پیداشده – قسمت اول

بدترین کابوست

یک

11اکتبر

برکشایر

اگرهای زیادی هستند و تعداد زیادی اگر فقط، فقط اگر تمرین راگبی زیاد طول نکشیده بود. فقط اگر اوان لنگه چکمه اش را گم نکرده بود. فقط اگر تصمیم گرفته بود که بقالی را رد کند و سوار اتوبوسی که زودتر می آمد میشد. اتوبوسی که آن را با بیست ثانیه تاخیر از دست داد.

ااگر فقط همه ی ما میتوانستیم شبها راحت بخوابیم. با این باور که از شر آدم های بد در امانیم.

اولین پانزده تای زیر دوازده ساله ها خوب بازی نکرده بودند.و روز شنبه مسابقه ای علیه آل سینتز* دارند. آقای گریفیث دوست دارد که تیم مدرسه برنده بشه، بنابراین بچه ها را پنج دقیقه بیشتر نگه میداره که توی بارون پاس دادن تمرین کنند. در رختکن پسرها کفشها و جوراب های گلی شان را در میارن و شرط و بلوزهای کثیفشونو در حالی که به سمت دوش ها میدوند روی زمین پارکت شده می اندازند.آب بر خلاف همیشه از گرم، کمی داغ تر است و اوان و استیوی زیر دوش میمانند تا خون به دست های یخ زده و انگشت پاهای بی حس و سفید شده شان برگردانند. تا آنها بیرون بیایند و لباس بپوشند بقیه ی بچه ها رفته اند.آقای گریفیث در اتاق معلمان مشغول نوشیدن آخرین چای روز قبل از رفتن به خانه است.

اوان لنگه چکمه ای را گم کرده بود. استویی به او کمک نمی کرد پیدایش کند، بلکه فقط به گوشه ای تکیه کرده بود و او را ترغیب میکرد که عجله کند. در حالی که اوان روی زمین دراز کشیده بود و زیر جا کفشی را می گشت و شلوار و ژاکتش را کثیف میکرد. او لنگه کفش را زیر یک شرط فراموش شده پیدا کرد. شرط را آویزان و کفش را در کیف ورزشی اش میگذارد.

نزدیک ورودی اصلی نگهبان ساختمان آقای پرنتیس با صدای کلیک کلیک بی صبرانه ای که از دست کلید آویزان از  رانش درمیاورد منتظر است تا در را قفل کند. او به پسرها میگوید عجله کنند و آنها عجله میکنند.پارکینگ کارکنان تقریبا خالیست گرچه سوباروی آقای گریفیث و پاسات مدیر هنوز آنجا هستند.پسرها به سمت گیت های باز میروند و درباره ی تکالیف مدرسه و بازیهای اکس باکس و مسابقه ی شنبه حرف میزنند.

در خیابان بلمونت وانتی در مقابل بقالی پارک است و آقای جادون دارد مرد جوان آسیایی ای را نگاه میکند که در حال جابه جا کردن جعبه های شراب از داخل وانت به انباری آن پشت است. پسرها دست به جیب میبرند برای پیدا کردن سکه هایشان که آقای جادون آنها را قبل از اینکه جلوی مانیتور سی سی تی وی کشیک بایستد به داخل راهنمایی میکند. اوان و استویی کمی به گزینه هایشان فکر میکنند و سپس اوان یک فانتا و استویی یک بسته چیپس نمک و سرکه را انتخاب میکنند. تا به صندوق برسند یک مشتری دیگر به آنجا رسیده بود. وقتی مشتری دست در پاکت میکند که پول شیر را حساب کند استویی متوجه خالکوبی روی دست او میشود. تاتویی از یک مار قرمز و سیاه که در پشت دستش خم شده بود. مرد متوجه از اینکه استویی در حال ستایش تاتویش است در حال برداشتن بقیه ی پولش به او چشمکی میزند.

همچنان که پسرها به بیرون میروند مردی که خالکوبی داشت به سمت  خیابان راسکین از آنها دور میشد.پسرها کوچه ی بلمونت را میرفتند.اوان در فانتایش را باز میکند و استویی چند تا از چیپس هایش را به او تعارف میکند. کیف های مدرسه شان یکی برای لوازم ورزشی و یکی برای کتاب های سنگین هستند. و اوان که برای سنش کوچک اندام است کیف هایش عقبش می اندازند. اتوبوسی نزدیک میشود اما اوان نمیدود سمتش زیرا هنوز نوشیدنی اش را تمام نکرده است و راننده او را به اتوبوس راه نمیدهد مگر آنکه نوشیدنی را بیرون بیاندازد. هیچکس در ایستگاه نیست و اتوبوس به راهش میرود.

وقتی به صندلی ایستگاه میرسند پسرها به شکلی غیر رسمی از هم جدا میشوند. آنها میدانند که به زودی با هم آنلاین در ارتباطند.استویی به سمت خیابان چرچ و خانه راهش را ادامه میدهد. اوان کولی اش را روی سنگفرش میگذارد.

هفت دقیقه بعد اتوبوس از راه میرسد اما اوان در ایستگاه منتظر آن نیست. او‌ و کیف هایش رفته اند. اما قوطی فانتایش جامانده و افتاده به پهلو در حال خالی کردن مایع چسبناکش را در آشغالهاست.

مادر اوان شام را سر ساعت شش آماده کرده است. اما اوان خانه نیست. در ساعت شش و ربع او همچنان که بیشتر عصبانیست تا نگران به استویی زنگ میزند. او هرچه بتواند بگوید به او میگوید که چندان کمکی نیست. کلیر از او تشکر میکند. همانطور که گوشی را میگذارد اولین جرقه های نگرانی را در دلش حس میکند. در ساعت شش و نیم وقتی در به هم میکوبد او چشمانش را از خوشحالی میبندد اما این اوان نیست که به سمت آشپزخانه می آید بلکه مت است. مت به او می گوید که نگران نباشد و کلیر تلفن های بیشتری میزند. تا ساعت هفت هر دوی آنها کاملا عصبی هستند، گرچه مت ترسش را پشت قله ای اعتماد به نفس پوشانده. ساعت هشت آنها به پلیس زنگ میزنند و تا بیایند جدی گرفته شوند ساعت یازده شده است.

و تا آن وقت، حتما اوان در جای خیلی بدیست.

دو

مادر استوییویکی از لامپ های کنار تخت را روشن میکند و ساعت را چک میکند:۱:۴۲ صبح است. کسی در حال کوبیدن به در است. در جال روشن کردن هیزمی کهنه از نگرانی یونیفورم ها و خبرهای بد اما پل آنجا در تخت کنار اوست و استویی و جرج در اتاق خودشانند. برای لجظه ای ویکی به این واقعیت ها شک میکند و دست میبرد به پشت گردن پل. نفس کشیدن او تند میشود و از ریتم آرام خواب سنگین در می آید، و ویکی میداند که او حداقل نیمه بیدار است.

«کسی دم دره.»

او منقبض شدن عضلات پل را در حالی که گوش تیز میکرد را حس میکند, اما چیزی برای شنیدن نیست.  “خواب دیدی به خاطر خدا اون چراغو خاموش کن.”

در زدن دوباره شروع میشود. اینبار پل کاملا بیدار است.  او به سمت ساعت قر میزند. «این دیگه کیه؟ » اما بدون عینکش ساعت را نمیبیند. «ساعت چنده؟ »ویکی روبدوشامبر صورتی ای که پشت در آویزان است میپوشد و میگوید: «نزدیک دو.» اتاق سرد است و ساعت ها مانده تا شوفاژها روشن شوند. همانطور که او در را باز میکند پل او را دنبا میکند. در این وقت شب کسی خبر خوش نیاورده و او به پدر و مادرش فکر میکند. یا شاید برادرش اما آیا آنها تلفن نمیزدند؟

ویکی جراغ ها را روشن میکند. همانطور که پایین میرود صدای  قدم زدنش بلند به نظر میرسد. او چراغ های هال و جلوی در را روشن میکند و از شیشه های یخ زده ی پنجره دو نفر را میبیند. تصمیم میگیرد منتظر پل شود. غریبه ها دیگر در نمیزنند بلکه در سکوت منتظر میمانند.

پل شلوار جین و بلیز دیروزش را تن و عینکش را پیدا میکند. نگرانی بابت خانواده اش از بین رفته. او‌به سمت در میدود بدون اینکه نگران بیدار کردن بچه ها شود. او به غریبه های بیرون در و سپس به ویکی که گوشه ای ایستاده تا پل کنترل اوضاع را به دست بگیرد نگاه میکند. او کلیدها را از روی میز هال برمیدارد و دو به شک میماند.

اینها ممکن است هرکسی باشند.

«کیه؟»

«پلیس»

دست های ویکی به سمت دهانش میرود و پل ناگهان احساس سرگیجه میکند. او کلید را داخل میکند و در را باز میکند. هوای خنک نمناک است، و نور نارنجی سدیمی چراغ های خیابان در مه کمرنگند.  ماشینی آنجا پارک شده است. یک پژوی تیره رنگ. زن و مردی روی پله ها ایستاده اند. هر دو کت و شلوار به تن دارند گویی که وسط روز است. مرد کیفی که داخلش علامت مخصوص پلیس است نشان میدهد.

