دو
۱
آخرین آخر هفته ی کارناوال قبل از سه شنبه ی چاق ا، کارو بار خلوت است. اما امروز صبح من با حسی قوی درباره ی آمریکنموتورر ار خواب بیدار شدم. فورد کامانم را میفروشم و آمریکن موتورز را به قیمت ۲۶ و نیم می خرم.
دوباره امروز صبح رویای جنگ، کاملا رویا، نه ولی شبهی از رویا، و دوباره بوی دلگیر ۱۹۵۱ و شرق آنجا به دفتر کارم سر میزند. ترس نیست، بلکه بوی ترس است پس به شکل ملتهبی متبوع است، آن، مانند دندان خرابی خود را به زبان میسپارد. خود را به همه چیز در دفتر وصل میکند. یک برگه ی لیست درآمدها مرا به یادش می اندازد؛ زنی آمد که مدترک ای تی اند تی اش را بگیرد و او این بورا میداد.
فقط منشی ام این بو را نمی دهد. نام او شارون کینکید است، و از ایوفولا در آلاباما می آید. گرچه دو هفته است برایم کار می کند، من او را به قراری بیرون دعوت نکرده ام و جز درباره ی کار درباره ی چیزی با او حرف نزده ام. اما در واقع دو هفته است جز او به کمتر چیزی فکر کرده ام. او تا اینجا خیلی بی تفاوت به نظر می رسد، و زیبا هم نیست. جسه ی خوبی دارد، حداقل پنج فوت و شش اینچ و صدو سی و پنج پوند- به بزرگی یک ماحورت- و صورتش کمی زیادی کوتاه و تپل، مانند یکی از آن دختران رنوار، و چشمانش کمی زیادی زردند. با اینحال او یکی از شسته رفته ترین قیافه ها را دارد. باسنش به قدری زیباست که یکبار که از اتاق رد شد تا به کولر برسد چشمان من غرق در اشک قدرشناسی شد. اواز آن خوشگل روستایی هاست که جنوب ازشان پر است. از بد ترین خانه در بد ترین شهر، از پدرهای نژادپرست و مادرهای سخت چهره، این زیبارویان در به وجود می آیند. میلیون ها از این آنگلوساکسون های لپگلی. آنها تعدادشان از پرستوها بیشتر است، و مانند پرستوها در خیابان ها و پارک ها و جلوی در خانه ها منزل دارند.کسی بهشان توجه نمی کند، کسی قدرشان را نمیداند. آنها صبح زود از لانه هایشان در می آیند و در شهرها برای ماندن فرود می آیند، وکسی دلش برایشان تنگ نمی شود. حتی مردانشان به آنها توجه نمی کنند، در هر صورت خیلی کمتر از آنکه به پول توجه نشان میدهند. اما من به آنها توجه نشان می دههم، دلم برایشان تنگ میشود، قدرشان را میدانم.
من چندین بار پای تلفن باعمه ام و کیت صحبت می کنم. کیت به نظر بهتر می آید و عمه ام خوشحال است و از این بابت از من خوشنود است. او برای کیت از دکتر مینک وقت گرفته و کیت هم قبول کرده که برود. وقتی کیت به من زنگ میزند، لهجه ی تحلیلگرش را میگیرد. یک جوری برای جفتمان سخت است. به یک دلیلی او تصور میکند باید قواعد را زیر پا بگذارد. وقتی تلفن را جواب میدهم، به جای اینکه مثلا بگوید «سلام، کیت هستم،» چیزی که به گوشم میرسد چیزی شبیه این است: « خب، چاقوها به پرواز در آمده اند،» که یعنی او و مادرش با خشونت با هم رفتار کرده اند; یا: « چه می دانی؟ من قرار است مناسک بهار را جشن بگیرم،» که از قضا یعنی اوتصمیم گرفته، با آن روش کنایه آمیز و معکوسش, به مراسم شام سالانه ای که برای ملکه ی قبلی نپتون تهیه دیده میشود، برود. همانطور کهگفتم، این برای جفتمان سخت است، اما من از اینکه از او خبربگیرم خوشحال می شوم. راستش کمی برای اونگرانم، بیشتر از آنچه مادر خوانده اش برای اونگران است. کیت دارد خودش را زیاد در تله می اندازد؛ یک راه فرار پیدا کرده، اما باز در را روی خودش می بندد. اونامزدی اش را با والتر بهم زده. اما مادرخوانده اش، و به نظر می رسد والتر هم، این را درک می کنند. او وفادارانه مانده تا هر کاری از دستش بر می آید انجام دهد، در واقع، کسی جز والتر نیست که او را به مراسم شاممی برد. همه چیز به نظر خوب میرسد، اما کیت بی قرار است. صدای آرامی در گوشممی گوید: « آنها فکر میکنند دارند کمکم میکنند، اما نمی کنند. چقدر بهتر بود که اینقدر درکشان بالا نبود، که مرا از خانه بیرون می کردند. اینکه خودت را در خیابان بیابی با دودلار در جیبت، که اتوبوسی بگیری به سمت پایین شهر و شغلی پیدا کنی، شاید به عنوان مهماندار یک هواپیمایی. فکرکنچقدرجالب است که بیست سال آینده را هفته ای سه بار به هیوستون پرواز کنی و برگردی. فکر میکنی شوخی میکنم؟ شوخی نمی کنم. خیلی جذاب خواهد بود.» از او میپرسم: « پس چرا از خانه بیروننمیزنی و شغلی برای خودت نمیگیری؟» سکوت برقرار میشود و بعد صدای کلیکی می آید. اما این معنی خاصی ندارد. گوشی را ناگهان قطع کردن بخشی معمول از گفت و گوهای تحلیلگرانه ی ماست.
شارون به این گفت و گوهای الکساندریایی هیچ توجهی نشان نمیدهد. اگرچهما در دفتر کوچکی کار میکنیم و او آنقدر نزدیک است که می توان لمسش کرد. امروز او پیرهن آستین کوتاه زردی پوشیده؛ بازوهایش مانند بازوهای نحیف دختر کوچکی از آستین ها بیرون زده. اما وقتی دستش را لای موهایش میبرد میبینی که چه بازوهای درشتی دارد.عضله های نرم گرد که برای خودشان وزنی دارند. یکبار با دست پشه ای را کشت و با این حرکتش میز آرتمتال من را مانند ناقوسی به صدا در آورد. پشتش به من است، اما طوری که من خط گونه اش با برجستگی اسلواکیایی زیر چشمش و انحنای کوتاهی که صورتش را مانند مینیون کوچکی کوتاه نشان می دهد، میبینم. روی میزش عکسی از پدرش، ودقیقا همین گونه ی برجسته ای که به سمت چشم رفته و آنرا تقریبا مانند چشمان چینی ها نازک کرده است که در پدر زشت و در دختر زیباست. همینطور که تایپ میکند، بالشتک های لوزی شکل در پشت او با ریتم مطبوعی تکان می خورند.
من عاشق شارون کینکید شده ام. فکر میکنم او چیزی در این باره نمیداند. او را به قراری دعوت نکرده و حتی به طور خاص با او دوستانه هم رفتار نکرده ام. برعکس، خیلی هم خشک و دقیق مانند یک افسر نازی در پاریس اشغالی رفتار کرده ام. اما وقتی امروز صبح از راه رسیدو کیف گواتمالننش را از شانه برداشت و موهایش را از زیر یقه ی کوتاهش آزاد کرد، من در گوشم صدای عجیبی مانند باد صحرایی شنیدم. من به طرز اتفاقی می دانم که کیف اوحاوی یک نسخه پیتون پالاس است. وقتی برای کار تقاضا داد آنرا همراه داشت، یک کپی کتابخانه ی دراگ استورکه آن را زیر کیف پولش در دست داشت. از آن موقع آن در کیفش سنگینی می کند- میتوانم آن را در طرز تاب خوردن کیف ببینم. او آن را در کافه تریای ای اند جی موقع ناهار می خواند. آن وقت فکر کردم سلیقه اش در ادبیات خوب است، اما حالا نظرم عوض شده. شارون من نباید چنین چیزهایی را بخواند.
او برای من ارزش زیادی پیدا کرده. برای اولین بار اعتماد به نفس شاعران قدیمی را درک میکنم. ای بالشتک لوزی شکل کوچک، چقدر من به تو حسودی می کنم! آه! کاش جای تو بودم و خود را به فرورفتگی شیرین پشت او می فشردم، الی آخر. چند روز پیش فرانک هوبرت از « پس انداز و وام» دفتر کناری داشت شکایت میکرد؛ اجاره اش بالاست، منشی اش فلان و بهمان است. وقتی به جایگاه شارون کینکید در چنین لیستی فکر کنی، اوبالاتر از آبدارچی، پایین تر از اجاره است. با این حال من جرات نمی کنم حقوقش را افزایش بدهم، گرچه به زودی اینکار را، به دلیل خوبی، انجام خواهم داد. او منشی درجه یکیست، از مارسیا و لیندا زودتر چیز یاد می گیرد. فقط همین قدر در مصاحبه از او فهمیدم: اواز باربور کاونتی در آلاباما می آید ؛ دو سال به مدرسه ی بیرمنگهام سادرن رفته؛ پدر و مادرش مزرعه را ترک کرده و از هم جدا شده اند؛ مادرش جوراب های ابریشم طبیعی می فروشد و به شارون سر می زند، اما با او زندگی نمی کند. شارون در یک خانه ی مشارکتی در اسپالانید زندگی می کند. هم خانه اش برای آلکوآ کار می کند. یک شب با ماشین از در خانه اش؛ یک مجموعه ی باریک دراز با پنجره های آبی و لوله های قابل دید در طبقه ی همکف، گذشتم.
یک نوع فاصله ی گرگوری پک وار را با او حفظ میکنم. من یک مرد قدبلند موسیاهم که مانند او می دانم چطور خودم را در خودم نگه دارم، از چشمان و دهان و گونه و لبانم استفاده کنم، یکی دو کلمه بگویم و سری تکان بدهم.
همان بهتر که فاصله ام را حفظ کنم. امروز، این سوت عجیب در گوشم، از همیشه بلندتر است. تقریبا با آن بیمار شده ام. کششم به او مانند غمی در قلبم است. ده دقیقه ی پیش در صندلی کوچکش به عقب برگشت تا نامه ای به دستم بدهد، و حتی مرا لمس هم نکرد، اما در آن لحظه صدای روزنکاوالیر در حال پخش بودکه داشت درباره ی من آوازی خواند و همزمانبوی لبلس کتان زرد او و تابستانی که در پیش است می آمد. یکبار او مرا با پوست گرم پشت بازویش لمس کرد، از گوشه ی چشمم جرقه بلند شد و واقعا سرگیجه گرفتم.
امروز من عربیا دزرتا * را که در یک نسخه ی استاندارد اند پور* بود، خواندم. او پیتون پلیس، و من عربی دزرتا را مخفی می کنیم.
گرمای آتشین روز که تمام می شود، آتش عصرانه ی خانگی ما لذت بخش است. خورشید از روی یک جلگه ی وسیع عربیا پایین می آید، که ارتفاع عمده ی آن سه هزار فیت است. هوای خشک رقیق در این لحظه تازه است. شن ها به زودی سرد می شوند؛ جایی که با این حال در عمق سه انگشتی گرمای آفتابی روز گذشته تا صبح آینده باقی می ماند. بعد از نیم ساعت، شب آبی فرا می رسد، و ستاره باران صاف هوس انگیزی که در آن توری راه شیری, با شفافیت خاصی می درخشد در راه است. خورشید که در حال غروب است، خانم خانه دار کوچ نشین تپه ای از تکه چوب ها و علف های خشک را که در طبیعت وحشی چیده و یا با داس ( ابزاری که به ندرت دارند) کنده، می آورد؛ این محموله را کنار شومینه مان برای آتش شیرین بوی عصرانه می گذارد.
زمانی بود که این آخرین کتابی در دنیا بود که من انتخابش کنم. تا این سالهای اخیر من فقط کتاب های اساسی را می خواندم، یعنی کتاب های کلیدی درباره ی موضوعات کلیدی، مانند جنگ و صلح، رمان رمان ها، ، تحقیق تاریخ، راه حل مشکل زمان؛ کتاب « زندگی چیست؟» شرودینگر، «کتاب جهان آنچنان که من میبینم» انشتتین، و این ها. آن سالها من بیرون از جهان ایستاده بودم و در پی فهمش بودم. من در اتاقم مانند هرکسی که هرجایی زندگی کند، زندگی میکردم و کتاب های اساسی می خواندم و برای تغییر مراج در محله راه میرفتم و گاهی فیلمی میدیدم. قطعا وقتی کتابی مانند « جهان در حال رشد» را می خواندم برایم مهم نبود کجا بلشم. بهترین موفقیت آن زمان، که من آنرا جستجوی عمودی می نامیدم، شبی وقتی در هتلی در بیرمنگام نشسته بودم و کتابی به نام « شیمی زندگی» را می خواندم، از راه رسید. وقتی تمامش کردم، به ذهنم رسید که به اهداف اصلی جستجویم دست یافته ام، و یا آنها در واقع دست یافتنی هستند, که بعدش رفتم به دیدن فیلم « در یک شب اتفاق افتاد» که خیلی خوب هم بود. شب خاطره انگیزی بود. تنها مشکل اینجا بود که گرچه جهان به کناری گذاشته شده بود، من خودم همچنان آنجا جا مانده بودم. من در اتاق هتلم دراز کشیده یودم و گرچه جستجویم تمام شده بود همچنان مجبور بودم نفس بکشم و باز نفس بکشم. اما حالا من در حال نوع دیگری از جستجو هستم، یک جستجوی افقی. بنابر این چیزی که در اتاقم اتفاق می افتد کمتر از قبل اهمیت دارد. چیزی که مهم است چیزی است که اگر از اتاقم بیرون بروم و در محله گردش کنم، پیدا خواهم کرد. قبل ها من برای تغییر مراج گردش می کردم و حالا من با جدیت گردش کرده، و برای تغییر مراج کتاب می خوانم.
شارون، در حالی که من با عمه ام درباره ی کیت به روش قدیمی فلیسیانایی مان، و با کیت به روش تحلیلی خودمان حرف می زنم، خونسرد میماند. اما او صداها را تشخیص می دهد و گوشی را با یک « خانم کارتر» یا « دوشیزهکارتر» به دستم می دهد. حالا وقتی دوباره گوشی را به دستم میدهد، از ذهنم می گذرد که او کاملا نا خودآگاه نیست; او سرش را چرخانده و مداد را روی گونه اش می گذارد، مانند منشی ای که در آگهی بازرگانی پرل است. او دهنی گوشی را روی سینه اش می گذارد.
