شش
۲۴ اکتبر
نایلر میپرسد: «برد چه خبرها؟» صبح روز بعد از پخش برنامه ی کرایم واچ*هگان نگران به نظر میرسد با رنگ پریدگی ناشی از قهوه ی زیاد و غذای حاضری و کمبود هوای تازه.
«یه تخت خوابی یه جایی اسمتو صدا میزنه؟»
هگان میگوید: «بلندتر از اونی که فکرشوکنی صدا میزنه، اما کارهای نکرده زیاد هست. فقط قهوه بریز توم و ببین من مثل باطری دیوراسل بانی* پرانرژی ادامه میدم.»
«چیز قابل توجهه هست؟»
«رز داره اطلاعات بدست آمده از تلفن ها را بررسی میکند نتیجه اش را برایت توضیح میده. من فکر میکنم در کل مردم خوب پاسخ دادن. سوال اینجاست که آیا چیزقابل استفاده ای از داخل اینها در میاد؟»
نایلر روزنامه ی : سان* و دیلی میل* را روی میز می اندازد و میگوید:« به هر حال ما بازم در تیترشان هستیم. این هیچوقت بد نیست. نه؟»
هگان دیلی میل* که در سه چهارم صفجه ی اولش عکسی از مت شکه شده و کلیر گریان است برمیدارد.
«آهای ریچل!» دالبریدا پا به دفتر میگذارد. تر و تازه و خندان است گرچه نایلر میداند که او دیشب مشغول جواب دادن تلفن ها بود و تا قبل از نیمه شب در رختخواب نرفته. «خبر از رسپشن یک کسی میخواهد تو را ببیه. می خواد درباره ی فررز ها چیزی بگه؛ احتمالا برات جالب باشد بذار من قهوه امودرست کنم بهت ملحق میشم.»
وقتی نایلر وارد اتاق بازجویی میشود مجبور است جلوی خودش را بگیرد تا به هوا مشت نزند. او صندلی نزدیک دیوار را انتخاب میکند و دالبریدا هم نزدیک او مینشیند در حالی که چند لحظه ای طولش میدهد تا خودش را در صندلی جا دهد و دفترچه اش را باز کند و خودکاری پیدا کند . این به نایلر فرصت میدهد که مرد مقابل را بررسی کند.
اگر ایستاده بود قد بلند بود. او مردی درشت هیکل است که دارد بندهای روی کت چرمی اش را میکشد، سرش تیغ انداخته و قیافه اش باید تهدیآمیز به نظر بیاید. اما او به نظر راحت میرسد و در حال لبخند زدن به نایلر است؛ گویی موضوع برایش هیجان انگیز است.دست راستش جلویش روی میز است و یک خالکوبی به شکل مار دور مچش حلقه زده.
نایلر لبخند او را پاسخ میدهد.
«ممنون که آمدید آقای… »او به یادداشت های دالبریدا نگاهی می اندازد که در آن زیر نام مرد خط کشیده شده…«برایانت.»
«خودمم. لی برایانت. من آدرس و اطلاعاتم را به رسپشن دادم. شنیدم شما دنبال منید. گفتم بایم و خودمو نشون بدم و قضیه روراست و ریست کنم. گویا در غیبتم من به شهرت ملی رسیدم.»
«مشهور که نه!» نایلر پاسخ میدهد و ادامه میدهد: میدونی برای چه می خواهیم با شما صحبت کنیم؟»
«درباره ی آن پسر گم شده است نه؟ چی صدایش میکنند؟ ایوان؟»
«اوان»
«اوان خودشه. من خیلی در این باره متاسفم. خبری ازش نشده؟»
نایلر سوال را با سوال جواب میذهد.
«ما مدتیست که دنبالتان هستیم آقای برایانت. میشود توضیح بدید چرا زودتر جلو نیامدید؟»
«ساده است. نبودم. من راننده کامیونم. راه دور: اروپا بیشتر اسپانیا آلمان اینجور جاها. همه جا میرم. این هفته ی اخیر لهستان بودم.»
دالبریدا میپرسد: «لهستان؟ چی بردی لهستان؟»
برایانت میگوید: «یک مهموله برای تسکو. تسکو* در لهستان معروفه. خیلی ها اینو نمیدونن.»
نایلر میپرسد: «همکار ندارید؟ به خانه زنگ نمیزنی؟ کسی نبود بهتان خبر دهد ما میخواهیم با شما صحبت کنیم؟»
برایانت میگوید: «نه واقعا. من وقتی جای جالبی میرم زنم را میبرم. بچه های ما از آب و گل درومدند، پس دلیلی نداره زنم بشینه خانه و بیکار باشه. ما همه جا با هم میریم. من و اون.»