«آقا و خانوم ویرهام؟»او موئدب است اما لبخند نمیزند. کیفش را با حرکتی تمرین شده میبندد و آنرا در جیب شلوارش میگذارد. «من کارآگاه هاگن و ایشون کارآگاه نایلر هستند. میتونیم بیایم تو؟»

یک لحظه سکوت برقرار میشود. پل به بدترین چیزها فکر میکند. برای اولین بار در زندگی معنی شل شدن زانو را درمیابد. ویکی خود را جمع و جور تر نگه داشته. مادرش با ناراحتی فراموشی در خانه ی سالمندان است. مردن او ربطی به پلیس ها ندارد.

پل میپرسد: «موضوع چیست؟»

هاگن می گوید: « اگر امکانش هست داخل خانه صحبت کنیم.»

ویکی آنها را به سمت اتاق نشیمن راهنمایی میکند و فکر میکند کاش آنرا قبل از خواب مرتب کرده بود. جام های شراب دیشب روی میز قهوه خوری و سبد لباسی که وقت نکرده بود بردارد روی صندلی هستند. او سبد را برمیدارد و آنرا به هال میبرد.

وقتی برمیگردد نایلر از پل و ویکی طوری که انگار اینجا خانه ی اوست دعوت میکند که بنشینند. او‌ از آن زنهاییست که تحت شرایط دیگری پل را جذب خودش می کرد .ژاکتش آن منحنی هایی را که پل دوست میداشت پنهان کرده. موهای تیره ای که به سبک بهم ریخته ی فرانسوی بالا بسته شده. هگان برای خودش صندلی ای برمیدارد و آنرا در مرکز اتاق میگذارد. او مینشیند با پاهایی باز و بدنش را روی رانهایش خم میکند و برای خودش جا میگیرد. او سخت و طولانی به پل و ویکی نگاه میکند و همزمان پل آرزو میکند که او خبر را میداد.

هگان میگوید: «قطعا شما منتظرید بدانید چرا ما اینجاییم.» او با لهجه ای جوردی * که یادآور خیابان های نا امن نیوکاسل هستند صحبت میکند اما هاگن هرگز منکر اصلیت بیرون شهری اش نیست. «معذرت میخواهیم که مزاحمتون شدیم اما قطعا درک میکنید که ما گاهی با مسائلی روبرو  میشیم که درقبال آنها زمان را نمیشود از دست داد و باید سریع عمل کرد. متاسفانه امشب از آن مواقع است. یک پسر جوان گم شده.»

پل نفس راحتی میکشد نفسی که نمیدانست این همه مدت در سینه حبس کرده بود. پس این بدبختی او نبود مال کس دیگری بود. او بلافاصله از خودخواهی خود ش شرمزده میشود.

ویکی میپرسد: «کی؟»

«اوان فررز.»

«اوان؟ واقعا؟» ویکی متعجب است. «خدای من، اما اون کی میتونسته…؟ چه اتفاقی داره میفته؟»

نایلر با احتیاط و به طرزی که پل فکر میکند تمرین شده است میگوید: «اوان دیروز از مدرسه به خونه نرفته. خانم فررز فکر میکند او دیروز بعد از ظهر با پسر شما بوده استویی درسته؟»

«استویی. بله. اوو اوان سر تمرین راگبی بودن. فکر میکنم اونجا رو با هم ترک کردن. اونا معمولا این کارو میکنند.»

«آیا خانم فررز باهاتون تماس تلفنی گرفت؟»

ویکی گفت: «خب بله او زنگ زد و گفت که نمیدونست اوان کجاست و خواست که با استویی حرف بزنه. ،کر نکنم اون خیلی کمکی کرد اما او دیگه زنگ نزد و من تصور کردم اوان رفته خونه. یک لحظه هم تصور نکردم که اوان هنوز گم شده بوده. وای خدایا. باید بهش زنگ میزدم. مگه نه؟ کلیر بیچاره. حالش چطوره؟»

«خانم فررز چه ساعتی زنگ زد؟»

ویکی در حالی که به ساختار پیش پا افتاده ی بعد از ظهر گذشته می اندیشد، سر تکان میدهد.

«نمیدونم. فکر میکنم شش شش و نیم بود.»

«آیا ما میتونیم با استویی حرف بزنیم خانم ویرهام؟»

درخواست موئدبانه است اما از حالت صورت هگان، ویکی متوجه می شود‌که ادبش تنها یک نوع ماست مالیست.

او اعتراض میکند که الان نصفه شب است و استویی فردا مدرسه دارد. پل، نایلر و هگان همگی به او خیره میشوند. او خجالت میکشد. عذرخواهی میکند و میرود که استویی را بیدار کند.

خواب های استویی به کابوس بدل شده اند. یک تک تیرانداز بی حرکت جایی در میان شبکه ای از اتاق های تاریک منتظر اوست. ویکی همچنان که در را باز میکند به دلیل سالها مادر بودن بدون هیچ لزومی ساکت است.نوری که از بیرون می آید مثلثی روی زمین تشکیل داده که نخست پهن ااست و سپس کل اتاق را در بر می گیرد. از آن شکل های هندسی که استویی با آنها مشکل دارد اما این روزها هرچه بیشتر پل سعی میکند به او کمک کند او بیشتر در خودش میرود و پس میکشد.

آتاقش به شدت بوی او را میدهد. بویی که در این چند ماه از بوی شیرین وان پر حباب پسری کوچک تبدیل به بوی ضد عرق های داخل فروشگاه ها و ته بویی عنبر مانند شده. سوشرت و شلوار ورزشی ای که بعد از مدرسه پوشیده بود روی زمین افتاده و شلوار یونیفرم دیروزش از سوراخی در صندلی آویزان است. پوسترهایی روی دیوارند -مردگان راه رونده، یک بوگاتی ویرون، ماسک سایکودلیک کمل فت، که موزیکشان را ویکی دوست داشت و همه جا کپه ای از پیژامه های استویی، دی وی دی و سی دی های بازی، همه جا بیرون و درون باکس ها، تخته اسکیت ها و دستکش و زانوبند و کلاه کاسکتی که سرش نمیگذاشت.

و در میان همه ی اینها استویی بود امن در اتاقش جایی که به آن تعلق داشت، و ویکی باور دارد میتواند تصور کند کلیر چه حسی داردو اینکه آنجا ایستاده باشد و استویی آنجا نباشد چه حسی دارد.حتی فکرش دلش را بهم میزند و قلبش فشرده میشود؛ گویی دستی پلید آنرا بهم بفشارد. و ذهنش تصویری از او در حال سوگواری را نشانش میدهد.او تصویر را در هم میریزد. او، نه من.

«استویی، بیداری؟»

حضور مادرش در اتاقش در تاریکی یعنی خبری هست. او بلند میشود مینشیند.

«چی شده؟ همه خوبن؟»

ویکی در حالی که به جرج می اندیشد، همچنان زمزمه میکند: «باید بیایی پایین. پلیس اینجاست. صورت استویی نیمی در تاریکی نشان میدهد که ترسیده و ویکی متوجه میشود که بر خلاف خواستش او را ترسانده. تو کار بدی نکرده ای. میخواهند راجع به اوان باهات حرف بزنند.

«اوان چی؟»

او کلمه ای آماده نکرده بود اما در واقع اهمیتی نداشت. «او از مدرسه به خانه نرفته.»

«البته که رفته. دیدمش که رفت تو اتوبوس.»

«مطمئنی دیدی؟»

او فکر میکند.

«نه اینکه سوارش بشه. » او در حال پایین آمدن از تخت است؛ با قیافه ای گیج که مخصوص بچگی هایش است. قیافه ای که روی اجزای در حال رشد صورتش همچنان دوست داشتنیست. ویکی دست به پشت در به سمت ربدوشامبری که او هرگز نمیپوشید؛ هدیه ای از مادربزرگش اش میبرد.

«بهتره اینو بپوشی. شوفاژ ساعت هاست خاموش شده.»

برای اولین بار استویی ربدوشامبر را بدون بحث میپوشد.

در آشپزخانه کتری گرم میشود، و پل در حالی که به پشت خانه ی همسایه ها خیره شده است مشغول درست کردن چای است. همه در تاریکی اند جز یکی که چراغ طبقه ی پایینش روشن است. برای یک ثانیه پل فکر میکند این خانه ی اوان است اما خانه ی آنها دو مایل با آنجا فاصله دارد.او ظرف شکری که کمتر از آن استفاده میشود را در کابینت پیدا میکند وهمچنان که آنرا با بهترین فنجان ها روی سینی میگذارد، متوجه میشود که تعلیمات مادرش حالا که با مسئولین روبروست اثربخش بوده. کتری جوش می آید و او چها چایی با شیر درست میکند.  بعد از پیدا کردن چهار قاشق شکل هم در کشو، سینی را برمیدارد. اوبا ریشخند می اندیشد من شورشی، و سینی را به داخل میبرد. آنهمه سالهای تظاهرات دانشجویی و خانه نشینی های جمعی برای به طعمه انداختن خوک ها*. حالا آنها اینجایند و او دارد قاشق های یک شکل می آورد. زمانه عوض میشود.

پل متوجه میشود که ساکنان اتاق نشیمن جا بجا شده اند. استویی و ویکی هر دو روی مبلند و هگان و نایلر هر دو روی صندلی. صحنه ی شلوغیست.غیر طبیعی مثل یک مهمانی سرزده ی کریسمس که فامیلهای دور بهتان سر میزنند؛ فقط اینکه استویی و ویکی در روبدوشامبرهایشان خودآگاهانه مظلوم به نظر می آیند. آن روبدوشامبری که استویی هرگز نمیپوشدش او را کوچک نشان میدهد. پل ناگهان نسبت به هر دوی آنها احساس حمایت میکند. موهای ویکی انگار که الان از روی متکا پا شده باشد درهم و برهم است. و پل میداند وقتی او به آیینه نگاه کند خواهد ترسید مخصوصا در مقایسه با مدل موهای بسته شده ی نایلر که  طراحی شده اند برای  اینکه در هر شرایطی سر جایشان بمانند. مدلی که هرگز کهنه نمیشود.