« فراموش کردم؛ آقای سارتالاماسیا تماس گرفت.»
« الان؟ او بود زنگ زده؟»
او سر میجنباند. چشمان عقیقی اش مرا می پاید. من به روش گروگوری- پک دستم را به سمتش به علامت وقت نداشتن برای او بالا می گیرم.
موضوع پر اهمیتی نیست. آقای سارتالاماسیا می خواهد یک تکه زمین، در واقع میراث من را بخرد. یک تکه بلتلاق بی ارزش. در سنت برنارد. او هشت هزار دلار پیشنهاد میدهد. آنقدری هست که همینجا و همین حالا جواب مثبت بدهم، اما یک نقشه ی گرگوری پکی به ذهنم خطور میکند. به آقای سارتالاماسیا پیشنهاد میکنم که فردا ساعت ده و نیم من را در آنجا ملاقات کند. او به نظر نا امید میرسد.
«خانم کینکید، می خواهم فردا با من به سنت برنارد بیایید و یک عنوان را در دادگاه کپی کنید.» در واقع جالب است بفهمم پدرم چقدر بابت آن پول داده. هر چیزی که مربوط به پدرم میشود، حتی امضایش، نوعی کلید در جست و جویم محسوب می شود.
« منطقه ی سنت برنارد؟» برای شارون من، که تازه از اییوفالا آمده، مثل این است که گفته باشم مونت سینت میشل.
« تا ساعت یک به اینجا برگشته ایم.»
« فقط همینکه من تا هفت و نیم شب فردا به شمال شهر برسم.»
حالا من گرگوری گریم شده ام و اینبار شوخی ای در کار نیست. لعنت بر شیطان. او تاره سه هفته است به نیواورلئان آمده و هنوز هیچی نشده قرار مدار دارد.
۲
مشتریان بعد از ساعت کار به دفتر می آیند و من تا عصر دیر وقت آنجا را ترک نمی کنم. بر خلاف دلالان پایین شهر، مراجعان ما بیشتر مغازه داران و کارمندان هستند. پول در آوردن به من احساس رضایت میدهد. حتی شارون یا عربیا دزرتا این را تحت تاثیر قرار نمی دهند. دیروز وقتی داشتم درباره ی خلیل* در کشور مرتفع نگد* می خواندم، ایده ای به دهنم رسید. مسئله این است که آن نه تنها باید برایم پولساز باشد، بلکه باید مرا به شارون هم نزدیک تر کند. فردا این را با او درمیان خواهم گذاشت. اولین ایده ام خود ساختمان بود. شبیه یک بانک مینیاتوری؛ با گچبری های کورینتیانی و صفحه های آهنی روی اسم, کاترر، کلوسترمن و لجرز به سبک گوتیک و پایین تر به حروف کوچک تر نوشته شده، نام های سرمایه گذاریمشترک بوستون، که ما نماینده اش هستیم. به نسبت بانک های مدرن در جنتیلی، بسیار محافظه کارانه است. گویی فریاد می زند؛ روش های مدرن البته که عالی هستند اما اینجا پایندگی خوب قدیمی ای هست, اما پایندگی به همراه تخیل. تکه ای از نیو انگلند قدیمی با طعم کروئل. نمای پارتنونی دوازده هزار دلار خرج بر میدارد اما پورسانت ها دوبرابر شده اند. مرد جوانی که آن داخل می بینید قطعا قلب درستکاریست; او چیزی جز طراحی آینده ی شما نمی خواهد. این واقیت است. این تنها چیزیست که من می خواهم.
خورشید غروب کرده و آسمان در شرق روشن و صاف و سبز سیبیست. از مه جز لکه ای بالای سر شف مونتوق* نمانده. خفاش- گاوی ها حشرات را در هوای گرم کنار پیاده رو شکار می کنند. آنها با صدای اسکانک- اسکانک شیرجه زده و سپس به سمت هوای روشن بالاسر پرواز می کنند. من گوشه ی الیسیلن فیلد مکث میکنم تا از ند دیگل روزنامه بخرم. ند سابقا سوارکار بوده و خیلی شبیه لئو کارول است اما مسن تر و خشکیده تر از اوست.
«چی می* جکی» او اینرا با صدای بس نخراشیده اش,، به نخراشیدگی صدای بولبتها، می گوید، و به سمت ماشین ها، در حالی که روزنامه ها را مچاله میکند، می رود. او به ترافیک پشت چراغ راهنمایی می رسد و معمولا تا چراغ عوض شود نیم دو جین روزنامه فروخته است. ند همه ی آدم ها ی محوطه، از جمله کلاه برداران و دلال ها را میشناسد. در فصل مسابقه او معمولا آنها را به دفتر کار من می آورد. به دلیلی نامعلوم او فکر میکند کارو بار دلالی من یک موئسسه ی با فضیلت و شایسته مانند کلیساست.گانگستر ها هم همینطور؛ تعداد قابل توجهی از آنها برای بچه هایشان اوراق بهادار می خرند. اگر عمو جولز بعضی از مشتریانش را که صاحب سپرده های سرمایه گذاری ماساچوست هستند را می شناخت.
“ جکی، برای کارناوال خلوت خواهد شد؟»
ما روی جزیره ی آسفالتی میان نهر دو طرفه ی ترافیک ایستاده ایم. چراغ عوض می شود و ند دوباره راه می افتد.
در جنتیلی غروب بهترین وقت روز است.درختان زیادی نیست و ساختمان ها کوتاهند و دنیا تماما آسمان است.آسمان یک اقیانوس عمیق روشن پر از نور و زندگیست. دم مادیانی از ابر سیروس* بالای خلیج ایستاده است. بالای سر دریاچه، یک «وی» شکسته متشکل از لکلکها به سمت مرداب ها اشاره می کنند؛ آنها ناگهان در حال پرواز به سمت نور دریانورد کج و معوج شونده ی آفتاب سفید میشوند. این موجودات پرسرعت میانه ی پر باد آسمان را یافته و چنان سریع در حال خواندن پایین می آیند که من در ابتدا فکر میکنم پشه ها از روی پلک چشمانم رد شده اند.در آخرین بخش سبز سیبی، یک هواپیمای لاکهید کانی از سمت «موبایل» پایین آمده وچراغ های روشنش در غروب چشمک میزنند. استیشن واگن ها و گری هاوندها ودکل های دیزلی به سمت ساحل خلیج در خروشند، چراغ های بینظیر دمشان مانند یاقوت های سرخ در شرق در حال تاریک شدن می درخشند. بیشتر ساختمان های کاری خالی اند مگر ایستگاههای بارگیری که در آنها خدمتکاران آسفالت ها را ، در زیر دیسک ها و پوسته ها و ستارگان درخشنده با شلنگ آب پاشی میکنند.
در راه خانه در«تیوولی» توقف میکنم. فیلم جین پاولی روی صحنه است و من هیچ میلی به دیدنش ندارم. اما مدیر آنجا آقای کینسلا من را میبیند و آستینم را گرفته و به داخل می کشاندم تا یک نمونه نشانم دهد. او می گوید خیلی جالب است و روی آن تاکید میکند. در آن بخش فیلم جین و یک آقایی بازو در بازو در کادری از بالا و خوش تیپ در حال آواز خواندن هستند. نگهبان ساختمان، پلیسی که درگوشه ای ایستاده، راننده ی تاکسی، که هرکدام غرق در بدبختی مخصوص خودشان هستند، لبخند زده و شروع به رقص پا میکنند.من خیلی به ندرت به واسطه ی یک فیلم افسرده می شوم و جین خیلی دختر زیباییست، اما غمزدگی این فیلم طوریست که حتما افسرده ات کند. به دور سالن یک نگاهی می اندازم. آقای کینسلا هم مشکلات خودش را دارد. تنها تعداد کمی سینما روهای تنها گرد آنجا هستند. بیشترشان از آن سانس بعد از ظهری ه، که بیش از همه به ارواح میمانند و هر یک در بدبختی خود غوطه ورند، چه جین باشد چه نباشد.در راه خروج دم دکه ی بلیط فروشی ایستاده و با خانوم دومارکو، یک خانم تیره رنگ لاغر که از وقتی که من به جنتیلی نقل مکان کرده ام اینجا کارمیکند، صحبت میکنم. او علاقه ای به سینما ندارد و از شغلش لذتی نمیبرد ( اگرچه می تواند هر شب بیشتر آخرین فیلمی را که پخش می شود مجانی ببیند). من به او می گویم که شغل بسیار خوبی دارد و اینکه من هیچ چیز را به نشستن در اینجا، شب ها پشت شب ها و سالها پشت سالها، و نگاه کردن به غروب روی جاده های الیسیان ترجیح نمی دهم، اما او همیشه فکر میکند من شوخی میکنم و به جایش ما درباره ی شغل پسر او در بخش هوایی ارتش صحبت می کنیم. او را برای خدمت به آریزونا فرستاده اند و اواز کویر خوشش نمی آید. من از شنیدن این نکته متاسف می شوم زیرا اگر من بودم از آنجا خیلی لذت میبردم. در هر حال این گفت و گو برای من جذاب است. قبل از دیدن هر فیلمی برای من واجب است که نکاتی را درباره ی سالن سینما و یا افرادی که در آن کار میکنند بدانم، که قبل از داخل رفتن خبری از آنها دریافت کنم. اینطوری من با آقای کینسلا آشنا شدم: با وارد کردن او در گفت و گویی درباره ی سالن سینما. من کشف کرده ام که بیشتر آدم ها کسی را برای صحبت کردن با او ندارند، هیچکس، منظورم کسیست که واقعا بخواهد گوش بدهد. وقتی کسی در نهایت متوجه میشود که تو واقعا به شنیدن صحبت هایش علاقه مندی، حالت صورتش واقعا دیدن دارد. من را به اشتباه درک نکن. من جوزه فرر نیکوکار نیستم که با سوتی این طرف و آن طرف بروم و مردم را خوشحال کنم. این نیکوکاران واقعا دلشان نمی خواهند به مردم گوش کنند، مثل من خودخواه نیستند؛ آنها فقط آدم خوب هایی هستند که خود را تا سر حد مرگ کسل میکنند، و کسانی که بهشان گوش میکنند در واقع خوشحال نمیشوند. یک جوزه را به من نشان بده که پیرزنی را خوشحال میکند و من دو تا آدم نشانت میدهم که در ناامیدی غرق شده اند. مادرم اغلب به من میگفت خودخواه نباش، اما من به این توصیه مشکوکم. نه، من اینکار را از روی مقصود خودخواهانه ی خود انجام میدهم. اگر به صاحب سالن و یا دکه دار سینما گوش ندهم، از جهت متافیزیکی گم میشوم. من باید یک نسخه ی هر فیلمی را که در هر زمانی و هر جایی پخش میشود ببینم. خطر غرق شدن در مکان و فضا برایم وجود دارد. ممکن است انسان به روحی تبدیل شود و نداند که در مرکز شهر لوئز در دنور است، و یا در بیجو در حومه ی شهر جکسونویل. پس این با من بوده.
در عین حال اینجا در تیوولی بود که من مکان و زمان را کشف کردم، آنرا مانند اوکرا مزه کردم. همرمان با پخش دوباره ی «رود قرمز» چند سال پیش بود که من متوجه دلپیچه ی کم محسوس کنجکاوی ای شدم درباره ی صندلی ای که در آن نشسته بودم، خانومی که در گیشه بلیط کار میکرد… همچنان که مونتگوموری کلیفت در حال کتک زدن جان وین در دعوا در صحنه ای ابزورد بود، من با ناخن انگشت شصتم علامتی روی دسته ی صندلی ام گذاشتم. اینجا، به فکر این افتادم، این تکه چوب در بیست سال آینده کجا خواهد بود، ۵۴۳ سال آینده چی؟ یکبار ده سال پیش وقتی داشتم از غری میانی عبور میکردم سه ساعت در سینسیناتی توقف داشتم. به اندازه ی کافی وقت بود که به دیدن فیلم « تعطیلات» جوزف گاتن در یک سینمای آن نزدیک به نام آلتامونن بروم، اما نه قبل از آنکه با گیشه دار آن؛ خانمی به نام کلارا جیمز، آشنا شوم و متوجه شوم او هفت نوه دارد که همه در سینسیناتی زندگی میکنند. ما تا همین حالا برای هم هر کریسمس کارت پستال می فرستیم. خانم جیمز تنها شخصی است که من در کل ایالت اوهایو میشناسم.
وقتی به آپارتمانم برگشتم اولین چیزی که دیدم نامه ای از عمه ام که پشت مرغ دریایی آلومینیومی روی پرده ی توری در گیر کرده بود. در واقع نامه که نه بلکه یک دستنوشته. اغلب وقتی با هم گفت و گویی کرده ایم او درباره ی آن اندیشیده و عجله دارد نظراتش را درباره ی آن بیان کند. گاهی من دست نوشته ای از آسمان صاف میگیرم. او در ارتباط با من خیلی سعی و تلاش میکند. کاش می توانستم او را خشنود کنم.
اما قبل از اینکه نامه را بخوانم خانم شزنایدر پایین آمده ویک کپی از «ریدرز دایجست» را به من می دهد.