نایلر میپرسد: «متوجهی که تو یکی از آخرین کسانی هستی که اوانو دیده؟»
«آه بله متوجهم. یادم میادشون. یکیشان خیره شده بود به سامی من »و دست راستش را بالا میگیرد و شصت و انگشت اشاره اش را تکان میدهد تا فک مار را تکان دهد. «کوچکترین بچه ام اسمش را گذاشت سامی. من میخواستم یک چیز باحال تر باشه مثلا شیطان یا ترمیناتور* اما او اسمش را سامی گذاشت و من هم پذیرفتم. قیافه اش ترسناکه اما بی آزاره مثل خودم. من میتونم براتون گزارش اونروز رو بدم اگه بخواهید، اما بهتون بگم نمیدونم کمکی بکنه. من فقط در مغازه دیدمشون. همین.»
نایلر میگوید: «بله گزارش خوب است ممنون. اگر فرصت دارید کارآگاه دالبریدا همین حالا میتواند گزارشتان را بگیرد.
برایانت میگوید: «من مشکلی ندارم. راستی من دیشب بازسازی را در تلویزیون دیدم. دیدن کسی انقدر شبیه خودم حس غریبی داشت. اما باید بهتون بگم یک چیزی را از قلم انداختید. من میگم از قلم انداختید. شاید هم از قصد باشه. شما میدونید چه میکنید. مگر نه؟ شاید فکر کردید مهم نیست.»
نایلر و دالبریدا به او خیره شده اند.
«شما وانت بیرون مغازه را نشون ندادید. وانتی که داشت از پشت مهموله خالی میکرد.»
وقتی نایلر میرود با مغازه دار صحبت کند دالبریدا همراهش است. بعد از شلوغی صبح و قبل از شلوغی سر ظهر مغازه خلوت است. آقای جاردون پشت پیشخوان در حال خواندن نامه هایش است. وقتی هگان را میبیند، روزنامه را تا میکند اما لبخند خوش آمدگویی ای نمیزند.
هگان میپرسد: «خودتان را در تلوزیون دیدید؟ کارشان خوب بود. نه؟»
جاردون میگوید: «بله من و زنم دیدیمش. من که توش نبودم فقط مغازه بود.»
دالبریدا میگوید: «شاید برای کسبتان خوب باشد.» او بوست بار*ی برمیدارد و بعد سر جایش میگذاردش: «بهتر است نخورم نه؟ مواظب وزنم هستم. باید خانم ها را خوشحال نگه داشت.»
جاردون میگوید: «میتونم کمکتون کنم. من گزارشم را دادم. چیز دیگری برای گفتن ندارم.»
هگان میگوید: «ما درباره ی گزاشتان میخواستیم ببینیمتان.»
«موضوع چیه؟»
مرد پیری وارد میشود و شروع به خواندن صفحات اول روزنامه ها میکند.
هگان میگوید: «میتونیم در خلوت صحبت کنیم اگر مایلید.»
مرد پیر یک نسخه گاردین* برمیدارد و به پیشخوان می آید تا پولش را حساب کند. او یک بسته استرلینگ* سوپرکینگ* میخواهد و جاردون در قفسه ی سیگارهایش را باز میکند. او پاکت نقره ای و قرمز را به مشتری میدهد پول را میگیرد و بقیه اش را میدهد.
مرد پیر در حال رفتن تشکر میکند.
هگان میگوید: «موضوع اینه که ما فکر میکنیم وقتی شما گزارش میدادید چیزی را جا انداختید.»
دالبریدا میگوید: «گزارش دروغ جرم است. میخواهی کمی راجع به چیزی که ممکنه فراموش کرده باشی فکر کنی؟ بگذار ما سر نخی بدهیم. مربوط است به یک وانت.»
«وانت؟»
«وانتی که وقتی اوان فررز و استوارت ویرهام در مغازه ات بودن اینجا بود.»
جاردون سر پایین می اندازد.
میگوید: «خیلی خب خیلی خب از این طرف. او آنها را به پشت مغازه راهنمایی میکند و با خود بطری شراب سفیدی می آورد.»
«به زنم گفتم ایده وحشتناکیه، فامیلش در کار بخر بفروشی زیرمیزیست. نمیدانم از کجا میگیرند فقط میدانم ارزونه. روی بطری میگه ساخت فرانسه اما من باور نمیکنم از آنجا بیاد.»
