یک
۱
امروز صبح یادداشتی از عمه ام دریافت کردم که مرا به ناهار دعوت کرده. میدانم این یعنی چه. از آنجا که من هر یکشنبه برای شام پیش او میروم و امروز چهارشنبه است، این تنها یک معنی میتواند داشته باشد: که او می خواهد از آن صحبت های جدی اش با من داشته باشد. خیلی مهم خواهد بود: یا خبری بدی راجع به دخترخوانده اش کیت* و یا یک صحبت جدی درباره ی من و آینده و اینکه باید چکار کنم. کافیست که هر کسی را حسابی بترساند. اما اعتراف کنم خیلی هم از فکرش بدم نمی آید.
یاد وقتی افتادم که برادرم اسکات* از ذات الریه مرد. من هشت ساله بودم. پیش مادرم بودم و او مرا برای پیاده روی پشت بیمارستان برده بود. خیابان جالبی بود. یک طرف نیروگاه ها و کولرها و زباله سوزها ی بیمارستان: همه در حال زمزمه کردن و بیرون دادن هوای داغی که بوی گوشت میداد. در طرف دیگر ردیفی از خانه های نیگروها. بچه ها و پیرها و سگ ها روی ایوان ها نشسته و ما را تماشا میکردند. من با علاقه متوجه شدم که عمه امیلی* گویا وقت زیادی دارد و حاضر است راجع به هر موضوعی که بخواهم با من صحبت کند.
تمام شب اتفاق خارق العاده ای افتاده بود. ما آرام قدم زدیم. او در حالی که مرا سفت فشار میداد و به کلبه های نیگروها لبخند میزد گفت: “جک، من و تو همیشه دوستان خوبی بوده ایم. درسته؟ قلبم محکم می کوبد و مو بر پشت گردنم مثل سگ ها سیخ میشود: “بله خانم”. او مرا بیشتر از همیشه میفشارد: ” خبری بدی برایت دارم پسرم. اسکاتی* مرده. حالا همه چیز به تو بستگی دارد. برایت سخت خواهد بود اما میدانم که تو مانند یک سرباز عمل خواهی کرد.” این را درست می گفت. من به راحتی میتوانستم مثل یک سرباز عمل کنم. آیا فقط باید همین کار را میکردم؟
این مرا یاد یک فیلمی که ماه پیش بیرون جایی نزدیک رود پونتشارترین* دیدم می اندازد. من و لیندا به تماشاخانه ای در یک مکان حومه ای جدید رفتیم. واضح بود که یک نفر اشتباه تخمین زده بود زیرا رشد این حومه قطع شده بود و این تماشاخانه: یک مربع گچ بری شده ی صورتی تنها در این محل دورافتاده نشسته. بادی شدید موج ها را به دیواره ی دریا می کوبید: و حتی از داخل صدایش شنیده میشد. فیلم درباره ی مردی بود که حافظه اش را در تصادفی از دست میدهد و از این بابت همه چیزش: خانواده اش، دوستانش و پولش را از دست میدهد. او خود را غریبه ای در شهری غریب می یابد و باید برای خود زندگی تازه ای شروع کند: جای جدیدی برای زندگی بیابد، شغلی جدید و همسری جدید. قرار بوده. از دست دادن همه ی اینها یک تراژدی باشد، و او که به شدت در عذاب بود. از طرفی هم آنقدر ها هم برایش بد نبود. در مدتی کوتاه او جایی بسیار شیک برای زندگی یافت: یک خانه ی قایقی روی رودخانه، و همچنین دختری