خانم شزنایدر یک زن قوی کوچک اندام بلوند است که تابستان و زمستان اسنیکرز به پا دارد. او با من با محبت رفتار میکند و همیشه در حال مرتب کردن کارهاست. زن بیچاره بسیار تنهاست و فقط رنگکاران و نحاران و برق کاران را که همیشه در حال تعمیر خانه اش هستند میشناسد. او تمام عمرش را در نیواورلئان زندگی کرده و هیچکس را نمیشناسد. گاهی من با او مینشینم پای تلویزیون نشسته و یک بطری «جکس» باهم می نوشیم و درباره ی سالهاییکه او در مدرسه ی «مک دونا، شماره ی شش» درس می خوانده؛ بهترین دوره ی زندگی او، اختلاط میکنیم. این کار را تلویزیون او که برعکس تلویزیون من کانال ۱۲ را میگیرد، ممکن میکند. او همیشه برنامه های پاسخ و پرسش را نگاه میکند و فکر میکند که شرکت کنندگان را می شناسد. گاهی حتی او را قانع میکنم که با من به سینما برود. تنها ترساو در زندگی از سیاه پوستان است. گرچه آدم به سختی سیاه پوستی در این محله از جنتیلی میبیند، حیاط کوچک ما به واسطه ی یک سد طوفان گیرکه هشت فیت بلندا دارد بسته شده، همه ی پنجره ها محافظ دارند. در این سالها او سه تا سگ خریده، تنها به این دلیل که هرسه ی آنها به سیاه پوستان علاقه ندارند. من هیچ ممانعتی در این خصیصه در سگ ها نمیبینم، تا آنجا که من میدانم خانم شزنایدر حق دارد از سیاه پوستان بترسد.اما آنها سگهای بی تربیت وحشی ای هستند و بدتر اینکه از من هم خوششان نمی آید. یکی شان که من مخصوصا از آن متنفرم سگ نارنجی رنگ وحشی ایست با صورتی «اسپیتز» مانند و یک دم پر مانندیست که در پشتش به بالا فرخورده و مقعد بزرگ بدشکلش را نمایان میکند. من او را روزباد پیر صدا میکنم. او معمولا فقط مرا با چشم میپاید و لبش را بالا می آورد، اما یک شب مه آلود از میان بوته های آزالیا بیرون جهید و پایم را گاز گرفت. گاهی وقتی که میدانم خانم شرنایدر بیرون است او را در پهلو لگد میزنم و نعره اش را در می آورم.
با عجله می گوید « یک مقاله ی بامزه را برایت علامت زدم.» و به سرعت می رود که نشان دهد از آن صاحبخانه هایی که در کار مستاجرشان دخالت میکند نیست.
من با خشنودی مجله را میگیرم. مقاله ها البته که با مزه و خرسندی آورند. آدم هایی که به طور معمول از هم بیرارند یا حداقل نسبت به هم بی تفاوتند میفهمند که نقاط مشترک زیادی باهم دارند. من انگار مقاله ای درباره ی یک مترو که در نیویورک خراب شده را یادم می آید. مسافرانی که معمولا سرشان در روزنامه است شروع به صحبت با هم کردند. آنها متوجه شدند که مسافران دیگر هم مانند آنها انسان هایی هستند با همان آرزوها و رویاها؛ مقاله نتیجه گرفت مردم در تمام دنیا یکسانند حتی در نیویورک، و اگر فرصتش پیش بیاید متوجه می شوند که بیشتر از تفاوت هایشان با هم شباهت دارند. یک پیرمرد تنها داشت با دختر کوچکی درباره ی گذران اوقات فراغتش با رشد دادن زنبق کنار پنجره گفت و گو میکرد و دختر درباره ی آرزویش برای یافتن کار در زمینه ی هنر. من باید با خانم شزنایدر موافقت کنم: چنین اپیزودی البته که خوشایند است. از طرفی هم بودن در چنین موقعیتی به من اضطراب خواهد داد. راستش اگر من دختر کوچکی بودم، هیچ کاری با پیرمردان فیلسوف مآب مهربان از نوعی که در فیلم ها توسط توماس میچل تصویر میشوند، نداشتم. این ها به نظر من مشکوک میرسند.
اما الان نمی توانم مقاله را بخوانم. خواندن نامه ی عمه ام برایم واجبتر است. او مدام به دیگران فکر میکند- او واقعا از خود گذشته است، تنها آدم از خود گذشته ایست که میشناسم. وقتی فکری به ذهنش میرسد یا چیزی می خواند که به درد کسی می خورد، او در دم آنرا می نویسد و برای آنها میفرستد. بله، یک یادداشت است. نه سلام و علیکی و نه امضایی در آن است، تنها یک پاراگراف بزرگ که با حروف بزرگ یادداشت شده.
در هرلحظه مانند یک رومی و یک مرد با قدرت فکر کن تا کاری را که در دست داری با وقار تمام و کمال و ساده، و احساس محبت و آزادی و عدالت انجام دهی. این سخنان امپراطور کارکوس اورلیوس آنتونینوس به نظرم حتی برای جوان خام حیله گری مثل تو نصیحت خوبی آمد.
آپارتمان من مانند یک اتاق هتل غیر شخصی است. من سعی کرده ام هیچ وسایل شخصی ای جمع نکنم. کتابخانه ام یک کتاب بیشتر نیست؛ عربیا دزرتا. تلوزیونم انگار سکه ای باشد. روی دیوار دو عدد نسخه ی چاپی کیوریر اند آیویز از اسکیت بازان روی یخ در پارک مرکزی آویزان است. چقدر این فیگورها غمگین به نظر میرسند، در حال گام برداشتن! چقدر شهر غمگین به نظر میرسد!
تلویزیون را روشنمیکنم و راست جلوی آن، دستها بر روی زانو در صندلی پشت نردبانی ام مینشینم. نمایشی از دیک پاول شروع می شود. او یک سرمایه گذار بدجنس است که قصد دارد روزنامه ی یک شهر کوچک را در کنترل خود در آورد. اما از محبت و صداقت مردم این شهر متعجب شده است. حتی ویراستاری که او قصد نابود کردنش را دارد با او خوب برخورد میکند. حتی وقتی او به ویراستار کلک میزند و باعث سکته ی او ، که بعد باعث مرگش میشود، میشود ، ویراستار همچنان با او با محبت برخورد کرده و از موقعیت استفاده میکند تا کمی او را با فلسفه ی خانگی خود آشنا کند. او خوابیده در بستر مرگش در حالی که دارد به ایدیت میپیوندد می گوید: « ما شهر آنچنانی ای نیستیم. اما پر محبتیم.» در نهایت پاول تحت تاثیر مردم شهر قرار گرفته و به جای سعی در نابودی شان از دختر ویراستار می خواهد که شغل گزارشگری به او واگذار کند تا او با فساد سیاسی از این طریق مبارزه کند.
وقت این است که دنبال کیت بروم.
۳
امشب، شب سه شنبه من یک آزمایش موفقیت آمیز را تکرار میکنم.
چهارده سال پیش وقتی سال دوم دانشگاه را میگذراندم، با یک فیلم وسترن در سینمایی در خیابان فرت، جایی که پاتوق دانشجوها بود و آنرا زیربغل نامیده بودند، آشنا شدم. فیلم « اتفاق آکسبو» بود و فیلم خوبی هم بود. همین موقع های سال بود که آنرا دیدم زیرایادم است وقتی بیرون آمدم بوی گیاهان برگنو را شنیدم و له شدن توت کافورها را حس کردم. ( همه ی فیلم ها بوی یک محله و یک فصل را میدهند: من فیلم همه چیز در غرب آرام است، یکی از اولین هایم، را در آرکولا می سی سی پی در آگوست ۱۹۴۱ دیدم، و کار افتخار آمیز انجام شد، نه فقط به شایستگی بلکه به ناچار، در تاریکی آوازخوان پر عرض تابستان دلتا و رایحه ی خوراک دانه ی کتان.) دیروز در پیکایونه به این برخوردم که یک وسترن دیگر در همان سینما در حال پخش است. پس با ماشین به خانه ی عمه ام رفتم، و بعد با کیت با تاکسی به سنت چارلز رفتیم تا میان ساختمان دانشکده پیاده روی کنیم.
هیچ چیز تغییر نکرده بود. به گمانم من در همان صندلی نشستم.، و بعد از اتمام ما را همان بوی گیاهان برگنو فرا گرفت و توت کافورها در همان بخش شکسته ی ییاده رو زیر پا له میشدند.
یک تکرار موفقیت آمیز.
تکرار چیست؟ تکرار ایجاد کردن دوباره ی یک تجربه از گذشته به سمت در نهایت کنار گذاشتن زمان که از میان رفته که، این زمان از میان رفته، بتوان به تنهایی و بدون تقلب های معمول در رویدادها که زمان را مانند بادام زمینی در پوسته ها گیر می اندازد، حس شود. برای مثال هفته ی گذشته من یک تکرار را تجربه کردم. یک هفته نامه به زبان آلمانی را از کتابخانه برداشتم. در آن تبلیغی را دیدم از کرم نیوآ که در آن عکس دانه دار صورت زنی که به سمت خورشید برگشته بود، بود. سپس یادم آمد که بیست سال پیش همین تبلیغ را در مجله ای روی میز کار پدرم دیده ام، همین زن، همین عکس دانه دار، همین کرم نیوآ. اتفاقات بیست سال این مابین محو شده اند، سی میلیون مرگ و میر، شکنجه های بیشمار، ریشه کنکردنها و پرسه زدن ها به این سو و آن سو. هیچ اتفاق مهمی نمی تواند افتاده باشد زیرا کرم نیوآ همان است که بود. در آن فقط خود زمان. باقی میماند، مانند یک حیاط از پوسته های نرم بادام زمینی.
پس چهارده سال خود من از زمان دیدن «اتفاق آکسبو» چه طعمی داشت؟
طبق معمول از من فرار میکرد. این هست: تمسخر درباره ی صندلی های قدیمی, تخته سه لا های شکسته شان، ته های پاره شان، اما همچنان مقاوم بودنشان، گویی منتظر بوده اند ببینند من با این چهارده سالم چکار کرده ام. همچنسن این هم بود: یک حس رازآلود شگفتی درباره ی مقاومت کردن، درباره ی همه ی شب ها، شبهای بارانی تابستان در ساعت دوازده و یک و دو وقتی صندلی ها تنها در تاتر خالی مقاومت می کردند. مقاومت کردن چیزیست که باید در نظر گرفته شود. نمیشود از آن بی تفاوت گذشت.
کیت میپرسد: « حالا به کجا؟» او در کنار من زیر چادر ایستاده و با انگشت شستش ور میرود و به تاریکی نگاه میکند.
« هر جا دوست داری.»
« برو به کارت برس.»
« بسیار خب.»
او این بعد از ظهر مرل مینک را دیده و گویی از این بابت احساس بهتری دارد. او بهم زدن نامزدی کیت با والتر را تایید کرد و یک برنامه ی سر زدن به دفتر کار نه خیلی سخت را فراهم کرد. مهمتر از همه، او دیگر حس نمیکند که دارد به مرز پرتگاهی هل داده میشود. در حالی که ما در سالن تاتر منتظر نشستیم تا چراغها خاموش شوند با حزن گفت: « اما مشکل این است که من همیشه به دکتر ها که میرسم بهترین حالم را دارم. آنها را سرحال می آورم. وقتی مریضم انگار حس بهتری دارم. فقط وقتی بیمار نیستم است که-» حالا در سایه ی درخت کافور او ناگهان می ایستد، بازویم را با هر دو دست میگیرد. « تا حالا دقت کرده ای که فقط در مواقع بیماری و فاجعه و مرگ انسان ها واقعی هستند؟» من یادم است موقع تصادف مردم چقدر مهربان و نیکوکار و خوب بودند.همه وانمود میکردند که زندگی همیشه تا همان لحظه به اندازه ی آن لحظه واقعی بوده و اینکه آینده هم باید واقعی باشد، در حالی که واقعیت ما فقط به واسطه ی مرگ لایل خریده شده بود. در یکی دو ساعت بعد همه ی ما دوباره محو شدیم و به سوی راه کم نور خودمان رفتیم.»
درجاده های تاریک دانشکده قدم میزنیم و در سرازیری سبزه دار من در پشت لابراتوار می ایستیم. من روی پله ی سیمانی مینشینم و به هیچ چیز فکر نمیکنم. کیت شست در حال خونریزی اش را در دهان فرو میبرد. میپرسد: « اینجا کجاست؟» یک لامپ بالای سر نور زرد رنگی را روی درختچه ها ی در مسیر می اندازد.
« من چهار سال هر روز بهد از ظهر را در یکی از این لابراتوارها گذراندم.»
« آیا این بخشی از تکرار است؟»
« نه.»
« بخشی از جست و جو؟»
« از کجا میدانی؟»
پاسخ نمیدهم. او فقط به شکل جدی از نوع خودش باور میکند که من جدی ام؛ یک نوع آنتیک از جدی بودن، که اصلا جدی نیست بلکه ناامیدیست که آنرا زیر جدیت پنهان کرده اند. من با او در این لحظه درباره ی چنین چیزهایی حرف نمیزنم زیرا او آنرا عجیب و غریب بودن متمدنانه درک خواهد کرد, مانند عجیب و غریب بودن یک هم اتاقیش که درباره اش صحبت میکرد: « یک دختر جالب به نام بوبو. «میدانی دوست داشت چکار کند؟ دوست داشت گوزن آهنی جمع کند. او هر گوزن آهنی ای در وستچستر بود را شناسایی کرده و به شکلی مذهبی ماهی یک بار میرفت و به آنها سر میزد- فقط پارک میکرد و به آنها نگاه میکرد. او برای هر کدام اسمی داشت: ترتولیان، آرچیبالد مکلیش، الف لندون. خیلی در این کار جدی بود.» من هیچ استفاده ای برای دختر هایی مثل بوبو ونه برای کار عتیقه ای مانند جمع کردن گوزن های آهنی در وستچستر ندارم.
با آشفتگی میپرسم: « چرا نمی نشینی؟»
« حالا جست و جوی عمودی وقتیست که-»
(آیا من آشفته ام زیرا حالا که او به آن اشاره میکند، در واقع مانند همان بوبو و گوزن های آهنی مسخره اش به نظر میرسم؟)
« اگر از در جلو لابراتوار وارد شوی ، می توانی جست و جوی عمودی بکنی. تو یک سوژه داری، یک سانتیمتر مکعب آب یا یک قورباغه یا یک کم نمک یا یک ستاره.»
« آدم چیزهای عمومی یاد میگیرد؟»
« و هیجانی در این جست و جو هست.»
او میپرسد: « چرا؟»
« زیرا همچنان که در عمق این جست و جو وارد میشوی تو واحد با آن میشوی. سوژه های بیشتر و بیشتری را با فرمول های کمتر و کمتری درک میکنی. در این هیجان هست. معلوم است که تو همیشه به دنبال آن یادگیری بزرگ هستی، آن کلید جدید, آن نکته ی رازآلود نفوذ، و این بهترین قسمتش است.»
« و تفاوتی نمیکند که در کجا یا چه کسی باشی؟»
«نه.»
«و خطر آن این است که هیچکس در هیچ جا از آب دربیایی.»
« ولش کن.»
کیت موضوع را با پیچش مر دانه ی مغزش و همچنین با نا امیدی ای زنانه تجزیه می کند.بنابر این من سعی می کنم بیشتر از اوجدی نباشم.