پل سینی را روی میز قهوه خوری میگذارد و گویی مادرش است که فکر میکند آیا بهتر بود بیسکوییت می آورد یا نه.. استویی حتما خوشش می آمد بعد برمیگردد و به پسرش نگاه میکند. او ترسیده است.آخرین چیزی که الان به آن فکر میکند بیسکوییت است.

پل میگوید بفرمایید و صندلی ای را میگذراند تا روی مبل کنار استویی بنشیند.به نظر می آید استویی میخواهد او نزدیکش باشد و سریع کنار خودش برای او جا باز میکند.هگان به استویی لبخند میزند اما لبخندش تدبیر شده مانند تکنیک دست گرمی ای است مانند نقشه ای برای به چنگ آوردن بخشی از مغز استویی. نایلر لیوانی برمیدارد. شکر میریزد و هم میزند. او کاملا غرق چای خودش است و به استویی بی تفاوت اما پل میداند که این بازیست که فشار را از روی پسرش بردارد.

نایلر قاشق را روی میز میگذارد و جرعه ای چای مینوشد.

هگان دارد میگوید: «پس ما میخوایم بدونیم از وقتی مدرسه رو ترک کردین دقیقا چه اتفاقاتی افتاد. میدونی چه ساعتی بود؟»

پل فکر میکند: «عمرا»

استویی میگوید: «نمیدونم»

نایلر مداخله میکند: «فکر میکنی چه ساعتی بود استویی؟ حدست چیه؟»

«بعد از تمرین راگبی.»

ویکی می گوید: «اونا معمولا ساعت پنج تمرینو تموم میکنن.»

نایلر میگوید: «پس همین ساعت بود؟ طبق معمول تمرینو تموم کردین؟»

استویی میلرزد.

هگان می گوید: «کی تمرین راگبی را اداره می کند ؟ کدام معلم؟»

«آقای گریفیث.»

هگان یک دفترچه و یک خودکار در می آورد. او یادداشتی بر می دارد و بعد دفترچه اش را طوری روی رانهایش میگذارد که فقط او میتواند از رویش بخواند.

نایلر میپرسد: «وقتی تمرین تمام شد چکار کردین؟»

او با دقت تمام، برای تک تک جزئیات آن بیست و پنج دقیقه ی با استویی ارزش قائل است: لنگه کفش گم شده، خرید در بقالی و خداحافضی در ایستگاه.

«آیا کسی رو که بشناسید اونجا دیدید؟»

«نه.»

«کسی باهاتون حرف زد؟»

«مغازه دار.»

«چی گفت؟»

«بهمون گفت چقدر پرداخت کنیم.»

«همین؟»

استویی سر تکان میدهد

«آیا کس دیگری در مغازه بود؟»

«مردی که تاتو داشت. او کچل بود.»

«چه تاتویی؟ میتونی توضیح بدی؟»

«اون یه مار پشت دستش داشت.»

«و در راه به سمت ایستگاه آیا ماشینی دیدی که اونجا پارک باشه؟ همسایه ای آشنایی چیزی ندیدی؟»

استویی فکر میکند و سر تکان میدهد.

نایلر می گوید: «ممنون استویی. تو کمک بزرگی بودی. فعلا همین بود. فقط یه سوال آخر: «آیا اوان خوب بود؟ چیزی اذیتش نمیکرد؟ تو مدرسه مشکلی چیزی نداشت؟»

در هال باز میشود و جرج در سر همی دایناسوری اش دارد خواب را از چشمانش با چشمک زدن دور میکند. او با تعجب همه جا نگاه میکند و سپس به مادرش اخم میکند.

«مامان چه خبره؟»

ویکی از جا میپرد و دست او را می گیرد.

«برگرد به رخت خواب جرجی. این مسئله ی بزرگتراس.»

«اما استویی اینجاس. »

استویی بزرگتراز توست. مارو ببخشید.»

ویکی او را از اتاق دور میکند. همچنان که از پله ها بالا میروند او دارد اعتراض میکند که چرا از قضیه حذف شده است.

نایلر به استویی لبخند میزند. «داشتی راجع به استویی بهمون میگفتی. اون نگرانی ای داره؟از کسی میترسه؟ کسی اذیتش میکنه؟»

پل خوشحاله که نایلر از شکل حال فعل استفاده میکنه.

استویی ادایی درمی آورد و میلرزد.

میگوید: «فکر نمیکنم.»

چیز دیگری برای گفتن نیست. از بالای پله ها صدای دعوای جرج و ویکی می آید.

نایلر به جلو خم میشود لیوان چای تقریبا سردش را برمیدارد و آنچه مانده است را سر میکشد.

هگان دفترچه اش را کنار میگذارد.

او میگوید: «فکر میکنم فعلا همین باشه آقای ویرهام.»

نایلر یک کارت وزیت پیدا میکند و آنرا به پل میدهد.

میگوید: «استویی باید به اداره بیاید یک شرح حال بدهد مخصوصا از آن خالکوبی. ما کارکنان تربیت شده ای داریم که با بچه ها کار میکنند. جای نگرانی ای نیست خودتان هم میتونید با استویی باشین. فقط لطفا هر چه زودتر»

وقتی آنها ایستادند و آماده ی رفتن شدند استویی سوالی را که پل جرات نداشت بپرسد می پرسد.

«اوان کجاست؟ چه اتفاقی براش افتاده؟»

نایلر لبخند میزند.

«فکر نکنم خیلی دور باشد. عده زیادی آدم دارند دنبالش می گردند. نگران نباش.»

پل در را پشت سر آنها میبندد. همینطور که او به دنبال استویی به طبقه ی بالا میروند صدای روشن شدن موتور پژو به گوش میرسد و ماشین از آنجا دور میشود. خیابان خلوت باعث میشود آنها آنرا برای مدت طولانی ای بشنوند.

پل پسرش را که روبدوشامبر منفورش را در می آورد و به تخت برمیگردد تماشا میکند.

او پیشانی او را میبوسد و موهایش را نوازش میکند و همچنان احساس میکند که به دلیلی دارد به گریه می افتد.

«شب بخیر پسرم.»

در حال بستن در استویی صدا میکند: «بابا.»

«چی شده؟»

«فکر کنم باید صبر میکردم تا اوان سوار اتوبوس شه.»

پل مکث میکنه.

«نگرانش نباش. فکر نکن چیزی تقصیر توئه. حتما یکی سوارش کرده.»

به محض گفتن این حرف دلش میخواهد آنرا پس بگیره. وقتی پل دارد استویی را در اتاق تاریک تنها میگذارد پدر و پسر هر دویک فکر ناراحت کننده را در سر میپرورانند.شاید کسی به اوان پیشنهاد سواری داده. اما اگر این پیشنهاد چیزی نبود که اوان بتواند ردش کند چه؟

هگان با اینکه در حومه شهر خلوت رانندگی میکند حواسش به سرعت شمار است. نایلر به سوزن سرعت شمار چشم دوخته که هرگز از ۳۳ بالاتر نمی رود.

نایلر دلش نمی خواهد به خانه ی خانواده ی اوان برگردد. او به طرز وحشتناکی ناراحت است.

هگان جهت نما را روشن میکند.که به راست بپیچد. قوانین قوانیند و برای او مهم نیست که کسی آنجا نیست که ببیند. رادیوی ماشین صدایی میکند و ساکت میشود

هگان میپرسد: «نظرت چیه؟ اگه از اونایی بودی که شرط بندی میکنن پولتو رو چی شرط میبستی؟»

نایلر نگاهی به او می اندازد:

«منظورت بر اسا سالها سابقه ی کاریمه؟»

«بر اساس موارد مشابه قبلی.»

«خانواده ی خوب. فرار از خانه ای در کار نبوده. مشکل مشخصی در مدرسه نداشته. دو رو کنار دو بذاریم من میگم باید نگران باشیم.»

آنها دارند به بن بست خانه ی فررزها میرسند. همه، مدل نیمه مجزای بعد از جنگی. باغچه های جلوو را قربانی پارکینگ کرده اند.ماشین های جلوی  خانه ی اوان ماشین های پلیسند. چیزی که با رسیدن ماشین های گروه های خبری تغییر میکند.

هگان پشت یک ماشین کشیک پارک میکند. زن پلیسی زیر چراغ جلوی در خانه ی فررزها ایستاده است.

نایلر در حالی که پیاده میشود میگوید: «لازم نیست یادآوری کنم که این بین خودمون میمونه.»

سه

12 اکتبر

یورکشایر

جک فررز از کودکی سحرخیز بود؛ با اینکه حیوانات به فروش رفته بودند و کار ها یک سوم سابق هم نبودند. عادت های قدیمی دیر میمیرند.او ساعت پنج از خواب بیدار میشود، با وجود اینکه در این وقت سال مدت زیادی تا طلوع آفتاب مانده و از پنجره  ها چیزی برای تماشا کردن پیدا نیست جز تاریکی ای که روی تپه ها افتاده. در هفته های طولانی پاییز و زمستان جک در انتظار طلوع آفتاب چای درست می کند و روزنامه روز پیش را میخواند.