زیبا: بعد از فیلم، کتابخانه دار محلی، من و لیندا زیر طاق ایستادیم و با مدیر صحبت کردیم، یا در واقع ما به حرف های او درباره ی مشکلاتش گوش کردیم: تماشاخانه خالی بود که برای من خوشایند بود اما برای او نه. شب دلپسندی بود و من احساس خوبی داشتم. بالای سرتیره ترین آسمانی که تا به حال دیده ام بود: بادی سیاه رود را به سمت ما هل میداد. موج ها از دیواره ی دریا پریده و در خیابان پخش میشدند. مدیر باید داد میزد، در حالی که از بلندگویی که مستقیم بالای سرش بود صدای گفت و گوی امنزیک* و کتابخانه دار شنیده میشد. آن بخشی بود که آنها در روزنامه ها به دنبال نشانی از هویت او میگشتند ( او خاطره ای مبهم از یک تصادف داشت).لیندا به طرزی ناراحت ایستاده بود. او به همان دلیلی که من خوشحال بودم ناراحت بود- چون ما اینجا در تماشاخانه ی محلی ای بودیم و بدون ماشین ( من ماشین دارم اما ترجیح میدهم سوار اتوبوس یا ماشین کرایه ای شوم). ایده ی او از خوشحالی این است که با ماشین به مرکز شهر برویم و در اتاق آبی هتل روزولت شام بخوریم. من مجبورم هر از گاهی این کار را انجام دهم. ارزشش را دارد، گرچه در این مواقع لیندا همانطور که من الان هستم خوشحال است. چشمانش برق میزنند، لبانش مرطوب میشوند و وقتی میرقصیم پاهای زیبای بلندش را به من میمالد. او در این مواقع واقعا عاشق من است- و نه فقط بابت اینکه او را به اتاق آبی برده ام. او در آن محل رمانتیک خوشحال است نه در این تماشاخانه ی دور افتاده.
اما اینها همه گذشته است. من و لیندا از هم جدا شده ایم. من یک منشی جدید دارم. نام او شارون کینکید است. در چهار سال گذشته زندگی بی ماجرایی را در جنتلی* : یک حومه ی طبقه ی متوسط در نیواورلئان، گذرانده ام. به جزدرختان موز در گلخانه ها و لولاهای آهنی داروخانه ها در والگرین* در آنجا نشانی از نیواورلئان وجود ندارد. بیشتر خانه ها یا بانگلو*های مدل قدیمی کالیفرنیایی* اند و یا کاتج* های مدل جدید دیتونا*یی. اما از همینش است که خوشم می آید. نمی توانم فضای دنیای قدیم محله ی فرانسوی ها یا سرخوشی آرام محله ی باغ ها را تحمل کنم. من در محله ی فرانسوی ها دو سال زندگی کردم. اما در نهایت از بیزنسمن های اهل بیرمنگهام که اطراف خیابن بربن پوزخند میزدند و از همجنس بازان و دلالان خیابان رویال خسته شدم. عمه ی من و عمویم در یک خیابان مجلل زندگی میکنند. و با من خیلی مهربان هستند. اما هروقت من سعی میکنم آنجا زندگی کنم در ابتدا به یک حال عصبانی ای می افتم که در آن در مورد مسائل مختلف ایده هایی بهم الهام میشود و برای ناشران نامه مینویسم و سپس به حال افسرده ای که در آن مانند شیئی سخت دراز میکشم و ساعت ها به مدال گچ بری در سفف اتاق خوابم خیره می شوم.