« از سوی دیگر، اگر اینجا بنشینی و یک کرکس را از درون سطل زباله در بیاوری، موجودی که استفاده شده و دور انداخته شده، چیزی همچنان بر جای مانده. یک سرنخ؟»
« بله اما بیا برویم.»« تو یک آدم سرد هستی عزیزم.»
«به سردی تو؟»
« سردتر. به سردی یک قبر.»
او در حالی که تکه پوستهای کنده شده از شستش را روی زمین می اندازد راه می رود. من هیچ چیز نمی گویم. کار خاصی لازم نیست بکنم تا او آماده حمله به من شود، یکی از آن کنکاش های صادقانه اش.” می دانی ممکن است تو این وسط چیزی را جا انداخته باشی، چیزی که بیش از هر جیز واضح است. و حتی اگه روی آن بیفتی هم آنرا درک نمی کنی.»
« چی؟»
او به من نمی گوید. به جایش، در تاکسی رفتارش خوشحال و با من محبت آمیزاست. او بازویش را دورم حلقه میکند و دهانم را میبوسد و با چشمان قهوه ای دیسک مانند مرا نگاه می کند.
۴
تا به جنتیلی برسم ساعت دو شده است. با این حال کمی قبل از طلوع ناگهان بیدار میشوم و تا صبح نیمه بیدار و مراقبانه چرت میزنم. سالهاست که خوب نخوابیده ام. از زمان جنگ که در آن برای دو روز بیهوش شدم؛ آن طوری که بچه ها موقع خواب بیهوش میشوند و طوری بیدار میشوند گویی به دنیایی تازه قدم گذاشته اند و حتی یادشان نمی آید که کی به رخت خواب رفتند. من همیشه می دانم کجا هستم و ساعت چند است. هروقت احساس میکنم دارم در خواب عمیقی فرو میروم چیزی مرا صدا میکند: « نه به این سرعت. آمدیم و تو در خواب عمیقی بودی و اتفاق افتاد. آنوقت چه؟» چه اتفاقی قرار است بیفتد. واضح است که هیچ چیز. اما همچنان من آنجا مانند نگهبانی مراقبانه و بیدارانه دراز میکشم و برای کوچکترین صدایی گوش تیز میکنم. حتی میتوانم صدای گل رز پیر را که میچرخد و میچرخد و در بوته های آزالیا جا خوش میکند بشنوم.
هنگام غروب بی سرو صدا طوری که سگ ها بیدار نشوند از جا بلند شده و لباس میپوشم. به سمت دریاچه قدم میزنم. تقریبا یک شب تابستانیست. هوای گرم سنگین از خلیج بلند شده، اما زمین خاطرات زمستانی دارد و سرد و مرطوب از شبنم خوابیده است.
راه رفتن در حومه ی شهر در این ساعت لذت بخش است. به هر حال هیچکس هیچوقت از پیاده رواستفاده نمیکند و در این ساعت حتی بچه ها روی سه چرخه ها و تراکتورهای کوچکشان هم اینجا نیستند. آسفالت نو و به اندازه ی روز اولش زبر است: علف از میان شیارها بیرون زده است.
هرچه به دریاچه نزدیک تر شوی خانه ها گران تر میشوند. کلبه ها و دوپلکس ها و خانه های کوچک روستایی را پشت سر گذاشته ام. حالا به خانه های پنجاه شصت هزارتایی رسیده ام. تقریبا بزرگ و مدرن با گیاهان خنجری* و کاج های استرالیایی که در جعبه های آجری کاشته شده اند؛ بازتولیدی از شهرستانی فرانسوی و مستعمراتی لوئیزیانا. استخرها مانند چشمه های آب گرم بخار میکنند. این خانه ها در نور آفتاب خوشریخت به نظر می آیند؛ آنها مرا با رنگهای زیبایشان و چمن کاری های بی اشکال و گاراژهای کوچکشان، خوشنود میکنند. اما من پی برده ام که در این ساعت آنها مات به نظر میرسند. غمی مانند مهی که روی دریاچه است رویشان می افتد.
پدرم مبتلا به بی خوابی بود. یکی از خاطرات اندکم از او پیاده روی های شبانه اش است. آن زمان مردم فکر میکردند ایوان خواب برای سلامتی خوب است پس پدرم یکی از آنها در خانه ساخت, یک جعبه با پرده هایی که از پایین به بالا کشیده میشدند. من و اسکات در آنجا حتی در سردترین شبها می خوابیدیم. پدرم مشکل خوابیدن داشت و با ما بیرون می آمد. او مانند حیوانی اعجاب انگیز غلط میزد و یا به آرامی می خوابید، نفسش از میان موهای زبر بینی اش موزیک وار سوت میکشید – و قبل از صبح به داخل میرفت، رخت خوابش شکنجه شده و ترش، بویی که من فکر میکردم باعثش نوعی بیماری مربوط به بینی که آن زمان به آن «کاتاره» میگفتند بود. ایوانخاب به کارش نیامد و یک کیسه خواب ساسکاتچوان * از « ابرکامبی و فیتچ» گرفت و در باغچه ی گل رز جا خوش کرد. درست در همین ساعت غروب من با صدای وحشتناکی بیدار میشدم: صدای پدرمکه خود را از در جعبه ی ایوان خواب به داخل پرتاب میکرد، کیسه خواب زیر بغلش، چشمانش از خستگی و از غمگینی این غروب های درخشان چپ شده. مادرم، بدون اینکه بخواهد, امید او را برای خواب، حتی بیشتر از این ساعات مات روز، به باد میداد. او به نحوی همه ی تلاش های پدرم را در یک عبارت خلاصه می کرد که قلب پدرم را از جا میکند. او خوابی میدید، من میدانم، درباره ی یک جای ساکت برای خوابی عمیق زیر ستارگان و در کنار زمین دوست داشتنی. مادرم موافقت میکرد: « عزیزم منم موافقم. به نظرم همه من باید برگردیم به طبیعت. ومنم درست کنارتم. اگر به خاطر پشه ها نبود. من پشه جذب میکنم. » مادرم او را یک ادگار کندی دیگر فرض میکرد ( که در آن وقت شورت درست میکرد.) که آن موقع با وسایل جدید کمپینگش در میان بوته ها این طرف و آن طرف میپرید. به نظر او بهتر بود مسئله را شوخی تصور کرد تا اینکه مغلوب این عصرهای سرد شد. اما بعد از آن دیگر حرفی از بازگشت به طبیعت زده نشد.
او یک اشتباه کرد. سعی داشت که بخوابد. او تصور میکرد باید هرشب تعداد ساعات خاصی را بخوابد، هوای تازه تنفس کند، تعداد خاصی کالری وارد بدنش کند، روده اش را مرتب خالی کند، و از یک تفریح خاص لذت ببرد ( دهه ی سی بود و همه به علم اایمان داشتند و درباره ی غدد بدون مجرا صحبت میکردند »). من سعی نمیکنم بخوابم. و نمی توانم به یاد بیاورم آخرین بار کی روده ام را خالی کردم؛ گاهی آنها برای یک هفته خالی نمیشوند اما من هیچ توجهی به این مسائل ندارم. و تا آنجا که مربوط به تفریحات میشود، آدمهاییکه از تفریح خاصی لذت میبرند دچار بدترین نوع افسردگی هستند. چون آنها در افسردگیشان آرامش پیدا کرده اند. من به آرامی یک شبح در فکر غوطه میزنم. به جای اینکه سعی کنم بخوابم سعی میکنم راز این حومه از شهر در غروب را درک کنم. چرا این خانه های عالی اینقدر در این ساعت شب شکست خورده به نظر می آیند؟ خانه های دیگر، مثلا یک خانه گلی در نیومکزیکو یا یک خانه ی قاب قدیمی در فلیسیانا، چه شب چه روز دقیقا به یک شکل به نظر می آیند. اما این خانه های جدید تسخیر شده به نظر می آیند. چه ارواحی آنها را تسخیر کرده اند؟ پدر بیچاره. میتوانم ببینمش، میان مبل و مان پاسیوو لانه های « جونیور جت» و «لون رینجر» تلو تلومی خورد و کیسه خواب ساسکاچوانش را مانند جسد امیدش برای به خواب دنبالش میکشد.
وقتی برمیگردم، خورشید پشتم را گرم میکند. بین گاراژ و خانه، جلوی چشمان گستاخ غنچه ی رز در یک بن بست جمع و جور راحت ولومیشوم و تا ساعت نه وقتی که بازار باز میشود چرت میزنم.
۵
غرغر غنچه ی رز بیدارم میکند. پستچی آمده. غنچه نگاه من روی او را حس میکند. یک ابرو را بالا میدهد و با چشم به دنبالم می گردد و از اینکه چشمش به من میخورد خشنود نیست. چشمش را به سوی دیگر میچرخاند و وانمود میکند در حال جمع و جور کردن دهانش است، اما لبهایش خشکند و لب بالایش روی دندانی گیر میکند. حالا او به وضوح خجالت زده است.
بچه مدرسه ای ها آن طرف خیابان روبه روی راهبه های لک لک مانند، در جوخه های درب و داغان صف کشیده اند؛ دخترها در دامن های آبی ناقوس مانند و جوراب شلواری، پسرها در خاکستری ای که کمی دلگیر مینماید. آنها زیر سایه ی کبوتر الگو به راه می افتند. آفتاب صبح روی فلز جلا داده شده ی وسایل بازی چشمک میزند.چقدر لوله های فلزی قوی و براق و منظمند؛ توسط هزاران ماتحت کوچک دامن آبی و شلوار خاکستری تا نقره جلا داده شده.
پستچی نامه ای از هارولد گرابنر از شیکاگو در دست دارد. یک یادداشت و یک خبر تولد است. هارولد از من خواسته که پدرخوانده ی فرزند نورسیده اش باشم. کارتی که به یادداشت وصل شده تولد را اینگونه اعلام میکند;
۱ سی. او. دی. بسته
وزن پستی: ۷ ال بی. ۴ او زی.
با عشق و محبت و غیره جابه جا شود.
هارولد گرابنر احتمالا جان مرا در اورینت نجات داد و برای همین من را دوست دارد. وقتی نامه ای دارم احتمال قریب به یقین از اوست. من دیگر با نامه سرو کاری ندارم جز نامه های هارولد. وقتی در ارتش بودم نامه های طولانی و حساس ومفصلی برای عمه ام درباره ی درکم از آدمها و کشورها مینوشتم. چیزهایی مانند:
ژاپن این وقت سال خوشایند است. چقدر فکر جنگیدن عجیب است! ترس زیادی نیست – از آنجا که شانس من خوب است- بیشتر شگفتی، شگفتی از اینکه همه چیز باید اینقدر پر از انتظار باشد، هر تیک ساعت، هر غنچه گل صد تومانی. تولستوی و اگزوبری درباره ی جنگ درست میگفتند، و غیره.
یک روپرت بروک جوان عادی بودم، « پر از انتظار.» آه، مزخرفاتی که در روح انگلیسی مانده در کمین. جایی آن، روح انگلیسی، یک نهی از رمانتیسم دریافت کرد که تقریبا آنرا کشت. این چیزیست که پدرم را کشت. رمانتسم انگلیسی, این و علم ۱۹۳۰. خطی برای دفتر یادداشتم:
رابطه ی میان رمانتیسم و عینیت علمی را بررسی کن. آیا یک انسان با ذهنیت علمی به دلیل آنکه خود ته مانده ای از علم خود است به یک انسان. رمانتیک تبدیل می شود؟
باید پاسخ نامه ی هارولد را بدهم. اما نوشتن دو جمله همزمان تقریبا بیش از توان من است. کلمات زشتند.
هارولد عزیز: ممنون از اینکه خواستی من پدرخوانده ی فرزندت باشم. اما از آنجا که من مومن به مذهب کاتولیک نیستم، احتمالا نمی توانم. اما قطعا ممنونم-
قطعا ممنونم. پاره اش کن.
۶
یک اتفاق عجیب. از چهارشنبه ی پیش عملا متوجه یهودیان شده ام. سرنخی در این است، اما نمی توانم بگویم در چه زمینه ای. از کجا بدانم؟ زیرا هروقت به سمت یک یهودی میروم شمارشگر گایگر در سرم مانند تیربار تق و توق میکند، و همچنان که من با احتیاط کامل از کنارشان رد میشون شمارشگر آرام میگیرد.
مساله ی تازه ای درارتعاشات یهودی من وجود ندارد. زمانی که من دوستانی داشتم عمه ام ادنا، که یک متخصص علم خداشناسیست، متوجه شد که تمام دوستان من یهودیند. همچنان میدانست که چرا: من در یک زندگی قبلی یهودی بوده ام. احتمالا همین است. در هر حال راست است که من از جنبه ی غریزی یهودی ام. در واقع من از یهودیانی که میشناسم یهودی ترم. آنها بیشتر از من در وطنند. من تبعیدم را پذیرفته ام.
یک مدرک دیگر بر یهودی بودن من: چند روز پیش یک جامعه شناس خبر داد که تعداد بسیار زیادی از آدمهای تنها سینمارو یهودی اند.
یهودیان اولین سرنخ واقعی منند.
وقتی آدمی نا امید است و در ته قلبش اجازه ی کنکاش به خود نمیدهد و وقتی چنین آدمی از کنار یک یهودی در خیابان رد میشود، متوجه هیچ چیز نمیشود.
وقتی آدم یک دانشمند و یا هنرمند باشد او نوع دیگری از نا امیدی را تجربه میکند. وقتی چنین مردی از کنار یک یهودی در خیابان رد میشود شاید متوجه چیزی شود، اما این برخورد قابل توجهی نیست. در ذهن او یهودی تنها میتواند یک دانشمند و یا هنرمند باشد و یا موجودی برای مطالعه.
اما وقتی آدم بر امکان کنکاش بیدار میشود و وقتی چنین مردی از کنار یک یهودی در خیابان برای اولین بار میگذرد، او مانند رابینسون کروزوئه جای پا را روی ساحل میبیند.
۷
یک صبح زیبای جمعه و سفری موفق با شارون به منطقه ی سنت برنارد.