خانه ی مزرعه ای  در اینزکلاف تاپ سیصد ساله است و سرما در تمام دیوارهایش نفوذ میکند. به زودی چک زغال می آورد تا آتش روشن کند که قبل از بیدار شدن دورا خانه گرم شود. زیرا دورا این روزها سرما را زیادتر از همیشه حس میکند.

آن بیرون سگشان میلی بی قرار است. او غلاده اش را در حیاط به این سو و آن سو میکشد. احتمالا روباهی در آن حوالی دیده است. جک به زودی او را باز میکند که روباه را از آنجا براند.

سپس تلفن زنگ میزند. اتفاقی که معمولا نمی افتد و آن در سکوت حالا صدای بلندی می دهد.

او کاغذ را تا می کند به حال میرود و گوشی را برمیدارد.

«الو.»

«بابا. تویی؟»

جک صدای مت را میشناسد. گرچه با همیشه فرق دارد. حالت خوشحال همیشه را ندارد.

جک میپرسد: «نمیدونی ساعت چنده؟ مادرتو بیدار میکنی.»

«بابا!»صدای مت شکننده و ناراحت است، و جک میداند که اتفاق بدی رخ داده است. او چشم هایش را میبندد. «بابا یه اتفاق بدی برای اوان افتاده.»

جک میخواهد بنشیند اما صندلی ای نیست. روی میز قهوه در امتداد تلفن عکس هایی در قابند. عکسی از جک و اوان کنار رودخانه؛ اوان چهار ساله شیشه ای پر از تله ماهی در دست لبخند میزند و دست پدربزرگش بر سرش تکیه دارد. در عکس آفتاب می تابد. در بیرون میلی در حال پارس کردن است.

«بابا!»

«من اینجام پسرم.» از بالای سر او صدای قژقژ میشنود. دورا از رخت خواب بیرون آمده و دارد می آید ببیند چه کسی تلفن کرده. جک صدایش را پایین نگه میدارد: «بگو چه اتفاقی افتاده.»

صدای مت که خبر را میدهد ناآرام است.جک حضور دورا را بالای پله ها حس میکند. رویش را برمیگرداند تا صورتش چیزی را لو ندهد. او اجازه میدهد پسرش حرف بزند تا خالی شود.

جک میپرسد: «میخواهی یک‌ کار کنیم؟ ما میاییم اونجا. از باب استارگس می خواهم مواظب اینجا باشه.»

او به مت که دلیلشو برای اینکه پدرش باید همانجا که هست بماند توضیح میدهد، گوش میدهد. خانه پر از پلیس است و اخطار داده اند که قرار است خبرنگاران هم بیایند.

جک میگوید: «هرجور که تو سلاح میدونی. می خواهی با مادرت حرف بزنی؟»

سکوتی برقرار میشود و جک میداند که مت در حال تکان سر تکان دادن است. پله ها زیر پاهای دورا قیژقیژ میکنند.

مت میگوید: «تو بهش بگو اما آروم باشه؟»

جک هیچ نمیداند چطور چنین چیزی را میشود آرام گفت.

او میگوید: «یکی دو ساعت دیگه بهت زنگ میزنیم.اما تا خبری شد به ما بگو. به محض اینکه خبری شد. میشنوی؟»

بعد از اینکه گوشی را زمین میگذارد لحظه ای صبر میکند تا حالش جا بیاید.

دورا میپرسد: «کی بود این وقت صبح؟»

قلب جک حس عجیبی دارد. او سعی میکند به یاد بیاورد قرص هایش کجاست.

«جک حالت خوبه؟»

میگوید: «داشتم چای درست میکردم.»

دورا در حالی که کمر روبدوشامبرش را محکم میکند و دمپایی های پوست گوسفند قدیمی اش را شلپ شلپ روی موزاییک ها میکوبد به دنبال جک به آشپزخانه میرود.

او پشت میز مینشیند و به دورا هم اشاره میکند که همینکار رابکند.

او می گوید: «مت بود پشت تلفن.»

«مت؟ چی میگفت؟ چیزی شده؟ حالت به نظر خوب نمیاد جک. بگذار بروم قرص هایت را بیاورم.»

او می خواهد بلند شود اما جک دستش را روی دست او می گذارد تا متوقفش کند. او دستان کوچکی دارد. چندان با دستان بچه ها فرقی ندارد.

جک میگوید: «دورا مسئله مت نیست. مسئله اوانه. اونها میگن ممکنه یکی دزدیده باشدش.»

جک در صورت او حالتی میبیند که تا به حال ندیده است. اگر مجبور بود اسمی روی آن بگذارد میگفت: ساعقه زده. جک دست او را محکم تر میگیرد شاید به او کمک کند طاقت بیاورد. شاید به خودش کمک کند که محکم تر باشد.

دورا میپرسد: «منظورت چیه؟ کجا بردتش؟»

جک سر تکان میدهد و متوجه میشود که فشار داغ روی چشم هایش اشک ها هستند که میخواهند سرازیر شوند. او نمیخواهد گریه کند. چون این باعث میشود دورا هم گریه کند و او از اینکه او را به گریه بیندازد متنفر است. اغلب در این مواقع حس بیگانگی دارد. اما در این لحظه این قضیه جریان شکسته شدن قلبش را به جلو می اندازد. در حالی که هنوز برای شکسته شدن قلب زود است. میگوید: «پلیس گفته است که احتمال زیادی برای یافتن چاره هست. ا.نها فکر میکنند به زودی اوان صحیح و سالم به خونه برمیگرده.»

او در حالی که این را به یاد خودش یادآوری میکند تصمیم میگیرد که اینرا به دورا بگوید.

«کسی نمیدونه اون کجاست. این واقعیتشه. او دیروز از مدرسه به خونه نیومد. شاید سوار اتوبوس اشتباه شده و جایی گم شده یا تصادف کرده. اونها همین الان دارند بیمارستانها رو چک میکنند.»

«دیروز؟ یعنی میگی کل شب اون بیرون بوده؟»

جک با سر تایید میکند. کنترل فشار روی چشمهایش را در دست دارد اما حالا چانه اش شروع به لرزیدن کرده.

«پلیس آنجا در خانه هستند. مت میگوید قرار است در اخبار هم بگویند.»

«کدام اخبار؟ جک پاسخی نمیدهد. «منظورت اخبار ملیست آره؟»

او منتظر پاسخ جک نمیماند و صورتش را در دست هایش گرفته و در صندلی جلو و عقب میرود.

«پسرمان. پسر عزیز بیچاره مان.»

جک بازویش را دور او میپیچد و حالا دورا صورتش را نمیبیند. بگذار اشک ها بریزند. چند تایی از آنها چند لک کوچک تیره روی شلوارش به وجود می آورند. 

»ی گوید: «احتمالا چیزی نیست عزیزم.» او را نزدیک تر به خود میکشد و بالای سرش را میبوسد تره های خاکستری ای که قبل ها قهوه ای بودند. جک بوی شامپوی لیمویی را حس میکند. «ممکنه به زودی سر مر گنده پیداش شه. شاید دعواش شده و وسایلشو جمع کرده که مامان باباشو حسابی بترسونه.»

دورا طوری به او چسبیده که سالهاست اینکارو نکرده. دستمالی گلدوزی شده در جیب ربدوشامبرش است. او آنرا بیرون میکشد و بینی اش را میگیرد.

«جک حالا چیکار کنیم؟»

جک دوباره او را میبوسد.

«مت میگه پلیس فکر میکنن اگه اون فرار کرده ممکنه در راه اینجا باشه. پس بهتره همینجا بمونیم. اون نمیخواد ما به سرعت بریم اونجا. اون داره از پس پلیس ها و خبرنگارها بر میاد. به نظر میاد خونه پر از اوناست. اگه کمکی بخواد تماس میگیره.»

دورا می گوید:«باید تلویزیون را روشن کنیم. اخبار ساعت شش شروع میشه.»

«مت فکر میکنه باعث ناراحتیت میشه.»

دورا چشمهاشو پاک میکنه: «اون پسر. من قوی تر از اونیم که فکر میکنه.»

جک می ایستد.

من یه قوری چای تازه دم میکنم و آتیشو روشن میکنم. اگه اوان بیاد اینجا لابد تا مغز استخونش یخ زده. تو هم بهتره لباستو عوض کنی و پیشبند آشپزی بپوشی. اون پسر اگه بیاد حتما از کیکای تو میخواد.

چهار

خانم پلیس میگوید: «این فقط روتینه.»

او به لبه ی مبل تکیه داده انگار که ممکنه کسی بابت نشستن دستگیرش کند. یه دختر جذاب اما جوان و ریزه. او ماموری نبود که به نظر جک به درد دعواهای بیرون بار یا آشوب بخوره. اما انتخاب خوبیه برای نگه داشتن او و کلیر در اتاق نشیمنه، اگرحتی این حدس فقط بابت این باشه که او فکر میکنه اگر سرش دادبزند او خرد میشود.

مت تغییرات یک شبه را در کلیر میبیند ولی نه بزرگی تغییراتی که در خودش حس میکند. مرد آرام منطقی ای که از خود میشناخت به گوشه ای رفته و راه برای مت وحشی آزاردهنده ای باز کرده که سر این و آن داد میکشد و میتواند تظاهر کند که هیچ احترامی برای کسانی که میخواهند به او و خانواده اش کمک کنند قائل نیست. اما این شخصیت جدید او را خسته میکند. داد و بیدادهایش بیشتر از نگرانی و بیخوابی او را از پا در میاورد و او خوشحال است که برای مدتی  سر به زیر و‌حرف گوش کن باشد.