زندگی در جنتیلیتی بسیار آرام است. من یک شعبه ی کوچک شرکت عمویم را اداره می کنم. خانه ام آپارتمان طبقه ی همکف یک بانگلوییست که به خانم شیزنایدر، بیوه ی یک آتشنشان، تعلق دارد. من یک مستاجر نمونه و یک شهروند نمونه ام و آنچه را که از من انتظار میرود انجام میدهم. کیف پولم پر از کارت های شناساییست.: کارت های کتابخانه ، کارت های اعتباری. سال گذشته یک جعبه ی امن به رنگ زیتونی خریدم: بسیار صاف و محکم با دیواره های دوجداره برای امنیتش. درآن من شناسنامه، دیپلم دبیرستان، کارت پایان خدمت، بیمه ی جی آی، چند مدارک سهام و ارثیه ام که سند ده ایکر* از یک کلوپ اردکی که منحل شده در منطقه ی سنت برناردز، تنها باقیمانده از علائق پدرم، راگذاشته ام. وظایف یک شهروند خوب را انجام دادن خوشبخت کننده است و همچنین در قبال آن کارتی تر و تمیز که اسمت روی آن نوشته شده را دریافت کنی که به قول معروف حق وجود داشتن آدم را تایید میکند چه رضایتی بهم دست میدهد اولین روزی که پلاک خودرو و برچسب ترمزم را دریافت میکنم. عضو گزارش مصرف کننده میشوم و در نتیجه اولین دستگاه تلویزیونم را دریافت میکنم. همچنین یک دستگاه سرمایش و گرمایش و یک دئودورانت با دوام. زیربغل من هرگز بوی عرق نمیدهد. به تک تک گزارشات رادیو درباره ی سلامتی ذهن، هفت علایم سرطان و رانندگی ایمن گوش میدهم. گرچه میگویم که، ترجیح میدهم سوار اتوبوس شوم. دیروز یکی ازگزارشگران مورد علاقه ام، ویلیام هولدن گزارشی درباره ی حشرات زباله ها داد. هولدن گفت: بیایید بپذیریم. از کسی کاری بر نمی آید جز من و شما”. این حقیقت است. من از آن به بعد همیشه مراقبم.
بعد از ظهرها من معمولا تلویزیون نگاه میکنم یا به سینما می روم. آخر هته ها معمولا به زمین گلف میروم. تئاتر محله ی ما در جنتیلی روی سردرش حروفی حک شده که می گوید: دجایی که خوشبختی قیمتش پایین است. واقعیت این است که من در سینما کاملا خوشحالم، حتی اگر فیلمش بد باشد. من خوانده ام که افراد دیگر لحظات خوب زندگیشان را دوست دارند: وقتی در طلوع آفتاب از پنتنون* بالا میروند، شب تابستانی ای که در آن دختر تنهایی را در پارک مرکزی* ملاقات کرده و با او رابطه ی شیرین و طبیعی آنچنان که در کتاب ها میگویند را ایجاد میکنند. من هم یک بار دختری را در پارک مرکزی ملاقات کردم اما چیز زیادی برای به یاد آوردن نیست. چیزی که به یاد می آورم جان وین است که در حال افتادن در خیابان خاکی در فیلم استیج کوچ* سه مرد را کشت، و وقتی که بچه گربه ارسون ولز را در چهارچوب در فیلم مرد سوم پیدا کرد.
در این گشت و گذارهای عصرانه یا آخر هفته معمولا منشی ام هم هست.. من سه تا منشی داشته ام. دختری به نام مارسیا، لیندا و حالا هم شارون. بیست سال پیش تقریبا از هر دو تا دختری که در جنتیلی به دنیا آمده یکی را مارسیا نام گذاشته ناد. حدود یک سال بعد لیندا. سپس شارون. در سال های اخیر متوجه شده ام که نام استفانی مد شده. سه تا از آشناهایم در جنتیلی دخترهایی دارند به نام استفانی. دیشب یک تله تئاتر درباره ی یک انفجار هسته ای دیدم. کینان وین نقش یک روان پزشک بد را بازی میکرد که سخت با وجدانش درگیر بود. او در بیابان تنها قدم میزد. اما میتوانستی بفهمی که او در قلبش حس خوبی از اینکه روحش را کنکاش میکرد داشت . او با صدایی تلخ از همکارانش میپرسید:”ما چه حقی بر آنچه که میکنیم داریم؟ من در واقع دارم به دختر چهار ساله ام می اندیشم”. جمله ی دوم را به همکاری دیگر گفت و عکسی از داخل کیفش بیرون آورد.” ما داریم چه آینده ای برای او می سازیم؟” همکارش در حال نگاه کردن به عکس پرسید:” نام او چیست؟” کینان وین با صدایی گرفته گفت: “استفانی”. شنیدن این نام حس سوزشی را در پشت گردنم ایجاد کرد. احتمالا تا بیست سال دیگر میتوانم یک استفانی جوان گونه سرخی را پشت ماشین تایپ خودم بگذارم.