هگان بطری را مطالعه میکند برچسبش به نظر اصل است اما خیلی اجناس قلابی اینطورند.
«چقدر بابتش میدید؟»
«بطری ای یک پوند و پنجاه تا. میشه هفت شایدم هشت و نودونه سنت فروختش.»
«وکی راننده وانت بود؟»
جاردون میگوید: «نمیدونم. من نمیشناختمش و سوال هم نکردم. چرا باید میپرسیدم؟»
دالبریدا به هاگن نگاه میکند و سر تکان میدهد.
هاگن میپرسد: «میخواهید به زنتان خبر دهید دارید میروید بیرون آقای جاردون؟ اگر میخواهید گزارشتان را عوض کنید هیچ زمانی بهتر از الان و اینجا نیست.»
هفت
29 نوامبر
مت ساکت وارد اتاق خواب میشود. پاهای لختش روی موکت کرمی کشیده میشود و راهش را به تخت، در قطره های نور دور کناره های در می یابد.از شب اول به بعد چراغ راهرو روشن مانده. اول به این خاطر که همیشه کسی در خانه بود؛ بازرسان افسران هماهنگی، افسران یونیفورم به تن برای کنترل کردن روزنامه نگاران، همه برای کمک؛ برای خوبی مت و کلیر. اما همه غریبه هایی که به خانه و حریم خصوصی او حمله کرده بودند و تنها اتاق خوابش را برای پناه بردن از حمله به آنها را باقی گذاشته بودند.
خبرنگاران مانند ارتشی نگهبان محاصره بودند و پرده ها و کرکره ها مداوم بسته بودند و زمان در عصری بی پایان میگذشت.کلیر حس میکرد آنها شبیه غارنشینان شده اند؛ حساس به نور گم شده ی روز، و اولین بارهایی که او خانه را ترک کرد، حتی در مه ملال انگیز پاییز، از آن همه رنگ گیج شد. هرچند چشمانش به تحریف نمایی فلوروسنت و لامپ های کم مصرف عادت کرده بود.
حالا همه رفته اند.خبرنگاران حزب باد اول از همه، به سمت خانه های تازه ای که مصیبت دیده اند؛ تراژدی های ی تازه و قلب های شکسته ی نو . وقتی خبرنگاران رفتند دیگر دلیلی بر ماندن یونیفورم به تن ها نبود. چیزی که کلیر کمی حسرتش را خورد. از بین تمام مردمی که آنجا بودند کلیر مصاحبت آنها را بهتر از همه تحمل کرده بود. مردان و زنان باتجربه ای که فشار را با خنده جواب میدهند؛ مانند یاقوت های شوخ طبعی در خرابه های آنچه زمانی زندگی عادی ای بود.
حالا خانه باز مال آنهاست. چراغ هال روشن می ماند زیرا هیچ کدامشان درست نمی خوابند و به راحتی، با صدای همسایه هایی که دیر به خانه می آیند، روباه هایی که به سطل ها حمله می کنند، وباران روی پنجره که هر بار کلیر را نگران این میکند که اوان گرم و خشک است، بیدار می شوند.
مت سعی دارد او را بیدار نکند، اما کلیر خواب نیست.مت از اتاق اوان می آید هر شب آنجا خودش را حبس میکند.گاهی کلیر صدای هق هقش را از آن طرف دیوار میشنود و تنگی گلوی خودش و نزدیکی سرازیر شدن اشک های خودش را حس میکند؛ برای مت بیچاره همانقدر که برای نبودن اوان.
همچنان که فکر میکند او را بیدار نکرده، مت در تخت و سمت سرد خودش زیر پتو میلغزد. او به سرعت تهمانده ی خیسی گریه اش را پاک میکند.
مت از سندروم پای سرد رنج میبرد. در حال چرخیدن کلیر به او نزدیک میشود؛ پاهای گرم خودش را روی پاهای او و سرش را روی سینه اش میگذارد.او بازویش را دور کلیر حلقه میکند و همانطور دراز میکشند؛ چسبیده به هم در دلشکستگیشان. هیچکدام مطمئن نیستند میخواهند یک روز دیگر را ببینند.
استویی از چهارشنبه ها بدش آمده است. گراند هاگ دی * روزی که اوان ناپدید شد. هر کلاس و هر زنگ تفریحی شمارش معکوس لحظه ایست که آنها خداحافظی کردند.
در هفتمین چهارشنبه، جرج کمی برای مدرسه زود آماده شده و ویکی اجازه میدهد ده دقیقه کارتون اسپانج باب* نگاه کند. جرج صدای تلوزیون را بلند میکند و صداهای کارتونی اسکوئیدوارد و پلانکتون* در خانه بلند پخشند.