داد زدن چه دردی رادوا میکند؟ اگر آنها  می خواهند کاغذ بازی کنند بگذار کارشان را بکنند. بالای س، مردانی در حال این ور و آنور رفتن و باز کردن کشوی کمدها و جابجایی مبل و مان هستند. چند لحظه پیش او صدای قفل در اتاق زیر شیربانی و نردبان که به پایین کشیده شد.حالا صدای پای سنگینی از پله ی پایینی نردبان می آید.

«متعجب خواهید شد که چه تعدادی از بچه های گم شده در خانه پیدا میشوند.زیر تخت در پارکینگ یا انباری.همیشه اولین جاییست که ما میگردیم.»

خانم پلیس از بیهوده گی حرف خودش کمی خجالت میکشد.

چشمهای کلیر به سمت پنجره و صجنه ی غیر ممکن بیرون جلب میشود. تعداد زیادی ماشین پلیس و وانت هایی با بشقاب های ماهواره ای و لوگوهای کنارشان. او لیوان خالی ای را در دستش نگه داشته است و دستش در حال لرزیدن است. وقتی در حال گذاشتن لیوان روی میز است صدای در اتاق اوان را میشنود که باز میشود و آسودگی شیرینی بر او چیره میشود.

او در حال بلند شدن از جایش است اما خانم پلیس سرش را غمگینانه تکان میدهد و به جای قدم های نرم اوان صدای پای مرد سنگینی از بالا به گوش میرسد.

کلیردوباره در مبل فرو میرود و سوزش اشک های تازه را در چشمش احساس میکند.همینطور که دست دراز میکند تا دستمال کاغذی ای بردارد سه مجری تر و تمیز تلویزیون در  حیاط در حال خندیدنند، و‌همچنان که او در حال تماشاست یکی از آنها به سمت پنجره می آید و صورتش را به شیشه میچسباند.

خانم پلیس که متوجه نگاه بهت زده ی کلیر شده از اتاق میگذرد.

میگوید: «بهتر است این را ببندیم. نه؟» پرده را پایین میکشد.

اتق نشیمن یکهو تاریک میشود. خانم پلیس چراغ را روشن میکند.

در اتاق زیر شیروانی کسی دارد با احتیاط  در میان داربست های سقف قدم برمیدارد. 

مت می اندیشد گویی خودم نمیفخمیدم اگر پسرم آنجا بود .

خانم پلیس می گوید: «به زودی تمام میشود. یک چای دیگر میل دارید؟»

در اداره ی پلیس هگان از کارآگاه دالبریدا خواست که بنشیند. دالبریدا با گذشته ای از خیابان برخواسته و بدنی عضلانی بر اثر وزنه زدن های مداوم در باشگاه و خوردن پروتئین ظاهر خشنی پیدا کرده. ظاهری که باعث میشود مظنونین زودتر به حرف بیایند. او همانطور که لبخندی مربوط به شوخی ای که همکارش با او کرده بر لب دارد، در را پشت سرشان میبندد.

آنهاهر کدام صندلی ای را به سمت میز میکشند و هگان پرونده را باز میکند.دالبریدا ضبط را روشن میکند و تاریخ و نام حاضران را اعلام میکند.

مدتیست که آقای گریفیث اینجا نشسته؛ با لیوانی قهوه و قولی بر اینکه که کارشان خیلی طول نمیکشد. او بنابر درخواست وقت نهار به آنجا رسیده بود و فکر میکرد تا ساعت دو به زمین بازی بر خواهد‌ گشت. او همچنان گرم کن به تن و کتونی پایش است و در مقابل کت و شلوار و کروات و موهای کوتاه- لباس های دالبریدا تقریبا موئدبانه است- آقای گریفیث احساس بی اهمیت بودن میکند.

دالبریدا میگوید: «شما مجبور به حرف زدن نیستید اما ممکن است به ضررتان باشد اگر پاسخ پرسشی را که بعدا در دادگاه بخواهید بر آن تکیه کنید ندهید. از هرآنچه بگویید به عنوان مدرک استفاده خواهد شد. وکیل میخواهید؟»

آقای گریفیث به نظر نگران میرسد.

او میپرسد : «چه خبر است؟همه ی این ها لازمه؟ من داوطلبانه آمدم اینجا. شما گفتید یک گپ غیر رسمی.»

دالبریدا میگوید: «ما ترجیح میدهیم چیزها را تا حدی رسمی نگه داریم. این بیشتر برای امنیت شماست تا ما. کمتر احتمال دارد که وقتی جلسه در حال ضبط شدن است شما مورد بی رحمی پلیس قرار بگیرید. اینطور نیست؟»

آقای گریفیث در حالی که با هگان چشم در چشم میشود میگوید: «امیدوارم به هر حال من مورد بی رحمی پلیس قرار نگیرم. نه در این دور و زمانه.»

لبخند دالبریدا پهن تر میشود.

میگوید: «این روش ما نیست دوست من.»

هگان میگوید: «ادامه بدهیم؟ ممنون که آمدید. همانطور که حنما میدانید ما میخواستیم در مورد ناپدید شدن اوان فررز با شما صحبت کنیم.ما فکر میکنیم شما یکی از آخرین کساتی هستید که او را دیده اید. یکی از آخرین آدم بزرگ ها.»

«البته.»

هگان نوک خودکارش را روی فرم که روی کاغذها در پرونده است میکشد.

«آقای گریفیث میشه لطفا اسم کاملتون رو بگید؟»

«رابرت. رابرت گریفیث.»

«تاریخ تولد؟»

«دوازده هفت هفتاد ودو.»

نوک خودکار هگان به بالا حرکت میکند. لبخند دالبریدا محو شده است.

هگان میگوید: «اینجا نوشته که اسم شما کوئنتین رابرت گریفیث است. کوئنتین اسم عجیبیست.»

«مادرم خیالات بزرگی برایم در سر داشت.»

«پس چرا نگفتید اسمتان کوئنتین است؟»

«شما میگفتید؟»

«مسئله اینه آقای گریفی که ما به شما مشکوکیم شما روقبلا تحت نظر داشتیم.» او شروع به ورق زدن برگه های پوشه میکند گویا میخواهد برگه ی مورد نظر را پیدا کند. «هفت سال پیش دانش آموزی به نام دیوید سلرزشکایتی کرده بود. او گفته بود شما در رخت کن به او دست درازی کرده بودید. می خواهید در این باره به ما توضیح دهید؟»

دالبریدا دست به سینه نشست. ظاهر آقای گریفیث حاکی ازبهت و  ناباوری بود.

«دارید شوخی میکنید؟ به خاطر خدابه من مشکوکید؟ همه اش سر و صدا بود. حرف مفت. خودتان همان موقع به این نتیجه رسیدید.»

«اون مال زمان قبل از من بود. پس لطفا بهمان توضیح بدید.»

آقای گریفیث رنگ به رنگ میشود.

«من با مادر پسره یه رابطه ای داشتم. وقتی تمامش کردم او خوشش نیامد.»

«پس شما عادت دارید با مادران دانش آموزان ارتباط داشته باشید؟»

«یکی دوبار.»

سخت میتوان فهمید که دالبریدا در حال تحسین یا تقبیح است. صورت هگان محکم است.

میگوید: «بعضی والدین خوششان نخواهد آمد. ممکن است فکر کنند که شما مرد ولنگاری هستید.من یکی را فرستادم دنبال دیوید سلرز. هر وقت پیدایش کنند میفهمیم که در این باره جه برای گفتن دارد.در این فاصله شاید بتونیم یک قهوه ی دیگر برایتان در حالی که منتظرید بیاوریم.»

دالبریدا می گوید: «اگر خوش شانس باشید شاید یکی دو تکه آبنبات هم کنارش بدهیم.»

آقای گریفیث میگوید: «من وکیل میخواهم.»

در کلاس دزس نایلر کنار میز معلم نشسته. جیغ و دادهای بیرون آنطرف پنجره او را سالها به عقب میبرد اما اینجا بوی گچ و ناهارهای زیاد پخته شده نمیدهد. همه چیز عوض شده. عصر تخته سفید و ارتباطات است و ساندویچی که او از کافه خریده مرغ روی نان چیاباتاست. 

مردی که از در وارد میشود لباس غیر رسمی به تن دارد بدون کراواتی که مدیر اصرار دارد همه بپوشند.ریشش حاله ای از ته ریش چند روزه ایست و دندان های کج و کوله اش به اندازه ی یک معتاد هروئینی زردند. اما به نظر آدم خوبی میرسد متفاوت است میخواهد دیگران را خوشحال کند و آرام صحبت میکند.

میگوید: «امیدوارم دیر نکرده باشم؟»

نایلر به ساعتش و به لیستی که مدیر به او داده نگاه میکند.

«آقای پرنتیس؟»

«درسته، خودمم. گری پرنتیس. اصلش گرثه. مردم دوست دارند کوتاهش کنن و بگن گری.»

«بنشینید آقای پرنتیس.»

او دسته کلیدی را روی میز میگذارد و پشت میز روبه روی او مینشیند و بدون اینکه به دندان هایش فکر کند لبخند میزند.

نایلر می گوید: «ممنون که آمدید و بالای ورق تازه ای در دفتر یادداشتش نام پرنتیس را یادداشت میکند. «این روتین ماست. داریم در مورد ناپدید شدن اوان فررز تحقیق میکنیم.»