شارون به سمت ام جی من چشم نازک میکند. وقتی وارد می شود، مسئله را روشن میکند که چه با ام جی چه بی ام جی خبری از عشقبازی نیست. چطور او چنین چیزی را در حالی که در ام جی ران در ران و زانو در زانو نشسته ایم روشن میکند؟ به واسطه ی حقه ی زنانه ی جنوبی موأدب رفتار کردن. میگوید: « این بامزه ترین ماشین کوچکیست که دیده ام.» و سپس می رود سراغ یک زمان طولانی حواس پرتی, دست به پشت گردن و سر خم شده به جلو طوری که خیابان را از میان اخم با چشمان یک زن سرد بررسی می کند; سپس به نظر می آید که عذرخواهانه خود را به اندازه ی مادرش در ایوفولا آوازخوانانه و در خود فرو رفته بر می انگیزد: « این قطعا بهتر از تایپ کردن است. ام هم !». دختران جنوبی خیلی چیزها از پرستارانشان یاد می گیرند.
ما با آقای سارتالاماسیا ملاقات میکنیم و اتفاق جالبی می افتد.
اول، نوعی بازگشت اتفاق می افتد و طبیعی به نظر میرسد که آقای سارتالاماسیا خانه ای را که می خواهد بخرد به ما نشان دهد. او راهنمای ملک من می شود و حتی نکات مثبتش را بیان می کند؛ جایی که حالا با یک کلوپ اردک* خیلی فرق دارد. میراث من از یک طرف به یک معاملات املاک و یک طرف به یک منطقه ی شلیک اسلحه ی پلیس منتهی می شود. در واقع، ملکم مرا یاد عکس ها در مجله های کارآگاهی از یک صحنه در جایی که جنایتی اتفاق افتاده، می اندازد؛ یک حیاط پشتی پر از چمن که توسط جاده گرازها و یکی دو تا راه ماشین رو تونل بندی شده. در هر اینچ از زمین باز گیاهان تازه سر بیرون زده اند و از سمت زمین سیاه نوعی تاریکی سبز ساطع می شود. اینجا تابستان آمده. زنجره ها بالای سر چمن ها وزوز میکنند و روز بلند به نظر می رسد.
ام جی را در بیشه ای پارک میکنیم ( یک موجود خوب استفاده شده ساخته شده از فلز قرمز و چرم کهنه ی خوشبو؛ دستم را روی پهلوی آن که از فلز سخت بریتانیایی ست طوری میکشم انگار اسب است) و من و شارون با آقای سارتالاماسیا بینمان روی تپه ای می ایستیم؛ آقای سارتالاماسیا پاناما* ی لنگی را پشت سرش تکان میدهد و بوی تلخ کتانی از او برمیخیزد. او از یک آدم شهرستانی جنوبی کمتر اینالیاییست؛ مضطرب و تمیز مانند یک کشاورز آلابامایی که به کلیسا آمده.
به شارون میگویم: « کلبه اینجا بود، به آن رورینگ کمپ میگفتند.» او در حال پلک زدن و تصرف نیافتنی ایستاده. کمی به عقب متمایل و غرق در خود است. حجوم روح حاضر مکان و تاریکی سبز تابستان بازآمده و غم در آن, برای او بی تفاوت است. او به دبیرستان ایوفالا رفته و برایش فرقی نمیکند کجاست ( ممکن است او در راه اردوی مدرسه ای به واشینگتن در روتوندا توقف کرده باشد) و او درست می گوید، چون او خودش شیرینی زندگیست و غم آن کجاست؟ « من یکبار با پدر و عموی بزرگم به اینجا آمدم. آنها تختی نداشتند. پس ما روی زمین خوابیدیم. من بین آندو خوابیدم، و یک ساعت اینگرسول جدید داشتم که وقتی به رخت خواب رفتم آنرا در آوردم و کنار سرم روی زمین گذاشتم. نصفه شب عمویم روی آن قلت زد و آنرا شکست. این داستان معروفی شد و به نوعی خنده دار، آنطوری که او قلت زد روی ساعتم، و آنها همه می خندیدند – مانند دسته ای آلمانی. سپس موقع کریسمس او به من ساعت دیگری داد که یک ساعت طلای همیلتون از آب درآمد.» شارون گشاد و سنگین پا مانند یک ارتشی ایستاده. « یادم هست وقتی پدرم این مکان را ساخت.قبلش آثار فابر را خوانده بود و به سرش زده بود که یک تفریح جالب علمی برای خودش دست و پا کند. او یک تلسکوپ خرید و یک شب ما را بیرون برد و بهمان کله اسب نبیولا را در اوریون نشان داد. این آخری باری بود که از تلسکوپ استفاده شد. بعد از آن شروع به خواندن براونینگ کرد و خود را محتاج به آدم ها یافت. آن وقت بود که کلوپ اردک را راه انداخت.»
شارون می گوید: « با من پا به سن بگذار. بقیه چیزها مانده تا از راه برسند.»
« درست است.»
آقای سارتالاماسیا صبرش تمام شده؛ او در پشتش با کلاهش بازی میکند. ناخنهای دستش بزرگ و تقریبا پر شده اند از «ماه سفید» ناخن ها. « پدرت آنرا نساخت. قاضی آنسه بود که آنرا ساخت.
« اینطور است؟ شما میشناخدیش؟ من شما را نمیشناختم.»
آقای سارتالاماسیا غم انگیزانه بیان میکند، بدون اینکه به بالا نگاه کند- بدون اینکه چیزی بیشتر از واقعیات بداند؛ ساده و بی ریا و تقریبا ناباور از اینکه ما اینها را نمیدانیم همه میدانند. « من برایش ساختمش.»
« از کجا او را میشناختید؟»
« نمیشناختمش. یک روز صبح قبل از کریسمس من تقریبا کارم در مغازه ام آن طرف تمام شده بود و قاضی انسه به داخل آمد و با من شروع به صحبت کرد. او گفت – آه- « آقای سارتالاماسیا یک لبخند پنهانی میزند و سرش از آنچه بود پایین تر می آید در حالی که سعی میکند کلمات را دقیق به خاطر آورد.» – اسمتان چیست؟ بله: اسمتان چیست؟ نامم را گفتم. او گفت- آه: تو این مغازه را بنا کردی؟ من گفتم: بله آقا. ما صحبت کردیم. سپس او به من نگاهی کرد و گفت- آه: بهت می گویم می خواهم برایم چکار کنی. او یک چک نوشت. گفت- آه: بیا این یک چک به مبلغ هزار دلار است. می خواهم برایم یک کلبه بسازی. بیا نشانت میدهم کجا. من هم گفتم خیلی خب. سپس او گفت- آه-» آقای سارتالاماسیا صبر میکند تا کلمات، همان کلمات دقیق خودشان صحبت کنند- « بیا برویم وینس، انگار قرار بود من و او پارتی کنیم. او من را قبلا هرگز در زندگی ندیده و پا به مغازه ام می گذارد و روی بانک کانال برایم یک چک به مبلغ هزار دلار می نویسد. و بعد از آن برای شش هفته برنگشت.»
« از کلبه خوشش آمد؟»
« خب خوشش که آمد.»
« بله، بله، همچین زمان و همچین آدم هایی بودند ( و آقای سارتالاماسیا لبخند میزند تا یادش بیاید)، آدم هایی که میتوانستند به آدم های دیگر بگویند، بیا اینکار را بکن، و کار را به انجام میرساندند و آنرا با لذت به انجام میرساندند و با لذت هم به یاد می آوردند. « شما همیشه اینجا بودید؟»
« من؟» آقای سارتالاماسیا برای اولین بار نگاهش را بالا می آورد. « من همش سه هفته بود که با اینجا آمده بودم! از نوامبر.»
« اهل کجا هستید؟»
« من اهل انزلی بیرمنگهامم، اما در هزارو نهصدو سی و دو زمانه انقدر سخت بود که من شروع به نقل مکان کردم. به چهل و شش ایالت سر زدم، همه جا جز واشینگتن و اورگان، فقط به هرجا سری میزدم، و هرگز گرسنه نماندم. در هرار و نهصد و سی و چهار آمدم به وایولت پیش برادرم و شروع به دام اندازی کردم.»
کاشف از آب در می آید که آقای سارتالاماسیا یک پیمانکار است و صاحب معاملات املاک بغلی. او موفق است و می خواهد کلوپ اردک من را به املاکش اضافه کند. من درباره ی املاک بغلی سوال میکنم.
« می خواهید یکی از خانه ها را ببینید؟»
ما به دنبال او در یک جاده گراز راه می افتیم و به یک زمین بکر پر از خانه های کوچک زیبا با سقف های مسطح می رسیم. او باید یکی از ساختمان ها را نشانمان دهد. من از نگاه کرده به او که یک انگشت شست را روی گوشه ای اره شده از یک غلاف میکشد لذت میبرم. شارون اهمیتی نمی دهد. او چهارگوش ایستاده و تخم چشمانش کمی به بالا برگشته و سفیدی چشم را نشان می دهخواب آلود و شلخته است. شبیه عکس های آوا گاردنر وقتی که در کارولینای شمالی یک دختر دبیرستانی بود است.
« میدانی در این قطعه چیست؟» سطح آسفالت مانند ابریشم سیقلیست.
«نه.»
“لوله ی مسی شانس شماره شش. هیچ کس نمیداند که آنجاست اما برای مدت ها آنجا خواهد بود.» متوجه میشوم که حسی که ار او می گیرم تنها پاک ساده صادق بودنش نیست؛ بلکه لذتش از این فکر که یک لوله ی خوب را در یک قطعه سیمان خوب گذاشته است هم هست.
وقتی برمیگردیم آقای سارتالاماسیا من را کنار میکشد و کلاهش را به سمت شرق بالا می گیرد. “ اون خیش و بولدوزرو میبینی؟»
«بله.»
«می دانی آنجا قرار است چی بشود؟»
«نه.»
“ آنجا کانال آب جزرومد است. می دانی زمینمان قرار است چند بشود؟»
«چند؟»
« فوتی پنجاه دلار. » آقای سارتالاماسیا مرا نزدیکتر میکشد. دوباره طوری می گوید که انگار دارد مهمترین خبر موجود را میدهد. چه معامله کنیم چه نه، این خبر ارزش خبر دادن را دارد.
بعدا شارون می گوید زرنگی کردم که او را مجبور کردم که ارزش واقعی کلوپ اردکم را بهم بگوید. اما او اشتباه میکند. از همان لحظه ای که دیدمش متوجه شدم که او از صحبت کردن درباره ی گذشته لذت میبرد, از سفر عجیبش در ۱۹۳۲ وقتی او در پارک یلو استون به اولد فیتفول خیره شد و روی گذر به سمت کی وست کار کرد و هرگز گرسنه نماند – او از صحبت کردن با من درباره ی گذشته و از اینکه با من بر علیه آینده نقشه بریزد لذت میبرد. او درباره ی تنهاییش حرف زد و ما با هم از خبر کانال شگفت زده و از اینکه قرار است پولی بهم بزنیم خوشنود شدیم. زیرا پول چیز خوشحال کننده ایست.
آقای سارتالاماسیا را شادی رازآلودی تسخیر کرده. او به پهلوی من میزند. « بهت می گویم می توانیم چکار کنیم، آقای بولینگ. تو زمینت را نگه دار! من آنرا برایت میسازم. تو اطراف سایت را اصلاح کن. من خانه ها را در آن میسازم. کلی پول در می آوریم. سپس او به شکلی خنده دار عقب میکشد.
« فکر میکنید چقدر در بیاوریم؟»
« خب، دقیق نمی دانم اما می توانم یک چیزی را به شما بگویم.» آقای سارتالاماسیا انگار که در حال رقصی جالب باشد میپرد و شارون ایستاده در حال خواب دیدن در سبزی تاریک بیشه است. « من همین حالا برای آن پانزده هزار دلار بهتان میدهم.»
نام ما افزایش است.
من و شارون جاده ی رودخانه را دور می زنیم. رودخانه بالاست و دکل ها و دودکش های کشتی ها مانند موتورهای بزرگ زمینی در خاکریز رودخانه بالا و پایین میروند.
در ایستگاه «شل» و در میان پیچ امین الوله ها که از درون قوطی های روغن بیرون زده اند، در حالی که بالای سر شارون که قوطی کوکا را روی زانوی طلایی اش گذاشته ایستاده ام, به این می اندیشم که تپه ام را با بولدوزر صاف کنم و یادم می آید چطور گیبل پیر از پس چنین کارهایی بر می آمد: اومی دانست که چطور مشغول کار به نظر برسد و چطور اینطور به نظر بیاید که در فکر زنها نیست: عرق ریزان ایستاده با دستهایش در جیب های پشتی.
لذت آور است که با شارون باشم و همزمان پول در بیاورم و به نظر بیاید که به او توجهی نمی کنم. تا آنجا که به شارون مربوط است: او مشکلی در آن نمیبیند که در صندلی کوچک با زانوهای خم زیر نور آفتاب و با لباسش که در زیرش جمع شده بنشیند. یک قطره ی کوچک کوکاکولا روی رانیش می افتد, یک موی طلایی را لمس میکند، سپس خودش را دور حفره ای کوچک پهن میکند.
من با صدای بلند غر میزنم « آی»
« چی شد؟»
« یک بخیه در پهلوست.» مانند یک شمشیر در قلب است.
شارون یک دست را در مقابل آفتاب می گیرد که مرا ببیند. « آقای بولینگ؟»
«بله؟»
« یادتان هست اولش آقای سارتالاماسیا چه قیمتی داد؟»
« هشت هزار دلار.»
« واقعا می خواست سرتان را کلاه بگذارد.»
« نه اینطور نیست. اما اگر تو نبودی من هشت هزار تا را قبول می کردم.»
«من؟»
« تو باعث شدی به اینجا بیایم.»
او با شک موافقت میکند , در حالی که یک چشمش چپ میشود به فکر فرو میرود.
« می دانی چقدر پول برایم جمع کردی، یا در واقع برایم در آوردی؟ حداقل هفت هزار دلار یا شاید هم خیلی بیشتر. باید ده درصد به تو بدهم.»
« تو هیچ پولی به من نخواهی داد پسرم.»
مجبورم بخندم. « چرا نه؟»
« نمی خواهد کسی به من هیچ پولی بدهد.» ( حالا او خودش را جمع و جور کرده هدفمند به شکلی باز صحبت میکند.) « من خودم کلی پول دارم.»
« چقدر پول داری؟»
«مهم نیست.»
با قرار دادن پایش در یک زاویه ی خاص می تواند قوطی کوکا را روی بخشی از زانویش قرار دهد. چه ساختاریست، تاندون ها و استخوان ها، بند ها و برجستگی ها, و سراسر طلایی.