طبیعتا باید بگویم که من بر این دختران جذاب غلبه کرده ام. منشی هایم که آنها را مانند دست کش کهنه تک تک به طرفی انداخته ام. اما کاملا اینطور نیست. فکر کنم اینها را بشود روابط عاشقانه نامید. به هر حال اینطور آغاز میشدند: اوقات جذابی که در آن من و مارسیا و لیندا (اما شارون نه هنوز) میرفتیم تفریح اطراف خلیج، در آغوش هم در خلیج جزیره ی کشتی* دراز میکشیدیم و به سختی خوشبختیمان را و اینکه دنیا بتواند شامل چنین خوشبختی ای باشد را باور میکردیم. با این حال رابطه ام با مارسیا و لیندا دقیقا در زمانی که من فکر میکردم به بهترین بخش رابطه رسیده ایم تمام شد. فضای دفتر از سکوت های سرزنش آمیز سنگین میشد. رد و بدل کردن حتی یک کلمه ، یا نگاهی که حامل هزاران معنی پنهان نباشد سخت بود. گفت و گوهای تلفنی در هر ساعت شب برقرار بودند. گفت و گوهایی که بیشتر سکوت های طولانی ای که من در آن به مغزم فشار می آوردم که کلمه ای برای گفتن بیابم و در آن طرف چیزی جز سکوت و صدای آه کشیدن شنیده نمیشد. وقت این تماس های سکوت های طولانی که میرسد مطمئنی که رابطه به پایان رسیده. نه اینها غلبه ای نبودند. در نهایت من و لیندایم آنقدر از این گفت و گوها خسته شدیم که هر دو از اینکه خداحافظی کنیم خوشحال بودیم.
من در کار بورس هسنم. درست است که خانواده ام تا حدی از شغلی که برگزیدم نا راضی بودند. یک بار به کار وکالت یا پزشکی و حتی به علوم طبیعی فکر کردم. حتی خواب اینکه کار بزرگی انجام دهم را هم دیدم. اما حرف های زیادی برای گفتن وجود ارد راجع به فراموش کردن چنین آرزوهای بزرگی و داشتن معمولی ترین زندگی ای که ممکن است داشته باشی: زندگی ای بدون آرزوهای قدیم، فروختن سهام و سرمایه های مشترک، کار را مثل همه ساعت پنج تمام کردن، آشنا شدن با دختری و شاید روزی ازدواج کردن صاحب گله ای از مارسیا ها و لیندا ها شارون ها شدن. و کار فروش سهام هم آنقدر که فکر میکنی بی جذابیت نیست. اصلا زندگی بدی نیست.
من و خانم شزنایدر در زمین های السیان، گذرگاه اصلی فابورگ مرینگی زندگی میکنیم. گرچه قرار بوده، همانطور که از نامش پیداست، بزرگ ترین بولوار شهر باشد. اما اتفاقی افتاد و حالا تکه ای نامتمایز است که از رودخانه آغاز شده از دریاچه و از مرکز خرید و بلوکی از دوپلکس ها و بانگلوها و کاتج * های برآمده میگذرد. اما خیلی جادار و دلباز است و انگار واقعا مثل امارتی زیر آسمان کشیده شده.کنار خانه ی خانم شیزنایدر یک مدرسه ی جدید است. من عادت دارم عصرهای تابستان بعد از کار دوش بگیرم و پیراهن و شلوار بپوشم و پیاده به سمت زمین بازی متروک بروم و آنجا روی موج های اقیانوس بنشینم. در یک طرفم صفحات باز روزنامه ی تایمز پیکایون و سمت دیگرم کتابچه ی تلفن تماس ها و یک نقشه ی شهر روی رانم.