استویی که از پله ها پایین می آید جرج در حال خندیدن است. استویی مستقیم به اتق نشیمن میرود کنترل برداشته و صدا را قطع میکند.
داد میزند:« لعنت برخدا. این اعصاب منو خورد میکنه.»
جرج به سرعت بلند میشود و به دنبال استویی و کنترل به آشپزخانه میرود.
«مامان مامان استویی فحش داد.»
ویکی دارد گوجه گیلاسی ها را داخل ظرف ناهار جرج میگذارد. او با شگفتی به استویی نگاه میکند.
«فحش دادی استویی؟»
«اه به خاطر خدا دست از سر من بردارید بیا خبرچین. و کنترل را به سمت جرج پرتاب میکند، اما او نمیتواند بگیردش و کنترل روی زمین می افتد و قاب پشتش در آمده باطری ها یش بیرون می افتند.
ویکی میگوید: «استویی برش دار.»
«او انداختش.»
«تو پرتش کردی. چت شده؟ اونو بردار و برای خودت صبحانه بردار و الا برای مدرسه دیرت میشود.»
جرج که مشتاق است به اسپانج باب برگردد در حال سرهم بندی کنترل است.
استویی میگوید: «من امروز مدرسه نمیروم. حالم خوب نیست.»
ویکی او را مطالعه میکند. استویی رنگ پریده است اما حرف میزند و راه میرود. پس برای مدرسه رفتن به اندازه کافی خوب است.
میپرسد: «چت شده؟»
«سرم درد میکند. برمیگردم به تخت.»
«مسخره بازی در نیار. میخوای برات نون تست درست کنم؟»
استویی ناگهان دارد داد میزند: «مسخره بازی در نمی آورم. بهت میگم مسخره بازی چیه – توقد داشتن که همینطور ادامه بدم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. مثل اینکه من باید همینطور بیخیال باشم که بهترین دوستم ناپدید شده. و شما میگید هیف شدو بدو استویی برگرد همونجا هر روز، هر روز و وقتی میرسم خونه کی اینجاست؟ کلیر که میخاهد راجع بهش حرف بزند مغز منو مثل کفتار میخوره. من نمیخوام باهاش حرف بزنم. میفهمی؟ چرا میذارید بیاد اینجا؟ چرا بهش نمیگید گم شه و منو تنها بذاره؟»
«استویی کلیر به حمایت ما احتیاج داره.»
«نه، من به حمایت نیاز دارم. و من نیاز دارم اونو دور نگه دارید ازم. من جایگزین پسرش یا هر کوفتی که اون فکر میکنه من هستم نیستم و من به مدرسه برنمیگردم. هرگز.»
سکوت طولانی ای بینشان برقرار میشود که با صدای اسپانج باب که از اتاق نشیمن می آید شکسته میشود.
ویکی آه میکشد.
«باشه عزیزم. امروز استراحت کن. شب که پدرت آمد درباره اش حرف میزنیم.»
هشت
۴ ژانویه
اتاق اوان یک مشکل است. باوجود مدت زمان زیادی که او رفته است به سختی دست خورده است. در ابتدا پلیس لپ تاپ او را برای یافتن دوستان اینترنتی که نباید دوست اوان میبودند و یا، رد گیری اتاق گفت گوهایی که فقط برای مقاصد خلاف است، ضبط کرد. هنوز آنرا برنگردانده و جای آن روی میز شلوغ اوان بین انبوهی از وسایل خالیست. بعد شانه اش را ضبط کردند. افسر هماهنگی همانطور که مت رنگ پریده و بهت زده به او زل زده بود توضیح داد که موها برای تطابق با بقایا لازمند.
جز آن اتق اوان دقیقا هانطور که آنروز آنرا ترک کرد که پایین بیاید و صبحانه بخورد؛ دو تکه تست و عسل و یک قلپ شیر از پاکت که -بخاطرش خدا ببخشدش – کلیر او را دعوا میکرد.
کیف کتاب ها و ساک راگبی اش دم در بودند و او آنها را قبل از بوسه ی سریع خداحافظی برداشت.
او گفت: «مامان میبینمت. »و در راپشت سرش بست و زندگی او را ترک کرد.
و او بی تفاوت به آشپزخانه برگشت و صبحانه ی خودش را تمام کرد. غذای یکی مانده به آخری که در دهانش خاکستر نیست.
«بعدا میبسنمت مامان.»