پرنتیس میگوید: «واقعا ناراحت کننده است مخصوصا برای والدینش. من بچه ندارم اما مطمعنم نگران کننده است.»

نایلر به او نگاه میکند.

«باید بگم کمی از نگران کننده بیشتر.»

«متاسفم بله البته سخت است آدم کلمه ای برایش پیدا کند.»

نایلر به نوشته هایی که برداشته نگاه میکند.

آقای مولیس میگوید: «شما مدت زیادی نیست که اینجا مستخدمید؟»

«حدود شش ماه.»

«و قبل از آن؟»

«در مدرسه ای در گیلفورد بودم.»

«و چرا ترکش کردید؟»

«بازخرید شدم. مدرسه ی ما با یک مدرسه ی دیگر قاطی شدند و اونها خودشان مستخدم داشتند. او سابقه اش از من بیشتر بود پس منو بیرون کردن. خوش شانس بودم این کارو پیدا کردم. مدرسه ی خوبیه. محل خوبی هم هست.»

نایلر یادداشت میکند.

«شما دیروز مدرسه بودید؟»

پرنتیس میگوید: «بله بودم. من در طول ترم مرخصی ندارم.»

«و اوان و استویی ویرهام و دیدی؟»

«وقتی بیرون میرفتند دیدمشون. اونها آخرین نفرها بودند . بقیه همه رفته بودند. منم بهشون گفتم زود باشید  . گفتم یالا برید دیگه. ووقتی دم در بودند. متوجهید؟ منتظر بودم در جلویی رو قفل کنم که بعدش برم بالا طبقه ی دوم که به نظافت چی ها سر بزنم.»

نایلر سر از روی یادداشت هایش بر نمیدارد.

«اونها خوش شانس بودند. میدونید؟ اونها هنوز تو ساختمون بودن حتی اگه بقیه همه رفته بودند.»

حالا او سر بالا میکند و پرنتیس در صندلیش جابه جا میشود.

میگوید: «منظورم از همه بچه های راگبیه. میدونید؟ چند تا از کارمندان هنوز مانده بودند. آقای مولیس معمولا تا دیروقت میماند، اما من میدونستم باب گریفیث به زودی میرود. من منتظرش بودم که پسرها پایین آمدند. جوان ها هیچوقت آرام حرف نمیزنند. اینطور نیست؟ در هر صورت اگر پشت در قفل میماندند فقط چند دقیقه وقتشون تلف میشد. یک دکمه ای هست که  اگر فشار بدند واک تاکی من صدا میکند. فقط باید صبر میکردند تا من برگردم پایین.  همین.»

نایلر به علامت فهمیدن سر تکان میدهد.

«چیز غیر معمولی یادتون می آید؟ کسی را ندیدید که نباید این طرف ها بپلکد؟»

پرنتیس سر تکان میدهد.

«معذرت می خواهم نه . هیچ کمکی بهتون نکردم . نه؟»

نایلر می گوید: «اگر چیزی به نظرتون برسد به من میگویید. درسته؟»

پرنتیس می گوید: «البته. هر کمکی که ازم بر بیاد.»

در ساعت 3:50 هگان تلفنی از یک کارآگاه پلیسی دریافت کرد. او گوش میدهد و سپس میرود دالبریدا را پیدا کند. او در حال بررسی فیلم های سی سی تی وی خیابان بلمونت است.

هگان میپرسد: «چیزی پیدا کردی؟ »و دالبریدا سر تکان میدهد.

میگوید: «تا حالا که چیزی ندیدم. چیزی در ایستگاه اتوبوس نیست . من دنبال چیزی هستم اما نمیدونم اون چیه.»

هگان میپرسد: «یک کاری برای من میکنی؟ میروی به باب گریفیث بگویی که میتونه بره؟»

«داستاننش چک شده؟»

به نظر اینطور میرسه. دیوید سلرز در یک عینک فروشی در شهر کار میکنه. او گفته که اتهامی که به او زده شده بی اساس بوده.

دالبریدا میگوید: «با همچین اتهامی  میشود زندگی یک آدم را نابود کرد.»

هگان میگوید: ما «هم کلی اذیتش کردیم که کل بعد از ظهر نگهش داشتیم. بهتر است هر چه زودتر بگذاریم برود.»

«پس سی سی تی وی چی؟»

«بعد از آقای گریفیث برگرد سرش. من هم وقتی برگردم بهت کمک میکنم.»

دالبریدا میگوید: «الان میروم.»

هگان میپرسد: «جایی هست که بتوانیم تنها صحبت کنیم آقای جادون؟»

مغازه دار نفس بلندی میکشد. او ظاهر کسی را دارد که نمیتواند بنشیند ومشکوک است. ژاکت دو لایه اش را تا گردن بسته است و هگان که دم پیشخوان ایستاده است میفهمد چرا. باز و بسته شدن در هوای سرد را داخل می آورد و برگ های نمناک و آسفالت خیس و بوی روزنامه و سیب های لک دار را قاطی میکند.

آقای جادون میگوید: «البته در حالت عادی خوشحال میشوم کمک کنم. اما الان شلوغ ترین وقت روز است. میشود بعدا برگردید؟ »چشمهایش به سمت سی سی تی وی برمیگردد . زنی که از پیشخوان دور است در حال برانداز کردن یک قوطی اسپاگتیست. «بچه های مدرسه  به زودی میرسند و من به یک جفت چشم پشت سرم نیاز دارم. آنها از من دزدی میکنند و بهتان برنخورد اما شما و همکارانتان کمکی به ما مغازه داران نمیکنید.»

هگان میگوید: «مطمعنم متوجه هستید که این یک مسئله ی فوریست. پسری گم شده است و ما نگران سلامتی اش هستیم. کسی نیست که چند دقیقه کمکتان کند؟»

جادون چیزی به زبان خارجی میگوید که هگان نمیفهمد. و به سمت یک دری آن طرف پیشخوان می رود. نامی را صدا میزند و وقتی زنی جواب میدهد او هگان را در حالی که به زنش راه میدهد که جایش را بگیرد به داخل دعوت میکند.

در اتاق پشتی جادون صندلی دسته داری را به هگان تعارف میکند و خودش روبروی او مینشیند. همینطور که هگان دفترچه اش را بیرون می آورد جادون به دورروبر و داخل مغازه نگاه میکند.

هگان میپرسد: «دو تا پسری که دیروز بعد از ظهر به اینجا آمدند را به  یاد می آوردید؟ بعد از ساعت معمولی، حدود ساعت پنج.»

جادون تکانی می خورد: «راستش را بخواهید  نمیتوانم همه شان را به یاد بیاورم. زیاد هستند در انداز ه ها و سن های متفاوت، در لباس یک شکل.»

«پسری که دیروز با اوان اینجا آمده گفته که مردی هم همزمان اینجا بوده. سر طاس با خالکوبی ماری روی دستش. او را به یاد می آورید؟»

جادون می اندیشد: «بله فکر میکنم. مرد درشتی بود که شیر خرید.»

«میشناسیدش؟ قبلا دیده بودیدش؟»

جادون در شک است. صر و صدایی از بیرون می آید. صدای گفت و گوی اولین گروه از بچه مدرسه ای هاست.

«نمی توانم مطمئن بگویم. ما مشتری های گذری زیادی داریم که یک دفعه می آیند و دیگر پیدایشان نمیشود. بدون شک او مشتری همیشگی نبود. » او از روی صندلی اش بلند میشود: «مغذرت می خواهم باید بروم. زنم به تنهایی از پسش بر نمی آید.»

هگان اصرار میکند: «فقط چند سوال دیگر آیا کس دیگری دیروز بعد از ظهر در مغازه نبود؟ کسی که بچه ها را دیده باشد؟»

جادون سر تکان میدهد: «دیروز . نه دیروز فقط من اینجا بودم.»

هگان بلند میشود: «دوباره با هم صحبت میکنیم وقتی سر شما خلوت تر بود.ما به سی سی تی وی شما نیاز داریم. لطفا مطمعن باشید که دست نخورند. کسی را میفرستم پیشان.»

«سی سی تی وی؟ برای چه؟»

ابروی هگان بالا میرود: «به دلایل واضح آقای جادون. مرد با خالکوبی باید آنجا باشه و اوان فررز هم. ممکنه مدارک مهمی برای تحقیقات باشن. بگذارید کارتم را بهتان بدهم. یک وقتی را تعیین میکنیم که شما به اداره بیایید و توضیحات رسمی بدهید.»

«توضیحات رسمی برای چه؟ من که گفتم چیز زیادی از آنها به یاد ندارم، نه آنچنان.»

«اما مرد خالکوبی شده را به یاد دارید. با هم در تماسیم. ممنون از وقتتون.»

بی خبری خبر خوبی نیست.

تا جایی که به مردم کوچه خیابان مربوط میشود هیچکس او را ندیده . هیچ اثری از ایوان نیست. بعد از شام وقتی استویی در اتاقش است و جرج با خوشحالی مشغول دیدن چارلی و لولل * است ویکی فکر میکند باید  به کلیر زنگ بزند بعد نظرش را تغییر میدهد در یخچال مابقی پینو گریجیو* مانده از شب حسابی خنک و وسوسه کننده و  درست به اندازه ی یک لیوان پر است. وقتی  یک سوم نوشیدنی داخل لیوان را نوشیده است به اندازه ی کافی شجاعت پیدا کرده و گوشی را برمیدارد و شماره را میگیرذ.