من مانند گیبل پیر عرق ریزان و بدون اینکه در فکر شارون باشم، و بیمار از خواستنش به سمت خانه بر میگردم. او خوشنود است زیرا، هر چه نباشد، می تواند ساکت بماند. متوجه شده ام که برقرار کردن گفت و گو او را معذب می کند.
او فقط یک چیز می گوید، در حالی که سرش را کج کرده و چشمانش برق می زنند. « پس دادگاه چه؟»
« خیلی دیر شده. لازم نبود تو بیایی. معذرت می خواهم.»
اومی گوید: « گوش کن. تا آنجا که به ایوفالا مربوط است به من خیلی خوش گذشت.»
۸
هر هفته روز جمعه تمام فروشندگان کاترر برای کنفرانس ناهار به دفتر مرکزی می آیند. کار هفته بررسی می شود، گزارش فروش داده میشود، درباره ی وضعیت بازار و مسائل آینده که توسط پذیره نویس مطرح شده صحبت می شود. اما امروز صحبت زیادی درباره ی کار نشده. کارناوال به راه است. راهپیمایی ها و مهمانی ها روز و شب برپا هستند. ده دوازده دسته راهپیماییشان را کرده اند، و دسته های پروتوس و رکس و کاموس مانده اند. چشمان شرکا و فروشندگان قرمز است و آنها پریشانند. صحبت ها درباره ی هویت شاه و ملکه ی امشب آیبریاست ( بیشتر کارمندان کاترر ، کلاسترمن و لجیر یا عضو دسته ی نپتون و یا آیبریا هستند). به صورت کلی پذیرفته شده است که شاه آیبریا جیمز ( شورتی) جونز رئیس خدمات رفاهی میدل گولف, و ملکه وینکی اولیبرت دختر پلاش اولیبرت از سادرن میوچوآلز هستند. انتخاب محبوبیست – من می توانم گواهی بدهم که هر دو مردانی توانا، دوست داشتنی و بی ادعا هستند.
بعضی جمعه ها عمو جولز دوست دارد بعد از ناهار من را در دفترش ببیند. در این مواقع او به من علامت می دهد به این شکل که در اتاقش به سمت راهرو را باز می گذارد تا من او را پشت میزش ببینم و طبیعتا بروم و به او سلام کنم. امروز او به طرز خاصی از دیدنم خوشحال است. عمو جولز شیوه ی خاصی از خوشامدگویی دارد. اگرچه او دفتر کار بزرگی با یک میز آنتیک و قاب عکس بزرگی از عمه امیلی در آن، دارد، و اگرچه او سرش شلوغ است، به تو این حس را می دهد که تو و او، این مکان را ناگهان در حین گشت و گذار یافته اید، او بیشتر از تو در آن غریبه نیست. او هر جایی جز در صندلی خودش مینشیند و هرجایی جز پشت میز خودش کار میکند. حالا او مرا به گوشه ای میبرد و می ایستد طوری استخوان های شانه ام را لمس می کند گویی یک جراح است. « راواد امروز صبح به دیدنم آمد.» عمو جولز ساکت میشود و سرش به عقب می افتد. من میدانم که باید صبر کنم. « بهم گفت جولز، خبر بد کوچکی برایت دارم – مجمع قراردادهای انتها باز را یادت هست, عمانی که هرگز آنرا از دست نمیدهی؟ گفتم البته، آنرا یاد م است.» حالا عموجولز سرش را روی سینه ام طوری میگذارد انگار دارد به ضربان قلبم گوش میدهد. صبر میکنم. « میدانی کی است؟ بهش گفتم چرا ندانم، تقریبا اواسط ماه مارس. راواد می گوید: «سه شنبه است، روز کارناوال.» عمو جولز شانه ام را میفشارد که ساکت بمانم. « که اینطور راواد؟ آه یادم افتاد، بیا این بلیط های تو. سفرت بخیر.» عمو جولز خم شده است و من مطمئن نیستم دارد میخندد با نه، اما شست او عمیق در گودی شانه ام فرو رفته است.
« این که خیلی خوب است.»
« اما بعد یک چیزی گفت که در ذهنم ماند. گفت جولز اگر بخواهی من مشکلی برای رفتن ندارم. اما تو آدمش را در خانواده داری. آن بول لعنتی جک بولینگ از هر کسی در خیابان کاروندلت بیشتر درباره ی قراردادهای انتها باز چیز میداند. خب تو که خیلی اهمیتی به کارناوال نمیدهی، درسته؟» او واقعا باور ندارد که من اهمیت نمیدهم. خودش اما حتی نمی تواند تصور کند که در صبح روز «سه شنبه ی چاق» جایی جز در کلوپ بوستون باشد.
« نه آقا.»
عمو جولز با صدایی بم طوری که گویا دارد لطفی میکند می گوید: « پس سه شنبه صبح به پرواز ساعت ده و نیم میرسی.»
«به کجا؟»
« به کجا! عجب لعنتی، شیکاگو.»
شیکاگو لعنت، لعنتی ترین لعنتی ها. هزار سال سیاه نمی توانم به عمو جولز اینرا بفهمانم، اما این برای من ساده نیست که صدها مایل به آن طرف کشور سفر کنم و موقع شب به جایی غریب برسم که در آن هوا بوی متفاوتی میدهد و مردم طور دیگری خودشان را به دنیا مینمایانند. برای او کاریست کوچک اما برای من نه. برای اوکاری ندارد که در نیواورلئان چشمانش را روی هم بگذارد و آنها را در سان فرانسیسکو باز کند و در تپه ی تلگراف هماات فکرهایی در سرش باشد که در خیابان کاروندلت است. برای من، این خوشبختی یا بدبختی من است که درک کنم که حضور روح مکان غریب چطور می تواند آدم را پر یا خالی کند اما هرگز تنهایش نگذارد، چطور اگر آدم به صدها مکان غریبه سفر کند و اهمیت ندهد یکهو درمی یابد که یک هیچ کس در هیچ جاست. صبح روز خوبیست. چه حکایتیست که آدم در میشیگان اونیو آهسته در همسایگی پنج میلیون آدم غریبه که هر یک از خود اشعه ای شخصی پرتاب میکند، راه برود؟ من چگونه با پنج میلیون اشعه ی شخصی برخورد کنم؟
عموجولز سرش را به عقب تکیه میدهد و می گوید « می خواهم چند تا تماس دیگر هم بگیری.» سپس ده ثانیه صبر میکنیم. « وقتی برگردی، فکر کنم یک کاری برایت در مرکز شهر داشته باشیم.» این را با بم ترین صدا می گوید پس بزرگ ترین لطفش است.
میگویم «بله آقا.» و هم خوشنود به نظر میزسم و هم حتی موهایی تنم به احترام بزرگ ترین لطفش سیخ می شود. آه همه ی مادر به خطاها و غول های بزرگ شیکاگو منتظرند. زندگی ام در جنتیلی، راه و رسم کوچکم، تجربه ی سری من در سایه های شاد جاده ی الیسیان به فنا میروند.
۹
مدتیست که این فکر به سرم زده که همه مرده اند.
وقتی با مردم صحبت میکنم این اتفاق می افتد. وسط یکجمله یکهو این فکر به سراغم می آید: بله، بدون شک این مرگ است. کاری نمیشود کرد جز اینکه غری بزنی و بهانه ای بیاوری و هر چه سریعتر خودت را دور کنی. در این مواقع گویا مکالمه دارد توسط موجودات اتوماتیکی ای انجام می شود که کنترلی روی حرفی که میزنند ندارند. خودم یا دیگری را میشنوم که چیزی می گوییم از این دست: « به نظر من روس ها آدم های بزرگی هستند، اما-» یا « بله، چیزی که تو درباره ی دو رویی در شمال میگویی کاملا درست است. هرچند-» و با خودم فکر میکنم: این مرگ است. تازگی ها این تنها کاریست که میتوانم بکنم که بتوانم از پس مکالمات روزانه بر بیایم، زیرا گونه ام عادت جدیدی پیدا کرده که خود به خود تکانی می خورد. چهارشنبه وقتی داشتم با ادی لاول حرف میزدم، حس کردم که چشمم در چشمکی طولانی بسته شد.
بعد از کنفرانس ناهار به دختر عمه ام نل لاول روی پله های کتابخانه – جایی که گاهی برای خواندن مجلات لیبرال یا محافظه کار میروم- برخوردم. وقتی حس بدی دارم، به کتابخانه میروم و مجلات بحث برانگیز می خوانم. گرچه نمیدانم خودم ایبرال هستم یا محافظه کار، همچنان از بابت تنفری که این دو از هم دارند سر زنده میشوم. در واقع، این تنفر به نظرم یکی از نشانه های کمیست که از زندگی باقی مانده. چیز دیگری که درباره ی دنیا وارونه است این است: همع ی آدم های دوست داشتنی و خوب دنیا مرده اند، تنها آنها که متنفرند به نظر زنده اند.
با هفته نامه ای لیبرال در دست خودم را تلپی می اندازم و آنرا جلد تا جلد می خوانم و در جاهایی از آن که نویسنده حرف درستی زده با خود سر تکان میدهم. میگویم :پسر، خوب گفتی ، و صندلی ام را به علامت موافقت تکانی میدهم. درباره ی آنها حرف هایی احساسی میزنم. سپس بلند شده و سر قفسه میروم که یک مجله ی ماهیانه ی محافظه کار بردارم و روی صندلی تازه ی خنکی نشسته و به استقبال مقابله به مثل این مجله میروم. می گویم: اوهو، و دسته ی صندلی را محکم می فشارم: این یکی خوب گفت: شکم دریده! و سپس به بیرون در روشنایی روز، در حالی که از شدت رضایت مو بر گردنم سیخ شده، میروم.
داشتم میگفتم، نل لاول مرا دید و در حالی که کتابی را در دست تکان میدهد به سمتم می آید. به نظر می آید تازه خواندن یک رمان مشهور را تمام کرده که، آنطور که من متوجه شده ام، نظری سیاه نمایانه و غم انگیز به جهان دارد. او عصبانیست.
او فریاد میزند « من اصلا غمگین نیستم. حالا که مارک و لنس بزرگ شده اند و مستقل شده اند، به من خیلی خوش میگذرد. برای صبح ها کلاس فلسفه ثبت نام کرده ام و شب ها در تأتر لا پتیت کار میکنم. من و ادی ارزش هایمان را بازبینی کرده ایم و متوجه شده ایم که آنها خوب باقی مانده اند. هردویمان از اینکه یک هدف در زندگی داریم جا خوردیم. میدانی چیست؟»
«نه.»
« که یک کار معنی داری، هرچند کوچک، انجام دهیم و دنیا را کمی بهتر از آن که هست ترک کنیم.
من به طرزی معذب می گویم « خیلی خوب است» و روی پله های کتابخانه کمی پا به پا میکنم. من تا زمانی که مجبور نبلشم به نل نگاه کنم می توانم با او حرف بزنم. نگاه کردن در چشمهایش خجالت زده ام میکند.
«- ما تلویزیونمان را به بچه ها دادیم و دیشب های فای* را روشن کردیم و دور آتش نشستیم و «پیامبر» را بلند خواندیم. من زندگی را غم انگیز نمیبینم.» او این را بلند می گوید. « برای من، کتاب ها و مردم و همه چیز به طرزی بی حد و حصر جذابند. تو اینطور فکر نمیکنی؟»
«بله.» روده ی نزولی ام قارو قوری را شروع کرده و منادی یک دفع بزرگ است.
نل دارد حرف میزند و کاری نمیشود کرد جز اینکه پا به پا کنی، و مواظب باشی نگوزی، و سعی کنی او را به شکلی کلی تماشا کنی: زنی چهل ساله با صورتی آمریکایی باز و خوب که هنوز چهل سالی در خود جا دارد، و مشتاق، بیش از هرچیز مشتاق، با آن اشتیاق گم شده ی شاکی طوری که دختران دانشگاهی در سن خاصی میگیرند. من به او و ادی که ارزشهایشان را بازبینی کرده اند فکر می کنم. بله. درسته. ارزشها. خیلی خوب است. و سپس نمی توانم با خود نیاندیشم: چرا او طوری حرف میزند که انگار مرده است؟ چهل سال دیگر برای زندگی دارد و مرده، مرده، مرده.
نل میپرسد « کیت چطور است؟»
من به شدت میپرم و در حالی که سعی دارم از مرگ فرار کنم سخت در فکرم. « راستش را بخواهی، نمی دانم.»
« من خیلی به او پایبندم. چقدر آدم بزرگیست.»
« من هم همینطور. درست است.»
« به دیدنمان بیا بینکس.»
« می آیم.»
ما در حال خندیدن و مرده وار از هم جدا می شویم.
۱۰
ساعت چهار تصمیم میگیرم که برای عملی کردن نقشه ی جدیدم در راه پول و عشق؛ عشقم به شارون، خیلی دیر نیست. همه چیز بستگی به همکاری نزدیکی بین پول و عشق دارد. اگر کار و کاسبی ام از بابت ستایش شارون ضربه بخورد، ستایش من برای شارون هم ضربه خواهد خورد. هرگز، هرگز مردانی را که همه چیز را به خاطر یک زن از دست میدهند، نمیفهمم. راهش، و لذتش در این است که از همه جهت رشد کنی، که از پول برای عشق و از عشق برای پول کمک بگیری. تا وقتی که من مداوم پولدارتر می شوم، همه چیز خوب است. این خون پرسبیتاریان* من است.
ساعت چهار گوشه ی میز او در حالی که دستهایم را به سینه زده و به نظر ناراحت می آیم، مینشینم.
« خانم کینکید از شما خواهشی دارم.»
«بله آقا، آقای بولینگ»
همینطور که چشمش را به سمت من برمیگرداند، فکر میکنم ما چقدر کم همدیگر را میشناسیم. او واقعا یک غریبه است. چشمان زردش کاملا دوستانه و مات هستند. او آدم خوبیست و دوست دارد به آدم کمک کند. قلبم میریزد. عشق، احتمال خود عشق، محو میشود. جنسیتمان محومیشود. ما فقط یک تیم معمولی کوچک هستیم.
« این اسامی را میشناسی؟»
« فایل مشتریان.»