مشکل لحظه ی منجمد شده ایست که اتاق در آن مانده. در لنگه جوراب خاکستری گلوله شده کنار سبد رخت چرک هاست. در متکای سوراخ شده و ملافه های مچاله شده است. در آتشنشان لگویی* که روی قفسه ی کتاب هاست که لبخند میزند و کنترل اکس باکس* که منتظر است برای بازی بعدی برداشته شود.
چه مدت میتواند آنرا تمیز نکرده نگه دارد؟ چند مدت دیگر باید لباس ها را بشورد و کنار بگذارد ملافه های تخت را بکند و اکس باکس و لگو را جمع کند و کنار بگذارد؟
یک وقتی باید انجام شود.
فقط امروز نه.
سه ماه بعد از اینکه اوان ناپدید شد امید کمتر شده، هزینه ها اما همچنان بالا میروند.
بعد از دستور کار صبح گاهی وقتی نایلر و هاگن به بالا احضار میشوند هردو حس میکنند میدانند چه اتفاقی قرار است بیفتد . آنها چیزی جز سرنخ های به جایی نرسیده افسرده کننده و بن بست برای گزارش دادن ندارند.
سربازرس مارتین کمبل یکی از بهترین دفترها را در اداره دارد. با یک پنجره و منظره ای از ایستگاه اتوبوس، اما مبل و مانش بهتر از مال بقیه نیست. کمبل پشت میز ارزان مینشیند و به پشتی صندلی چرم روباهش تکیه میدهد. او سعی کرده با عکس هایی از بچه هایش؛ پسرش که در قایقیست و به سمت دوربین لبخند میزند و دخترش روی پشت اسب در حال پرش مانع است، اینجا را شبیه خانه کند.
هاگن میداند کمبل دیگر خیلی بچه هایش را نمیبیند. و گمان میکند که پول سوارکاری و قایق رانی را شوهر فعلی همسر سابقش داده. رقابت با چنین چیزی حتی با حقوق سر بازرسی سخت است.
کمبل میپرسد: «خبر جدید؟»
سوالش بدیعی بود. کمبل خودش را مطلع از آخرین اخبار نگه میدارد، نکند که مافوقش گزارش بخواهد و میداند که سفر لی برایانت به هلند با پلیس مرزی چک شده و سرنخ های قابل توجه کرایم واچ از استراچکلاید* و دورست* و کوستابراوا* به جایی نرسیده. میداند یک دادخواهی معلق برای نوآه جاردون مانده و مافیای منچستری که بهش شراب قلابی فروختند و اینکه چیزی مبنی بر قصد فرار از خانه در کامپیوتر اوان پیدا نشده. او اجازه ی گشتن چاهها برای پیدا کردن موبایل اوان را صادر کرده که به جایی منجر نشد و تلاش های پلیس مخفی برای پیدا کردن رد پسر بی نتیجه مانده.
نایلر میگوید: «خبری نیست قربان.»
کمبل میگوید: «پس این سرقت های مسلحانه؛ تیم فورنسیک* معتقدند سه تایشان مرطبتند. می خواهم ببینم چکار میتوانید درباره اش بکنید.»
هاگن میپرسد: «پس پرونده ی فررز ها چه؟»
من مجبورم کم کم اتاق این اتفاقو جمع کنم. تا ابد نمیشه ادامه اش داد. منابع محدودند. من پیشرفتی نمیبینم و شما همین الان گفتید سرنخی برای دنبال کردن ندارید.
هاگن و نایلر ساکتند.
خب میدانم شما همه ی تلاشتان را کردید اما زمانی میرسد که باید با واقعیات روبرو شوید. همه ی ما میدونیم که اوان احتمال زیاد تا الان مرده است. و احتمالا این اتفاق در چند ساعت اول اسارتش اتفاق افتاده.
هاگن میپرسد: «چه کسی به پدرو مادرش میگوید؟»
کمبل میگوید: «شما . در حالی که به نایلر نگاه میکند. البته بهشان بگو ما همچنان دنبال پرونده هستیم. میدانی چی بگویی.»
نایلر میپرسد: «بهشان بگویم منابع کمند؟»
سربازرس نشنیده میگیرد و به هاگن نگاه میکند.
میگوید: «بردلی بهم بگو با این سرقت ها چیکار کردی.»
ملاقات نایلر کوتاه است. فقط آنقدری که خبر دهد پرونده ی اوان دارد به عقب پس زده میشود. او از کلمه ی بازبینی استفاده میکند اما مت و کلیر احمق نیستند.
کلیر که با او تا بیرون میرود نایلر میگوید:«در تماسیم.»