مردی که پاسخ میدهد مت نیست. ویکی سراغ کلیر را میگیرد و مرد میپرسد او کیست. ویکی خود را دوست خانوادگی معرفی میکند. صداهای نامفهومی آن طرف خط می آید. صدای دستی که جلوی میکروفون گوشی را گرفته. سپس مرد دستش را از روی میکروفون گوشی برمیدارد. میگوید: «با شما تماس میگیرد.»

عصر در حال سپریست. ویکی  جرج را حمام کرده و در رخت خواب میگذارد. پینو گریجیو را تمام میکند و بطری دیگری باز میکند.پل کمی بعد از ساعت نه به خانه میرسد با کوله باری از داستان های ترافیک و راه بندان های بزرگراهها.  او ساندویچی خورده و شام نمیخواهد اما آبجویی باز میکند کفش هایش را در آورده و کنترل تلویزیون در دست در مبل جا میگیرد. کانال ها را بالا پایین میکند تا نیمه دوم فوتبال را پیدا میکند.

ویکی میگوید: «تو باید بروی و با استویی صحبت کنی.»

«چطوره؟»

«کمی در بهته. » میخواست بیشتر بگوید که چطور استویی امروز درست غذا نخورد. که چطور امروز که از مدرسه برگشت مثل هر روز پرحرفی نمیکرد، اما تلفن زنگ زد. پل آنرا از روی دسته ی مبل برمیدارد به آن نگاه میکند و به سمت ویکی میگیردش. شماره ی فررزها روی مانیتور است.

او تلفن را از پل میگیرد و میگذارد زنگ بخورد. و زنگ بخورد. تا گوشی را بردارد تماس گیرنده گوشی را گذاشته است.

او و پل به هم نگاه میکنند.

ویکی میگوید: «نمیدانم بهش چی بگم. چی میشود گفت که نامناسب به نظر نیاد؟»

او دکمه ی تلفن را فشار میدهد و بوق دوتایی را میشنود یعنی پیغامی هست. گوشی را روی اسپیکر میگذارد تا پل هم بشنود.

«سلام ویکی. کلیر هستم. » اما زن بااعتماد به نفس و گاهی خشنی که صدا به آو تعلق دارد، جای خود را به کلیر جدیدی که با من و من و تقریبا خجالت صحبت میکند و با ضعفی که بغض به گلوی کلیر مینشاند، داده است.

کلیر با سلام و احوالپرسی شروع میکند: «ممنون زنگ زدی امیدوارم استویی خوب باشه. و سپس  میزند به چند کلمه ای که ویکی و پل نمیفهمند چیست.»

بعد میگوید: «مسئله اینه که آنها از من خواستند از شما بپرسم که این کار را میکند؟ من هرگز چنین چیزی ازتون نمیخواستم. مسئله اینجاست که…» صدای خنده ای می آید تلخ و دیوانه: «مسلما اینجا هیچ چیز رو به راه نیست. و میدانم که خواهش بزرگیست اما ویکی، ویکی به خاطر اوان بگو آره.»

پنج

۱۸ اکتبر

صبح بازسازی صحنه – که درست یک هفته ساعت و دقیقه بعد از ناپدید شدن اوان شروع میشود- صبحی صاف و سرد است. دو ساعت بعد از ساعتی که معمولا سر کار است کلیر در رخت خوابش دراز کشیده و به آسمان خیره شده.  طبقه ی پایین مت سر افسر هماهنگی داد میکشد. مرد خوبی که به نظر میرسد راضیست که کیسه مشت زنی هردویشان باشد. اشک ها و عصبانیت را به راحتی تحمل میکند و حتی بدترین حمله ها به طرز عملکرد پلیس را با همدردی و لیوان های چای تازه پاسخ میدهد.

اما امروز صبح را افسر هماهنگی بد شروع کرده است. او به مت گفته که بازسازی صحنه تا وقتی در برنامه ی کرایم واچ * پخش نشده نشان داده نمیشود. برنامه پنج روز دیگر پخش میشود.

مت در حال فریاد زدن است: «اگر این اقرار به شکست نیست من نمیدانم چه چیست. فکر نکنید من میگذارم شماها تا دوشنبه طولش بدهید. من پسرم را قبل از آن خانه میخواهم.»

کلیر هم میخواهد اوان خانه بیاید. ساعت های بیداریش شکنجه اند و خواب به نظر خیانت می آید. کدام والدینی که فرزندشان گم شده میخوابند؟ او خودش را در حال ارزیابی کردن رفتارهایش دستگیر میکند و کاملا قادر است افکار منطقی و غیر منطقی اش را تشخیص بدهد. او تصور میکند نکند در حال از دست دادن امیدش است. یکی دو روز اخیر مدام این فکر به ذهنش میرسد که اوان ممکن است مرده باشد.در آن حالت بزرگترین نگرانی اش برای اوان این است که او گرم باشد، مرده یا زنده. از همه غیر قابل تحمل تر چیزی که او هرگز نمیتواند ببخشد این است که او را بیرون  گذاشته باشند؛ در سرما برای روباه ها و کلاغ ها که بخورندش.

همچنان که مت در حال دعوا کردن افسر هماهنگیست کلیر در سرش با بهترین دوست جدیدش : خدا، حرف میزند. خدایا بگذار زجر نکشد و بگذار یک پتو بهش بدهند و صورتش را بپوشانند.

روز بدی برای بیرون بودن است. جک فررز بیرون در مکث میکند. باد موهایش را بهم میریزد و به سیلاب باران که بر سر بلکمایرریج * میریزد مینگرد.از اینجا منظره ایست تا انتهای خط تا جایی که چشم میتوتند دنبالش کند تا پیچ چشمه.

هیچ کس آنجا نیست.

او به آرامی به سمت خانه راه می افتد. چکمه هایش  در گل صدا میکنند. پرنده ها شاخه های باریک درختان هاثورن* را از توت هایشان خالی کرده اند؛ نشانه ای ازیک  زمستان سخت. گوسفندان در راستای دیوار سنگی خاکستری پناه گرفته اند. و وقتی که صدای قفل در را میشنوند سر از سبزه های باریک برداشته و به سمت او میدوند و او را تا فروشگاه مخروبه در انتهای مسیر دنبال میکنند. جک یک گونی چقندر از مغازه بیرون میکشد و مشتی برای گوسفندان میریزدو دو سطل را پر میکند. او سطل ها را تا وسط زمین میبرد و چقندر ها را تا جایی که میتواند همه طرف پخش میکند. گوسفندان سر حال، و آماده  ی جفت گیری تا یکی دو هفته ی دیگر، به نظر میرسند.

او چکمه هایش را در راه پله ی خانه در می آورد. امروز صبح در گذاشتن زغال دست و دلبازی به خرج داده و آشپزخانه حسابی گرم است. اگر پسرک از دهکده به این سمت بیاید حتما یخ زده است.

یک هفته شد. کیکی که دورا برای اوان پخت در حال خراب شدن است، اما خوردنش به نظر درست نمیرسد. او کتری را جوشانده و قوری ای چای درست میکند. وقتی لیوانی چای برای دورا میبرد چند تا بیسکوییت کنارش گذاشته و کیک اوان دست نخورده در قوطی اش میماند.

کلیر دارد بالا می آورد.

ترس بیرون رفتن نایش را میگیرد، اما حس میکند از پسش بر می آید. از زمانی که اوان خانه نیامده او در یک سرسبکی مبهمی زندگی میکند.

اما بالا آوردن جلوی دوربین  زنده ی تلوزیون چیز دیگریست. شاید الان توالتی پیدا کند و کلکش را بکند.

زیادی معطلش کرد. دختری هدفن به گوش از بین آنها و اتاقی که کنفرانس مطبوعاتی در آن اجرا میشود وارد میشود. قبل از بسته شدن در صدای همهمه ی گفتگو می آید و ردیف آدمهایی که نشسته اند. آدم های زیاد. همه منتظر آنها.

مت می گوید: «دستم را بگیر.»

او انگشتانش را دور انگشتان مت حلقه کرده و مت آنها را میفشارد همانطور که روزی که اوان به دنیا آمد میفشرد: اوان کوچولوی چروک و عصبانی با مشت های گره کرده که عصبانیتش از اینکه او را به دنیا آورده اند را فریاد میزد. کلیر اولین لحظاتی که او را در آغوش گرفت به یاد می آورد. چطور او چراغی از هدفمندی را در کلیر روشن کرد. تنها چیزی که مهم بود عشق ورزیدن به، و مواظبت از پسرش بود.

طی سالها چراغ کم نور شد زیر سایه ی خواستن وقت آزاد کار و زندگی بیرون از مادر اوان بودن. وعده های بیخود، حالا میفهمد. در زندگی او فقط یک چراغ واقعی هست و اگر آن خاموش شود فایده ی ادامه ی زندگی چیست؟

مت میپرسد: «خوبی؟ » صورتش لاغر شده و در ته چشمانش چند سالی پیر شده است. مت با عتماد به نفس من میدانم چه باید کرد ناپدید شده، و به جایش مردی که او به سختی میشناسد کنار او ایستاده و منتظر است به او بگویند چه کند. 

پلیس مسئولکارآگاه کمبل آرام است و همچنان که به سمتشان می آید لبخند میزند که مثلا آنها را آرام کند. فشار دست مت کمتر میشود اما او را رها نمیکند.

کمبل میپرسد: «آماده؟ « و گرچه کلیر آماده نیست و هرگز نخواهد بود اما در جواب سوال او به علامت مثبت سر تکان میدهد.