« آنها همچنین پرتفولیو هستند، لیست جداگانه ی سهام و قرادادها و از این دست چیزها. حالا به شما می گویم که در این موقع هر سال چکار میکنیم. در عرض چند هفته ی آینده باید مالیات بر درآمدها را فرستاد.ما برای مشتریانمان یک سری کتابچه و بروشور و این چیزها را می فرستیم که به آنها در این زمینه کمک کنیم. امسال می خواهیم کار متفاوتی انجام دهیم. می خواهم خودم به هر یک از پورتفولیوها رسیدگی کنم، وضعیت مالیاتی هر واریز را مشخص کرده و به هر مشتری در یک نامه پیشنهادی در باره ی افزایش سرمایه و ضررها و حق بورس و احکام، تاریخ تبدیل های غیر عمدی، تقسیم سهام و غیره بدهم. تعجب میکنی که چقدر از این دلالان معمولا زرنگ چه سود و ضررهای درازمدتی در عرض یک سال میکنند.
او خوب گوش میکند. چشمان زردش باهوشانه پلک میزنند.
« خب من با حساب مشتریان آشنا هستم پس آنجا مشکلی نیست. فقط برای این کار نیاز به نوشتن یک عالمه نامه داریم. و وقت زیادی نداریم.» گویا من دیوانه بوده ام. این دختر خواهر کوچک خوبیست.
« کی شروع میکنیم؟»
« میتوانی امروز عصر یک ساعت بیشتر بمانی و شنبه صبح بیایی؟»
او با صدای خشن-مهربانانه ی حومه ی شهری ها که با حالتی عصبانی به آدم لطف میکنند میگوید: « باید یک تلفن بزنم.»
چند دقیقه بعد او کنار میزم ایستاده و با ناخنهای قرمزش پلاستیک بژ رنگ را نوازش میکند.
« اشکالی ندارد اگر ساعت پنج یک نفر برای چند دقیقه به دنبال من بیاید؟»
یک نفر. چقدر دانش او باستانیست. من با او نسبتی ندارم، اما او با غریزه ای مطمئن دوست پسرش را « یک نفر» معرفی میکند. میداند که من باور ندارم چنین کسی وجود دارد. اما میداند دارد چکار میکند. باور میکنم که « یک نفر»، یک آدم سایه وار بی ربط بی جنسیت می آید دنبالش.
« امیدوارم مشکلی برای یک رابطه ی جدی ایجاد نکنم.»
« شوخی میکنید؟»
« البته که نه.»
او مرا دستپاچه میکند. من به شکلی ناواضح و احتمالا هدفمند از کلمه ی « جدی» استفاده کردم. اما او به سرعت آنرا به معنی خواستگتری برداشت کرد.
یک مزیت غیرقابل پیشبینی به وجود آمده. شاید به کارم بیاید که ببینم دوست پسر او کیست. اما مجبور نیستم به او دزدکی نگاهی بیاندازم. چند دقیقه قبل از پنج او راست می آید داخل دفتر. از او خوشم می آید – می توانم او را در بغل بگیرم. یک شخصیت هشیار- آنطور که میترسیدم جوان نیست- یک تیپ فابور ماریگنی، مدیترانه ای، دماغ بزرگ، فک قلمبه، با یک چروک بالای ابروهایش، که دقیقا در بالای آن پفی از موهای برنز رنگش روییده است. او اصلا به درد من نمی خورد. من با گرمترین احساسات به سمت او سری تکان میدهم و به نظر میرسد او هم به من سر تکان میدهد اما آنرا چند بار تکرار میکند تا از دفتر رد شود، گویی آنرا می ستاید. هر چند گاهی لبش به سمت دندانهایش به عقب میرود و به نفسی به برندگی یک انفجار بخار راه میدهد. همچنان که منتظر شارون است، پاهایش را گشاد گذاشته و زانویش در شلوار گشادش کلیک کلیک میکند.
فابورگ ماریگنی بالاخره میرود و ما مصراته تا ساعت هفت کار میکنیم. من متن هایی صادقانه را برای او دیکته میکنم. آقای هربرت عزیز: امروز صبح نگاهی به پورتفولیوی شما انداختم و متوجه شدم که شما میتوانید مقدار قابل توجهی پس انداز مالیاتی را با خالی کردن سهامتان از استودبیکر-پکارد* به دست بیاورید. طبیعتا من نمیدانم شما در کل چقدر مالیات میدهید، اما اگر از بابت مالیات مشکلی دارید، پیشنهاد میکنم به دلایل زیر ادعای از دست دادن سرمایه کنید…
خوب است که هم آقای هیبرت و هم شارون در ذهنم باشند. اگر فقط به یکی از آنها فکر میکردم عصبی میشدم. ما سخت مانند دو رفیق کار میکنیم. شراکت مستحکممان ما را طوری جلو میبرد که کوچکترین ابراز عشقی میتواند از طرف هر کدام از ما به نام حماقت کنار زده شود. حالا پیتون پلیس* هر دوی ما را خواهد پذیرفت.
تا ساعت شش من متوجه میشوم که باید کلید را کمی تعدیل کنم. از حالا به بعد هر کاری که میکنم باید در چشم او ارزشی داشته بلشد، و بیشتر از آن، او باید آن را بشناسد.
پس ساندویچ سفارش میدهیم و در حال نوشیدن قهوه کار میکنیم. تا اینجا سکوت بینمان تغییر کرده؛ آسان تر شده.امکان این هست که کنار پنجره بایستم، یقه ام را شل کنم و مانند دانا اندروز پشت گردنم را بمالم. « نه نه نه نه کینکید. منظور من این نبود. پنج دقیقه استراحت کن.» به سمت کابینت میروم، دو تا آسپرین میخورم و لیوان پلاستیکی را مچاله میکنم. دوست شارون، آن «یک نفر» قدیمی به هیچ درد من نمی خورد. او کیفیت شناخته شده در تمام تاکتیک هایم است. او نقطه ی سه گوش ساز من است. من در مقابل دلقک بازی* او سرتا پا کارم.
شارون یک برگ تازه روی تخته گذاشته. « دوباره سعی کن.» و او به من به شکلی دوپهلو و با روشنی ای در چشم نگاه میکند.
من دو دستم را روی میز او دراز کرده و سرم را بین دو بازو میگذارم.
« خیلی خب. اینطور بهش نگاه کن…» آه، روی روی روی.
او دارد درک میکند. کاملا هوشیار است: یک مشکلی هست. حالا میان جملات وقتی او به بالا نگاه میکند، نگاهش از میان ابروهایش است و سرش را بالا و ثابت گرفته؛ به ثابتی یک کبک.
حالا او به دقت، در حالی که چشمان زرد عقیقی اش با علاقه پلک میزنند، در حال گوش کردن است. ما، در یک لحظه، هماهنگ ادامه میدهیم. مانند دو تا بچه هستیم که در یک بعد از ظهر تابستانی گم شده اند و در حالی که نسبت به یکدیگر آگاهی ای ندارند، دری در دیواری یافته و وارد باغ تسخیر شده ای میشوند.
اما حالا وقت شانسم را امتحان کردن نیست. گرچه والتس بارون اوک در گوشم می خواند، و گرچه میتواند او را از روی صندلی اش بلند کنم و درست روی دهان ببوسمش- برمیگردیم سر کار.
« آقای فنتنوت عزیز، داشتم به پرتفولیوی شما نگاهی میکردم و متوجه شدم که به نفعتان نیست که روی سهام موشکی که عصرشان در حال افول است سرمایه گذاری کنید…»
فابورگ ماریگنی برنمیگردد و در ساعت هفت و سی دقیقه به نظر طبیعی می آید که من شارون را به خانه برسانم.
یک سری باد تند از تگزاس در راه است و ما در تکه ای از نور تابستان در اسپالانید درحرکتیم. هوا با قدرت روی جاده های الیسیان فشار می آورد؛ کمی قبل تر در بعد از ظهر پرستوهای دریاچه زنگ خطر را شنیدند و به سمت باتلاق ها تغییر مسیر داد. چهار راه شلوغ است. خوب است که جاده های سبز و آسمان پهن جنتیلی را پشت سر بگذاریم و به مکان باریکی بیاییم که توسط ساختمان های فرسوده فشرده شده و از بو و صدای آدم ها پرند. اینجا نه برفکی میپرد و نه پرستویی فریاد میزند. هنگام غروب خوب است که از آسمان پهن دور شد و به جایی که با نور زردی روشن شده آمد و در کنار یک ران گرم نشست. من تقریبا به تصمیمم خیانت کرده و از شارون می خواهم با من یک نوشیدنی بخورد. اما اینکار را نمیکنم. به جایش او را تماشا میکنم که بالا به سمت خانه اش میرود.او یک سری جدید پله های بتونی را که مانند سکویی به سمت منطقه ای تاریک در بالا روانه است، بالا میرود.
۱۱
امشب شب شام کیت و ملکه هاست و به همین دلیل نمیبینمش. می روم تلویزون تماشا میکنم و آبجو می نوشم. اما هر چند دقیقه یاد شارن، ماژورت زیبای آلابامایی من، در سرم می خزد و دستانم عرق می کنند. هوا سنگین و ثابت است. وقت این است که گاردت را بالا بگیری. در چنین مواقعی خطر این است که بی احتیاط عمل کنی. اینکه سعی کنم امشب شارون را ببینم، و یا در اسپالانید پارک کنم و او را تحت نظر بگیرم و همه چیز را نابود کنم. نهایتا طوفان تبدیل به یک طوفان لرزان تگزاسی میشود. بالاخره بی قراری تمام میشود و امکان این پیدا میشود که بدون نگرانی با دلی آسوده، دست روی زانو در صندلی پشت نردبانی ام بنشینم و تلویزیون تماشا کنم.
کلانتر مردانی را در یک کلبه ی سرخپوستان گیر انداخته. زن سرخ پوست کشته شده و بچه اش مانده. در یک اتفاق غیر منتظره قاتلان کلانتر را گیر انداخته و او را گروگان میگیرند. کلانتر توجه آنها را به بچه ای که در کلبه مانده جلب میکند. او یک کلانتر معمولی نیست. او انسان گراست. یکی از قاتلان می گوید: « او چیزی جز یک سرخپوست بوگندو نیست.» کلانتر میگوید: « اشتباه میکنید. او یک انسان است.» در نهایت او قاتلان را شکست داده و بچه را نجات داده و حتی او را غسل تعمید میدهد. قاتلان با خشونت بیرون رفته و پدر روحانی را می آورند. او مردیست کاملا شبیه هچ بی وارنر پیر.
من در طوفان، راحت و گرم به رختخواب میروم, مانند کرمی در پیله اش، پیچیده در الطاف مسیحیت، امن و گرم. از صندلی به تخت و از تلویزیون به رادیو برای یک برنامه ی کوچک شبانه. من موجودی وابسته به عادت ها، به منظمی یک راهب، در حالی که از خانگی ترین تکرارها لذت میبرم، هر شب ساعت ده به برنامه ای به نام « من این را باور دارم» گوش میدهم. راهبان دعای شبانه دارند و من « من اینرا باور دارم.».در این برنامه صدها انسان روشن فکر از سراسر کشور، انسانهایی خوشفکر و باهوش، انسانهایی با ذهن های بزرگ و جست و جو گر، عقاید شخصیشان را بیان میکنند.دویصت سیصد تایی که تا به حال بهشان گوش کرده ام همه ستودنی بوده اند.شک دارم هیچ کشور و یا تاریخ دیگری توانسته این همه انسان متفکر تولید کند، مخصوصا زنان. و مخصوصا جنوبی ها. به نظر من جنوب کشور توانسته زنان متفکر بیشتری، زنانی با عقاید جهانی، به نسبت بقیه ی نقاط کشور، شاید جز نیو انگلند، در صده ی گذشته تربیت کند.از میان شش عمه ی در قید حیات من پنج تایشان عقاید والای عرفانی فلسفی داشته و ششمی همچنان یک مسیحی پروتستان است.
اگر بخواهم یک خصوصیت مشترک در همه ی آنها را نام ببرم میگویم خوب بودنشان است.زندگی هایشان جشن پیروزی خوبی هاست. آنها همه را با گرم ترین و بخشاینده ترین احساسات دوست دارند. و تا آنجا که به آنها مربوط است غیر ممکن است که کسی، حتی یک انسان دورو، آنها را دوست نداشته باشد.
سوژه ی امشب نمایشنامه نویسیست که دقیقا همین خصیصه ی خوب بودن را در کارهایش منتقل میکند. او شروع میکند:
من به انسانها اعتقاد دارم. به تحمل و درک اعتقاد دارم. به یکتا بودن و شرف فرد اعتقاد دارم-
همه در این برنامه به یگانه بودن افراد اعتقاد دارند. هرچند من متوجه شده ام که این افراد خودشان به هیچ وجه یگانه نیستند، و درواقع مانند نخودهایی در یک کاسه شبیه همند.
من به موزیک اعتقاد دارم، لبخند یک کودک را باور دارم. من به عشق و همچنین به نفرت اعتقاد دارم.
درست است. من چند تا از این انسانهای معتقد، انسانگراها و خانم های روانشناسی که به خانه ی عمه ام می آیند، را دیده ام. در این برنامه همه همه را دوست دارند . اما من متوجه شده ام که وقتی به فرد خاصی می رسند معمولا از آن فرد متنفرند.
من همیشه از این برنامه خوشم نمی آمد. وقتی در خانه ی عمه ام زندگی میکردم، یک تشنج انحرافی به من دست داد. اما به جای اینکه طبق عادت نامه ای برای یک ناشر بنویسم، نواری ضبط کردم و آنرا برای آقای ادوارد آر مارو فرستادم. « این عقاید جان بیکرسون بولینگ ، یک سینما رو در نیواورلئان است.» اینطور شروع میشد. و با « من به یک تیپا در ماتحت اعتقاد دارم. این – را من باور دارم.» تمام میشد. به سرعت پشیمان شدم، پدربزرگم اگر بود آنرا شیرین کاری بیخودی مینامید، و وقتی نوار را به من برگرداندند خیالم آسوده شد. از آن به بعد مداوم به این برنامه گوش کرده ام.
نمایشنامه نویس اینطور سخنش را به اتمام میرساند:
من به آزادی معتقدم، و به تقدس انسان و برادری انسانها. من به باور داشتن معتقدم. این- را من باور دارم.
همه ی ناراحتی ام بابت شارون از بین رفته. رادیو را خاموش میکنم و در تخت خواب در حالی که قلقلک خوشایندی را در خشتکم برای شارون و برای همه ی هم وطنان آمریکایی ام حس میکنم، دراز میکشم.