کلیر میگوید: «کی؟»
نایلر میخواهد عذرخواهی کند اما این تصدیق واقعیت است.
میگوید: «مواظب خودتان باشید.»
وقتی به ماشینش میرسد برمیگردد که دست تکان دهد اما کلیر دیگر در خانه است.
مت در آشپزخانه ایستاده؛ خیره به باغچه که در آن برف ها روی چمن ها می افتند.
کلیر آرام بالا میرود. در اتاق اوان بسته است.و وقتی بازش میکند تصور میکند که بوی او هنوز در فضا پخش است.
آتشنشان لگویی هنز روی کتابخانه لبخند میزند. جوراب گلوله شده ی مدرسه هنوز روی زمین است.
او متکایش را برمیدارد و صورتش را در آن فرو میکند. چیزی از او در آن نمانده.
با دستانی لرزان شروع به لخت کردن تخت میکند.
نه
۱۹ مارس
آخرین مسابقه ی خانگی راگبی فصل است و زیر دوازده ساله ها خوب بازی میکنند.کلیر میداند نباید آنجا باشد.که او مثل بانکو* در جشن* است اما نمیتواند جلوی خودش را بگیرد. او به یک توهم لحظگی نیاز دارد که در آن ذهنش شاید او را تداعی کند آنجا در زمین میان آن همه بدن که شبیه اویند.او زیر شاخه های درخت چنار دور از باد، دور از همهمه می ایستد و والدین دیگر را به خاطر خودشان نادیده میگیرد. پسرها در طول زمستان بزرگ شده اند. و او در فکر است آیا پسر او هم بزرگ شده. او چشمانش را میبندد و در میان فریادها و سوت ها سعی میکند شنیدن صدای اوان را تجسم کند.
یک مربی تازه آمده . یکی خیلی جوان تر از آقای گریفیث که دور زمین بالا و پایین میدود پرانرژی و و با علاقه. گریفیث رفته است خود را زود بازنشسته کرده است.استویی به یک مدرسه ی دیگر رفته است و از نو شروع کرده است. دیگران همه به دنبال زندگیشان رفته اند.
فقط اگر او هم میتوانست همینکار رابکند.
پاسخ همه ی دعاها
ده
۱۶ ژوئن
فری بریجو وست یورکشایر
وانت کهنه ی روی ادلزلی وقتی بارش سنگین است تشنه میشود و آمپر سوخت علامت قرمز را نشان میدهد، پس روی داخل پمپ بنزینی در خیابان پونتفرکت میپیچد.او و ترور در حال صحبت درباره ی کریکت هستند.به خصوص بازی نه چندان خوب دیرو؛ یورکشایر در مقابل ناتینگهام شایر.
ترور کاغذ ساندیچش را مچاله میکند و آنرا زیر پایش کنار بقیه ی کاغذ های ناهار های این هفته می اندازد.
او می گوید: «اونا یک بت من* درست و حسابی ندارن. تعجبی نیست ناتینگهام شایر کلکشونو کند. اونا شکست خوردن چون حیلی گه بازی کردن.
روی وانت را کنار پمپی پارک میکند و موتور را خاموش میکند. ماشین سروصدای معمول قبل از خاموش شدنش را میکند تا خاموش شود. وانت نیاز به تعمیرات دارد.
ترور اصرار میکند: «اگر میتونستن یک کاپیتان درست و حسابی بگیرن خوب بود.»
روی پایین میپرد و میگوید: «تو خیلی چرت میگی. از مغازه چیزی میخواهی؟»
«اگر میخری یک کوکا میخوام.»
«من نمیخرم پس خودت بگیر.»
ترور میخندد اما صدای خنده اش، وقتی روی در وانت را میکوبد، ناتمام میماند. برای یک بار هوا هوای کریکت است: یک روز داغ ژوئن. گرم ترین روز سال تا اینجا. روی در باک را باز میکند، سر شلنگ را داخل تانک کرده و دسته اش را فشار میدهد تا بنزین داحل باک شود. او به چیزهای حوب فکر میکند تا قیمت بنزین را فراموش کند. او به باز کردن در یخچال در خانه و مزه ی اول لاگر* سرد، به ایستادن زیر دوش باز آب، به شستن خاک و خل و عرق و نشستن در باغچه تا زنش شامش را آماده کند می اندیشد. ماشینی که پشتش پارک میکند یک فورد فوکوس* به رنگ قرمز تیره ی متالیک با شماره پلاک ۰۹ است. روی به آن نگاهی می اندازد. او میبیند که دو مرد معمولی در آن نشسته اند. یک مرد میانسال با سری در حال طاسی و یک موقرمزی که به سنش میخورد پسر راننده باشد. مرد جوان در حالی که برمیگردد تا سر یک نفر در پشت داد بزند به نظر عصبانی میرسد اما تا آنجا که روی میبیند کسی پشت ننشسته است.