کمبل میگوید: «چیزی نیست. من تمام سوالات را جواب میدهم شما فقط متنتان را بخوانید. اگر سختتان بود مت شما ادامه اش را بگیرید. ففط یادتان باشد شما اینکار را برای اوان میکنید.»

همانطور که در باز میشود کمبل جلو میرود، و دو مامور دیگر یک زن و یک مرد پشت سرش.مت که باز دست کلیر را میفشارد.و او را به سمت  انفجاری از نورفلش دوربین ها میبرد.

دو مامور کلیر و مت را به سمت صندلی هایشان راهنمایی میکنند. نور لامپ های ال ای دی در چشمشان میتابند و اتاق را محو میکنند. کمبل و دو مامور در جایشان مینشینند.مانیتور پشت سرشان تصویری از مرد باخالکوبی برگرفته از توضیحات استویی کنار تصویری از خالکوبیش که هنرمندی آنرا طراحی کرده است، نشان داده میشود.

کلیر سر میچرخاند و آن طرف نور، جمعیت را میبیند که میخواهند او را ببینند، جمعیتی مبهوت درماندگی او.

زیر میز دست مت دست او را گرفته است.

کمبل با اعتماد به نفس و شمرده شروع به صحبت میکند و نکات مربوط به ناپدیدی اوان را میگوید.در میان صحبت او کلیر متوجه یک مجری تلوزین که مرتب دم خانه اش او را دیده است، میشود. او را به اسم دیل واردی از بی بی سی جوانان میشناسد.

و سپس سربازرس میگوید: «کلیر؟»

دل کلیر فرو میریزد. همچنان که او داغی عمیقی را در صورتش حس میکند مت دستش را رها میکند. متن او روی میز جلویش است با حروف بزرگ و فاصله های دوبرابر مانند یک داستان مهد کودکی به راحتی خواناست. اتاق ساکت است و همچنان که او در حال برداشتن ورق از روی میز است میکروفن خش خشش را در اتاق پخش میکند.

او گلویش را صاف میکند. صدایش انگار همه جا هست. مامور زن خم میشود به سویش و دستش را نوازش میکند.

میگوید: «راحت باش کلیر.»

او به خود میگوید: آنها اینجا برای کمک هستند.و شروع به خواندن میکند.

«پسر ما اوان… »صدایش عجیب و ناشناخته است چیزی شبیه صدایی که از خود در سرش دارد نیست. او معذبانه مکث میکند.

ادامه میدهد.

«پسر ما اوان پسری باهوش مهربان و بامزه است…»

صداقت این کلمات مثل تیری در قلب است.

او تکرار میکند: «مهربان و بامزه. »گرچه در متن تکرار نشده اند. «هرجایی که هست ما میدانیم که میخواهد به خانه برگردد. »کلمه ی آخر نامفهوم است به خاطر بض در گلویش له شده است بنابر این او آنرا محکم تکرار میکند.

«خانه.»

او به گزارشگر بی بی سی نگاه میکند اما او به زانویش خیره شده است. تعداد کمی از حاضرین به او نگاه میکنند.

«یک کسی یک جایی میداند اوان کجاست. اگر این شمایید لطفا بگذارید اوان برود.»

تنها دو خط دیگر در متن مانده اما کلیر آنها را رها کرده و با کلمات خودش سخنش را تمام میکند.

«ازتان خواهش میکنیم بهمان بگویید اوان کجاست. اوان عزیزم ما عاشقتیم. تحمل کن. ما عاشقتیم.»

او درنگ میکند.

ثانیه هایی طولانی از سکوت برقرار میشود تا کمبل رشته ی سخن را بدست بگیرد.او به سمت تصویر مرد خالکوبی دار برمیگردد: «مرد پشت سر من مضنون این پرونده است و ما از افراد جامعه میخواهیم که اگر اطلاعاتی داشتند به ما مراجعه کنند. خالکوبی او بسیار منحصر به فرد است و چیزی که ما میخواهیم بگوییم این است که اگر آنرا دیده اید لطفا درنگ نکنید و تلفن را بردارید. ما در ساعت پنج ناپدید شدن اوان را کامل بازسازی میکنیم و امیدواریم همه شما را آنجا ببینیم. سوالی هست؟»

دستها دور و بر اتاق بالامیروند اما دیل وردی قبل از اینکه کمبل انتخاب کند به صدای بلند میپرسد: «آقای سربازرس آیا شما مسئله را همچنان به عنوان فرد گم شده بررسی میکنید؟ به صورت واقع گرایانه شانس زنده پیدا کردن اوان الان چقدر است؟»

حساس بودن سوالش با وجود مت و کلیر در اتاق نفس کشیدن عمیق  همگانی ای برمی انگیزد. کلیر حس میکند مت لرزید. مامور زن اخم میکند و همکارش از اسم سوال کننده یادداشت برمیدارد.

کمبل میگوید: «در حال حاضر ما هیچ دلیلی مبنی بر زنده نبودن اوان نداریم بنابراین پرونده به همین شکل ادامه خواهد یافت. ما معتقدیم بازسازی این بعد از ظهر باعث بدست آوردن اطلاعات شده و من تیمی دارم که منتظرند بر اساس این اطلاعات اقدام کنند تا منجر شود به پیدا شدن اوان و بازگشتش  به خانواده اش در کوتاهترین زمان ممکن.»

در حال صحبت کمبل کلیر به وردی نگاه میکند و ازدیدن  اینکه او راضی به نظر نمیرسد احساس درد میکند. این آدمها طرف کلیر نیستند و خوبی کلیر و مت را نمی خواهند. برای آنها بهتر است اوان مرده باشد. بلاخره یک مراسم تدفین  مسیبت بار برای روزنامه ها خبر بهتریست تا خوشامد گویی به خانه. قتل یک پسر که طول میکشه و طول میکشه: تعقیب و گریز دستگیری دادگاه با تعداد بیشماری منبع در آمد – کتاب ها زندگینامه ها و مستندها- برای سالهای سال.

چیزی که برای این مردم مهم است داستان است.

کمبل در حال جمع بندیست.

«از همه تان متشکرم که آمدید.دم در بروشور پخش میشود. هر سوالی داشته باشید اطلاعات تماس برایش آنجاست.»

کمبل و دو مامور آنها را به بیرون بردند. پاهای کلیر میلرزند و او برای کمک به مت تکیه میدهد.

کمبل میگوید: «فکر میکنم خوب پیش رفت. » و به کلیر لبخند میزند. همچنان که در پشت آنها بسته میشود لامپ های ال ای دی نیز خاموش میشوند.

برای بازسازی آنها پسری را از مدرسه ی دیگری آورده اند. نام او نیک است و از بعضی زوایا او به شکل اذیت کننده ای شبیه اوان است. کل قضیه برای استویی بسیار عجیب است مانند یک دجاوو*ی غریب اما این دقیقا قرار است دجاوو باشد.نیک آنجاست که خاطره ی آدم ها را تحریک کند.

آماده اند که شروع کنند اما نه از اول، نه از آنجایی که استویی فکر میکند اول است. استویی فکر میکند باید از لنگه چکمه ی گم شده شروع کنند زیرا این باعث شد اوان ااز اتوبوسش جا بماند.اما آنها میگویند چه اهمیتی دارد؟ هیچ کس جز شما دوتا آنجا نبوده. ما از آنجایی که شما رخت کن را ترک کردید شروع میکنیم.

بنابر این استویی و نیک از در رخت کن شروع میکنند و در راهرو راه می افتند از قفسه ی جوایز و ردیف عکس پسر هایی که حالا پیر شده اند میگذرند. نیک دارد درباره ی من یو* حرف میزند و استویی فکر میکند که در واقع از او خوشش می آید.سپس احساس گناه میکند چون این اوان است که باید آنجا با او باشد و یک معذرت خواهی ذهنی برای خیانت ذهنی اش به اوان میفرستد.

آنها به در اصلی میرسند از آقای پرنتیس که کلید به دست ایستاده میگذرند و خارج میشوند.آنها هی میگویند همه چیز دقیقا همانطور که هفت روز پیش بود اما این اصلا شبیه هفت روز پیش نیست. آنروز پارکینگ تقریبا خالی بود: امروز فیلمبرداران تلویزیون آدمهایی با بلندگو ها و پلیس اینجایند.استویی مادر و پدرش و پدر اوان و مدیر مدرسه آقای مولیس را میبیند و خجالت میکشد و میداند صورتش قرمز است.

آنها به سمت روزنامه فروشی میروند و از یک جایی با مردی برخورد میکنند که به طرز عجیبی شبیه مردیست که شیر میخرید با یک خالکوبی ساختگی دقیقا شبیه خالکوبی ای که استویی تعریف کرده بود. کسی به نیک یک قوطی فانتا و به استویی یک پاکت چیپس که او اصلا میلش به خوردنش نمیکشد داده است. به هر حال به خاطر اوان میخوردش.

تنها زمانی که به ایستگاه اتوبوس میرسند، استویی بزرگ ترین تفاوت در حال خودش در روز بازسازی با روز واقعه را کشف میکند. هفته ی پیش وقتی اوان با استویی خداحافظی کرد او حس خوبی داشت و وجدانش راحت بود اما حالا که  با نیک خداحافظی میکند و او را برای هر چه که قرار است اتفاق بیافتد تنها میگذارد. او حس میکند که بدترین خیانت کار دنیاست.با به یاد آوردن دستوراتش با قلبی سنگین از عذاب وجدان  راهش را در مسیر قبلی اش به سمت خانه ادامه میدهد.