بعد از اینکه انتخابم را کردم و راهی را در نظر گرفتم – معمولا به سمت منطقه ای دور افتاده مانند الجیرز یا سینت برنارد- در آخرین نور طلایی روز در اطراف زمین مدرسه قدم زده و ساختمان را ستایش میکنم. همه چیز خیلی مرتب و تمیز است: ارسی های آلمینیومی که در دیوارهای آجری کار گذاشته شده اند و در نور غروب طلاکاری شده اند، کف ترازویی زیبا و میزهایی به شکل بال. بالای در نوعی پرنده ی شماتیک با سیم آویزان شده: لابد روح مقدس است. فکر کردن به اینکه آجر و شیشه و آلمینیوم از خاک معمولی گرفته شده اند- گرچه قطعا بیشتر یک حس داستانیست تا مذهبی، از آنجا که من خودم چند تکه الکا* دارم- به من حس خوش آیندی از خوبی خلقت میدهد. چقدر آلمینیوم نرم و خوش دست و مناسب است.
اما همه چیز ناگهان تغییر کرده. وجود صلح آمیز من در جنتیلی پیچیده شده. امروز صبح برای اولین بار بعد از سالها فکر امکان یک جست و جو به ذهنم رسید. من خواب جنگ را دیدم، نه، نه دقیقا خواب اما با مزه ی آن در دهانم بیدار شدم. دلهره ی تهوع آور ۱۹۵۱ و شرق. اولین باری که جست و جو به ذهنم رسید یادم است. زیر یک بوته ی چیندولیل به خودم آمدم. همه چیز برای من برعکس است، همانطور که بعدا توضیح خواهم داد. آنچه معمولا برای همه بهترین اوقات است برای من بدترین است و اینکه بدترین اوقات برایم بهترینند. شانه ام درد نمیکرد اما محکم روی زمین سخت فشرده میشد، انگار یکی رویم نشسته باشد. شش اینچ پایین تر از بینی ام یک عقرب زیر برگ ها خش خش در می آورد. همانطور که نگاه میکردم یک کنجکاوی عمیق به من دست داد. یک چیزی درگیرم کرده بود. به خودم قول دادم اگر یک وقتی از این گنگی در بیایم به جست و جو خواهم رفت. طبیعتا تا حالم سر جایش آمد و به خانه برگشتم موضوع را فراموش کردم.اما امروز صبح وقتی بیدار شدم، طبق معمول لباس پوشیدم و شروع کردم مثل همیشه وسایلم را در جیب هایم بگذارم: کیف، دفترچه یادداشت (برای نوشتن افکار گاه به گاه)، مداد، کلیدها، دستمال، چرتکه ی جیبی ( برای در جا حساب کردن درصد بازگشتی ها). آنها هم نا آشنا و همزمان پر از سرنخ به نظر می آمدند. وسط اتاق ایستادم و از میان سوراخی که با انگشت سبابه و شصتم ساختم به کپه ی وسایل خیره شدم. چیزی که درباره ی شان نا آشنا بوداین بود که میتوانستم ببینمشان. میتوانستند مال کس دیگری باشند. آدم میتواند به این کپه ی وسایل در دفترش برای سی سال نگاه کند و هرگز نبیندشان. به اندازه ی دستان آدم دیده نشدنی اند. اما وقتی دیدمشان جست و جو ممکن شد. من حمام کردم، ریشم را تراشیدم، با دقت لباس پوشیدم و پشت میزم نشستم و با کپه ی کوچک وسایل ور رفتم در جست و جوی نشانه ای، مانند کارآگاهی در فیلمی که وسایل مرد مرده ای را با مدادی این ور و آنور میکند. ایده ی جست و جو دوباره در راه خانه ی عمه ام در اتوبوسی از جنتیلی به سمت السیان فیلد به سرم میزند. واقعیت این است که من از ماشین ها خوشم نمی آید. هروقت در حال رانندگی ام احساس میکنم که نامرئی شده ام. مردم نمیتوانند تو را ببینند: آنها فقط گلگیر عقبت را نگاه میکنند تا اینکه از سر راهشان کنار بروی. السیان فیلد کوتاه ترین راه به خانه ی عمه ام نیست. اما من برای رفتن از میان چهارراه ها دلایلی دارم. امروز صبح در روزنامه خواندم که ویلیام هولدن در نیواورئان در حال فیلمبرداری چند صحنه در پلاس دآمرز است. دیدن او باید جالب باشد.