۱۲
در نیمه ی شب و در اوج طوفان تلفن زنگ میزند، یک احضار مهیب، و من خودم را کف زمین در حالی که مانند برگی میلرزم و میترسم که چه اتفاقی افتاده، می یابم. عمه ام است.
« چی؟» تلفن خش خش میکند. من به سختی گوش میدهم اما چیزی نمیشنوم.
عمه ام می گوید اتفاقی برای کیت افتاده. وقتی عمو جولز و والتر از مهمانی آیبریا به هتل برگشتند کیت را نتوانستند هیچ جا پیدا کنند. نل لاول که خودش قبل ها ملکه بود گفته که کیت ناگهان قبل از ساعت یازده آنها را ترک کرده. آن سه ساعت پیش بوده و کیت هنوز به خانه برنگشته. اما نل نگران نبود. او به عمه ام گفت: « خودتان مثل من خوب میدانید او دارد چکار میکند. یادتان هست در مهمانی کریسمس من در امپایر، او رفت بالای خاکریز و سر از لاپاس درآورد؟ آن کیت.» اما عمه ام شک دارد. او با صدای عجیبی می گوید – به طرزی خشک و دادخواهانه صحبت کردن درباره ی خانواده های بسیار نزدیک به هم در مواقع خطر: آدم حس میکرد دارد درباره ی غریبه ای صحبت میکند. « این آخرین یادداشتش در دفترش است: امشب داستان را خواهم گفت- آیا آزادی جدید موفقیت آمیز خواهد بود- اگر نه، طناب سخت دیگری برای من نخواهد بود، ممنون. خب، طناب سخت او یادت هست.»
«بله.» « طناب سخت» اصطلاحیست که کیت بار اول که بیمار شد به کار برد.او میگفت، وقتی کودک بود و مادرش زنده بود، به نظرش می آمد که مردم به شکلی آسوده و آشنا می خندیدند و صحبت میکردند و روی سطحی محکم می ایستادند، اما حالا گویی (نه فقط او بلکه همه) به پرتگاهی که زیر پایشان، حتی در موقعیت های عادی – مخصوصا در موقعیت های عادی، دهن باز کرده است، آگاه شده اند. بنابر این او هزار بار بیشتر ترجیح میدهد که خود را در سرزمینی ناشناخته بیابد تا در یک مهمانی یا مراسم ناهار.عمه ام به سرعت اعتراف می کند: « حالا دیگر برایش نگران نیستم. سکوتی برقرار می شود و تلفن خش خش میکند. عجیب است که حس من بیشتر نوعی خجالت اجتماعیست.من آماده میشوم که چیزی بگویم. عمه ام می گوید: « در هر صورت او الان بیست و پنج ساله است.»
« درسته.»
جایی در نزدیکی آسمان برق مهیبی میزند. پشت سر آن صدای رعد، درست در میان سفیدی، می غرد و خانه را میلرزاند.
«- نهایتا او را در اتاق هتلش در آتلانتا پیدا کردیم.»
«کی؟»
« سام. او به جای یکشنبه، فردا صبح اول وقت پرواز دارد. خیلی هیجان زده بود.»
« برای چی؟»
« گفت که خبر بسیار شگفت انگیزی دارد. به من نگفت که چی هست. گویا امروز به طرز عجیب و اتفاقی ای دو مورد که مستقیما به کیت مربوطند اتفاق افتاده. به هر حال.»
« بله خان؟»
« من حدس میزنم احتمالا به سمت تو بیاید. اگر آمد، او را به خانه می آوری؟»
«بله.»
عمه ام پس از لحظه ای می گوید: « اینطور نیست که کیت یک «اوتی آن» دیگر باشد.»
«البته که نیست.» او دارد به دو چیز فکر میکند: یک، آشنایی اهل فلیسیانا به نام اوتی آن الدریج که دیوانه شد و عادت داشت از بیمارستان دولتی جکسون فرار کند و به نیواورلئان بیاید و به غریبه ها در خیابان بوربون گیر بدهد؛ دو، به نگاه در چشمان نل لاول، آن درخشش مضحک در آنها، حتی وقتی داشت عمه ام را دلداری میداد.
ساعت سه بیدار می شوم. بارانی میپوشم و میزنم بیرون که هوایی تازه کنم.
باد فروکش کرده.جاده های فلیسیان نمناک و ثابتند، اما حرکت در آن بالا در هوا؛ جایی که هوای سرد شانه به شانه ی آخرین بخش از هوای عصبی اقیانوس ایستاده، محسوس است. باد می چرخد به سمت شمال و طوفان را هل میدهد تا آنجا که ماه، در حالی که مانند کایتی طناب پیچ شده و به سمت تکه پاره های شناور ابر اشاره میکند، به بالا شنا میکند.
در پناهگاه کنار حفاظ خانه ی خانم شزنایدر مینشینم. روبروی مدرسه. بچه هایی که سوار اتوبوس هایی که به سمت دریاچه میروند میشوند از آن استفاده میکنند. نور خیابان سایه ی آبی سیاهی به وجود می آورد. آن طرف بلوار، در کنج پذیرایی جاده های الیسیا ن و «بن انفانتز»* تکه زمینی خالی آن بالا روی چمن تابستان گذشته است. چند هفته پیش این ایده به ذهنم رسید آنرا بخرم و یک ایستگاه سرویس در آن راه بیندازم. کاشف از آب درآمد به قیمت بیست هزار دلار به فروش گذاشته شده. با پول پیشبینی نشده ای که قرار است از آقای سارتالاماسیا بگیرم میشود جدی به این ایده فکر کرد. به راحتی می توان ساختمان کوچک مربعی موزاییکی با ورودی های دور از هم، و پیش بند ابریشمی اش از آسفالت و، آن بالا در هر اینچ از استایرین* ( من با شرکت پخش کننده ی شل تماس گرفته ام) زیبای خودش درخشان ایستاده.
یک تاکسی زیر چراغ برق می ایستد. کیت بیرون می آید و راه می افتد و در حالی که دستانش در جیبهایش هستند از پناهگاه میگذرد. چشمانش استخرهایی از تاریکی اند. صورتش بهت زدگی و تقریبا زشتی صورت آدمهای تنها را دارد. وقتی صدایش میزنم، مستقیم می آید بدون اینکه شوکه شده باشد، و با کمی حرف گوش کنی مسئولیت پذیرانه ی گیج وار که معذبم میکند. بعد متوجه میشوم که او از آن پر است، یکی از ایده های بزرگش، از آنها که مردم در پیاده روی های طولانی به ذهنشان میرسد.
او دودستش را روی بازویم میگذارد و به بوی خاص این ساعت هیچ توجهی نمی کند: « چه احمقی بودم من.» او هیچ جا نیست. جایی در قلمرو ایده اش است. « فکر میکنی امکانش هست که آدم با یک اشتباه- نه اینکه کار بدی بگند متوجهی، بلکه اشتباه تخمین بزند و زندگی اش را با آن نابود کند؟»
-«چرا که نه؟»
-«منظورم اینه که از هر چه بگذریم، نمیشود یک نفر بیچاره باشد و یک اشتباه کرده باشد و هرگز نتوانسته باشد آنرا حل کند- زیرا اشتباهش از نوع اشتباهاتی که اگر به او بگویند درستش چیست باز همان هم اشتباه خواهد بود- انگار که روی کره ی مارس پیاده شوی و ندانی که مردم آنجا از سوال بسیار بدشان می آید پس هر بار که تو میپرسی مشکل چیست، همه چیز بدتر از آنکه بوده می شود؟» او که نگاهش به آستین من می افتد، آن را به طرزی خشن مانند زن خانه ای که با وسایل ور میرود، گرفت و انگار که ناراحت باشد گفت: « پیژامه ی ستاره ای من. خب؟» و در سایه ی بنفش در صورت من دنبال پاسخ بود
«نمی دانم.»
« اما من میدانم. پاسخش را یافتم بینکس. هیچکدام شما حتی اگر می خواستید نمی توانستید به من بگویید. حتی مطمئن نیستم که بدانی.»
من با افسردگی منتظر می مانم. مدتها پیش یاد گرفتم که مراقب این اکتشافات کیت باشم. در این لحظات هیجانی، وقتی که او می داند دقیقا بقیه ی عمرش را چگونه بگذراند، معمولا از پسشان تاریک ترین افسردگی ها به سراغش می آیند.
کیت در حالی که در صورت من، مانند عاشقان در یک چشم و سپس چشم دیگرم خیره می شود، می گوید: « قسم می خورم باور نکنم بدانی. و گفتن من هم فایده ای ندارد.»
«به هر حال بگو.»
« من آزادم. بعد از بیست و پنج سال بالاخره آزادم.»
«متعجب نیستی؟»
« کی متوجه شدی؟»
« ساعت چهار و نیم امروز بعد از ظهر، دیروز بعد از ظهر.»
« در خانه ی مرل؟»
« بله. داشتم به قفسه ی کتاب هایش نگاه میکردم. و مدت ها بود حرفی نزده بودم. کتابش را دیدم. با آن پشت جلدش که همیشه حس بدی به من میداد. با این حال چقدر سعی داشتم او و کتابش را سرافراز کنم، که شاداب و مانند خود واقعی ام زندگی کنم و غیره. در چنین روزهایی من با تشویش مخصوص بازیگران وارد میشدم، و لحظاتی بودند که من در آن موفق می شدم – در خودم بودن و آنرا به خوبی انجام می دادم ( منو نگاه کن مرله، دارم انجامش میدم!). انقدر خوب که فکر میکنم عاشقم شد. مرله ی بیچاره. میدانی، او نمیتواند چیزی بگوید. نمیتواند آن راز را به من بگوید حتی اگر آنرا میدانست. میدانی من چه کاری کردم؟ بعد از سک دقیقه یا دقیقه و اندی او از من پرسید: نظرت چیست؟ من نشستم و چشمانم را مالیدم و ناگهان پی بردم. اما نمیتوانستم باور کنم. ساده بود. خدای من، میشود کسی بیست و پنج سال به خاطر یک اشتباه، بر روی صلیب زندگی کند؟ بله! بلند شدم. فهمیدم که آدم لازم نیست این یا آن با هر کسی، حتی خودش باشد. انسان آراد است. اما حتی اگر مرله این را میدانست و به من میگفت، هیچ راهی نداشت که من به توصیه اش گوش میکردم. چه عجیب که آدم نمیتواند کشفش را به دیگری منتقل کند. بعد دوباره مرله گفت: نظرت چیست؟ من بلند شدم و گفتم خداحافظ. او گفت، تازه ساعت چهار و نیم است، هنوز وقت هست. بعد متوجه شد من دارم میروم. برایش جالب بود و پیشنهاد کرد که دلیل اینرا بررسی کنیم. من گفتم، مراه، چقدر دلم می خواست حق با تو بود. چه خوب که آدم فکر کند دلایلی وجود دارند، و اینکه اگر من ساکتم یعنی چیزی را پنهان کرده ام. و من وقتی دلایل سری ای را برای تو پیدا میکنم، چقدر مبتخرم. اما، اگر هیچ چیزی نباشد چه؟ این چیزیست که تا حالا نگرانش بودم – که کسی بفهمد که چیزی که من پنهان مرده ام هیچ چیز نیست. اما حالا میدانم چرا ترسیده بودم و چرا نیازی به آن نبوده. من میترسیدم، چون فکر میکردم باید یک نوع خاصی از انسان باشم، یک انسان خوب، یک انسان خوشحال خلاق برای تو ( مقالاتت را خواندم مراه.) چه کشفی! از این طرف من دارم به اعصابم فشار می آورم که آن کسی که از من انتظار دارند باشم و به خودم میلرزم که موفق نشوم – از آن طرف اینکه با اطمینان کامل میدانم که حتی اگر موفق هم شوم و آن آدم خوشحال و خلاق او هم باشم، این به اندازه ی کافی برایم خوب نیست و اینکه من می توانم بهتر از آن باشم. آزاد بودم. حالا دارم می گویم خداحافظ مرله. و زدم بیرون ؛ و برای اولین بار در زندگی؛ بیست و پنج ساله، به اندازه ی یک اسب سرحال، پر مانند خامه و تمام زندگی ام در پیش رویم، مانند پرنده ای آزاد. آه، مخالفت نکن بینکس، بینکس، بینکس. فکر میکنی باید پیشش برگردم. آه، البته که برمیگردم. اما میدانم من درست میگویم و الا انقدر خس خوبی نداشتم.»
« حس خوبش به زثدی از بین خواهد رفت. آسمان بالای سر شف* در حال محو شدن است و به زودی غروب مانند ته دریا دور و برمان خواهد درخشید. من خوب میدانم وقتی که شب در دورهای خاکستری محومیشود، او در خود غرق خواهد شد. همین حالا هم دارد از خودش جلو میزند: عمین حالا هم دارد کمی در احساسات متعالی خودش رنج میبرد.
دستان سردش را میگیرم. « راجع به اینکه میگویم چی فکر میکنی؟» درباره ی ایستگاه سرویس دهی و آقای سارتالاماسیا میگویم. «میتونایم اینجا در خانه ی خانم شزنایدر بمانیم. خیلی راحته. میتوانی شبها بیایی و پیش من بنشینی، اگر دوست داشتی. میدانستی از یک ایستگاه سرپیس خوب سالی دانزده هزارتا دربیاوری؟»
« بینکس شیرین قدیمی ام. داری از من تقاضای ازدواج میکنی؟»
«البته.» او را به طرزی معذب نگاه میکنم.
«زندگی بدی نیست این.» او در حالتی از خلسه – حالتی مانند حالت عمه ام، صحبت میکند. قلبم میریزد. دیر شده. همین حالا هم او از خود عبور کرده است.
«نگرانش نباش.»
«نگران نیستم، قول میدهم.» – در آن حال خلسه و خاموش شده در خود، رفته، مانند شخصیتی که ایوا مری سنت آنرا بازی کند. به جلو خم شده و خود را در بر میگیرد.
«چی شد؟»
«اوه.» کیت ناله میکند. حالا خود کیت: « خیلی میترسم.»
«میدانم؟»
«حالا چکار کنم؟»
«منظورت همین الان است؟»
«بله.»
«میرویم سوار ماشین من میشویم. بعد میرویم به سمت بازار فرانسوی و یک قهوه می نوشیم. بعد میرویم خانه.»
«همه چیز درست میشود؟»
«بله.»
«بهم بگو. بگو.»
«همه چیز درست خواهد شد.»