او برمیگردد تا شماره سنج پمپ را بپاید. راننده ی فورد چند لیتر بنزین میزند و داحل مغازه میرود تا پولش را پرداحت کند. بالاخره تانک پر میشود. روی شلنگ را آویزان میکند و موتور پمپ خاموش میشود.
در سکوت تقریبی او صداهایی از سمت ماشین پشتی میشنود. صدای کوبیدن ممتد در صندوق عقب. او میتواند آنرا به خوبی بشنود بنابر این چیزی که متعجبش میکند این است که مرد مو قرمز که بغل راننده نشسته بود و قبلا عصبانی بود چرا انگار اصلا چیزی نمیشنود؟ او همینطور نشسته است و به روی نگاه میکند. در مغازه راننده دارد پول نقد به مغازه دار میدهد.
روی چند قدم به سمت ماشین میرود. پمپ بنزین شلوغ نیست و رانندگان دیگر در حال پرکردن باکشان دور از آنهایند. مرد مو قرمز او را میپاید و روی مطمئن نیست چکار کند. او فکر میکند ممکن است کسی در صندوق عقب باشد. اما به او ربطی دارد؟ شاید این دو مرد کاسه ای زیر نیم کاسه شان است و به خودشان مربوط است اما آفتاب داغیست و او دلش نمیخواست در همچین آفتابی زیر فلز داغ در حال پختن باشد.
راننده ی ماشین از مغازه بیرون می آید و روی تصمیم میگیرد چند کلمه ای با او صحبت کند. اما وقتی راننده متوجه او میشود او مکث کرده و بی حرکت میماند. پشت سرش او میشنود که در سمت کمک راننده باز شده و مجکم بسته میشود و صدای بیپ قفل شدن ماشین با کنترل به گوشش میخورد. راننده از او دور میشود و از پمپ بنزین خارج میشود. مرد مو قرمز هم به دنبالش میدود که به او برسد.
روی صدایشان میکند.
«اوی ببخشید آقا…»اما هیچکدام برنمیگردند. در عوض سرعتشان زیاد میکنند و به جاده میرسند. «اوی یک لحظه صبر کنید.»
داد و فریاد روی توجه مشتریان دیگر را هم جلب میکند. از داخل مغازه کارکنان از پنجره سرک میکشند و امیدوارند با یک خل و چل طرف نباشند.
حالا دو مرد رفته اند. روی میداند یک مشکلی هست. او به سمت پشت ماشین میدود و مغازه دار را صدا میزند.
« یه کسی در این ماشین گیر کرده. اونا یه کسی رو تو صندوق زندانی کردن. تروور، تروور بیا اینجا.»
با انگشت به در صندوق میزند.
«حالت خوبه؟ »صدای کوبیدن در صندوق شدت میگیرد. «نگران نباش رفیق. میاریمت بیرون.»
تروور در جواب شنیدن نامش «تروور» به سرعت می آید و کنار روی می ایستد. مرد جوانی یک سیلیو * ی آبی را ترک میکند و میدود به آنها ملحق شود.
میگوید: «فرار کردند. دیدم از کدام طرف رفتند. بروم دنبالشان؟»
روی مکث میکند.
میگوید: «یکی باید بره. » مرد جوان هم سن پسرش است و مشتاق هیجان است. اما نری درگیر شی، برو ببین کدام طرف رفتند.»
مرد جوان میدود سمت ماشینش و سوار شده و میرود. یکی از مغازه داران دم در مغازه حاضر میشود و وقتی روی سرش داد میزند که به پلیس زنگ بزند او به داخل برمیگردد و گوشی را برمیدارد، در حالی که با هیجان با همکارانش حرف میزند.
کوبیدن در صندوق کمتر میشود گویی کسی که آنجاست خسته شده باشد. همه ی کارکنان پمپ بنزین بیرون می آیند و به روی، تروور و مشتری دیگری در پشت ماشین میپیوندند.
یکی به تروور میگوید: «باید به زور بازش کنیم. کروبار* ی چیزی در وانتتان ندارید؟»
روی میگوید: «تروور کروبار* رو بیاور.» اما وقتی تروور ابزار را می آورد روی مطمئن نیست.
میگوید: «شاید کلکی در کار است. باید صبر کنیم پلیس بیاد.»
یکی از کارکنان میگوید شاید طول بکشد. آخرین بار که تماس گرفتیم دو ساعتی منتظر ماندیم.
روی هر کسی که در ماشین است را خطاب قرار میدهد.
«خیل خب رفیق ما منتظر پلیسیم بعد میاریمت بیرون.»
مرد جوان در سیلوی آبی سر میرسد و گزارش میدهد که دو مرد را گم کرده و آنها به خیابان یک طرفه ای رفتند که او نمیتوانست داخلش شود. وقتی ماشین پلیس بدون عجله آژیر یا چراغ وارد میشود کارکنان تشویق بی حال معنیداری میکنند.
راننده ماشین پلیس بینی قوزدار و بدنی مانند مشت زنان دارد. همکارش زنیست که به سنش میخورد با تجربه باشد. مرد پلیس کروبار*ی که روی تعارف میکند میپذیرد. پلیس زن کناری با دستهای به سینه گره کرده ساکت می ایستد.
روی توضیح میدهد: «ما جراتش را نداشتیم بازش کنیم. تخریب غیر قانونی و این حرف ها.رفیق هاش با کلید ها فرار کردند. عجب آشغالهایی در یک همچین روزی. باید آن داخل مثل کوره گرم باشد. مگر نه؟»
مرد پلیس کروبار را زیر قفل می اندازد وزنش را روی آن انداخته و در صندوق باز میشود.
پسر داخل آن به خاطر نور پلک میزند.دهنش با نوار چسب نقره ای بسته شده. او خیلی لاغر است و صورتش از گرما قرمز شده و معلوم است گریه کرده. او به پهلو دراز کشیده زانوهایش در تنها حالتی که میتوانند خم شده اند. ناخن هایش بلند و کثیفند و به یک اصلاح مو و یک حمام نیاز دارد.لباس هایش برایش کوچکند. پاهایش لختند و جوراب هایش به هم گره خورده تا مچ هایش را به هم ببندند.
مرد پلیس شکه شده اما رفتار حرفه ایش را حفظ میکند.او دست میبرد که چسب دور دهان پسر را باز کند اما او خود را عقب میکشد.
زن پلیس میگوید: «دیو بگذار من کمک کنم» و جلو می آید. با لبخندی دلگرم کننده در چشمان پسر نگاه میکند.
«عزیزم یک لحظه بی حرکت باش تا من اینو بکنم.» و گوشه ای از چسب را میگیرد و آنرا تا آنجا که میتواند آرام از روی صورت پسر میکشد. «خوبی عزیزم؟ به نظر خوب نمیایی. چند وقته اینجایی؟ کمکت کنم؟ آرام بنشین.» او به سمت یکی از کارمندان برمیگردد. «ممکنه یک بطری آب برایمان بیاوری؟»
آرام و دردناک پسر مینشیند.
«عزیزم، عجله نکن. دیو فکر کنم به آمبولانس نیاز داریم.و یک کسی از خدمات اجتماعی.» مرد پلیس به آن طرف رفته و در رادیویش صحبت میکند. کارمند با آب و قیچی به سمتشان میدود و زن پلیس با دقت مچهای پسر را آزاد میکند. او جای جوراب ها روی مچش را میمالد بعد کل نیم لیتر آب را سر میکشد.
زن پلیس میگوید: «آاونجا خیلی راحت به نظر نمیرسه. فکر میکنی میتونی بایستی؟ به من تکیه بده که بیاریمت بیرون.»
با خشکی پسر پاهایش را از صندوق بیرون انداخته و کف کثیفشان را روی ضربه گیر میگذارد. زن پلیس بازوی او را گرفته و او را بلند میکند و او ناشیانه به بیرون میپرد و تلو تلو میخورد.
زن پلیس میگوید: «به نظر حالت خوب نیست عزیزم. یک دقیقه اونجا بشین و سرت را بین زانوانت بدار.»
پسر روی زمین مینشیند و صورتش را در زانوانش پنهان میکند و زن پلیس کنارش چمباتمه میزند. او بازوی محبت آمیزی دور شانه های لاغر پسر میگذارد.. او میتواند استخوان های ستون فقراتش را از روی تیشرتش ببیند.
میپرسد: «عزیزم میتونی اسمت رو بهم بگی؟»
پسر میگوید: «اوان. من اوان فررز هستم. »و به او نگاه میکند و آثار رنج در چهره اش نمایان است. میتوانید به مامانم زنگ بزنید و بگویید بیاید مرا به خانه ببرد؟