یک روز گرفته ی مارس است. باتلاق ها در شف منتوق همچنان میسوزند و آسمان بالای سر جنتیلی به رنگ خاکستر است. اتوبوس پر از خریداران است، تقریبا همه زن. پنجره ها را مه گرفته. من روی صندلی ای موازی طول در جلو نشسته ام. زنان کنار من نشسته و بالای سرم ایستاده اند. در صندلی دراز عقب پنج زن سیاه پوست نشسته اند، آنقدر سیاه که عقب اتوبوس تاریک به نظر می آید. بغل دست من روی اولین صندلی صلیبی یک دختر بسیار زیبا نشسته .او هیکلیست اما ابدا چاق نیست: لبااس نازک نخی ای سر تا پایش را پوشانده و کلاهش عقب رفته و کلاه خودی از موی مشکی براق را نمایان کرده.او با فاصله ی بین دندانهای جلویش و چتری مدل پرنس وال که روی پیشانی اش از وسط به دو طرف باز شده جذاب به نظر میرسد. چشمانش خاکستری و ابروهایش پهن، بازوهایش خوش فرم و چکمه هایش دور ساق های زیبایش قرار دارند. یکی از آن آمازون* های تنها که آدم در خیتبان پنجاه و هفتم در نیویورک یا در نیمن مارکوس* در دالاس میبیند است. نگاهمان با هم تلاقی میکنند. دارم اشتباه میکنم یا اینکه گوشه ی لبش کمی به تو میرود و گلبرگ لب پایینش به خوبی بیرون میزند؟ دارد به من لبخند میزند. ذهنم به راههای مختلفی برای دور زدن لحظه ی وحشتناک جدایی می اندیشد. شکی نیست او یک تگزاسیست. این آمازون های جذاب تقریبا همیشه قاضی های بدی برای قضاوت مردان هستند. بیشتر مردان از آنها میتزسند، پس آنها قربانی اولین میکی رونی* کوچکی که از راه میرسد میشوند. در دنیایی بهتر باید بتوانم با او حرف بزنم: یالا عزیزم می دانی که من عاشقت هستم. اگر داری سر قرار با یک میکی کوچک میروی بهتر است تجدید نظر کنی. چه تراژدی ایست که من او را نمیشناسم و احتمالا دیگر هرگز نخواهم دیدش. چه اوقات خوبی میتوانستیم داشته باشیم. میتوانستیم همین بعد از ظهر برویم در ساحل خلیج گشت و گذار. می توانستم چقدر به او توجه و محبت کنم. اگر یک فیلم بود باید فقط صبر میکردم: اتوبوس گم میشد یا شهر بمب باران میشد و من و او به زخمی ها رسیدگی میکردیم. اینطور که در واقعیت است اما همان بهتر که به او فکر هم نکنم.
سپس ایده ی جست و جو باز به ذهنم میرسد. من در آن غرق شده و برای یکی دو دقیقه فکر دختر را فراموش میکنم.
شما میپرسید: موضوع جست و جو چیست؟
واقعا ساده است، حداقل برای مردی مثل من: آنقدر ساده که به راحتی میتوان از روی آن بی تفاوت گذشت.
جست و جو کاریست که هر کسی، اگر درگیر روزمرگی زندگی اش نباشد آنرا انجام میدهد. مثلا امروز صبح من حس کردم در یک جزیره ام. و یک انسان دورافتاده چه میکند؟ خب، میرود اطرافش را بدون اینکه از جزئی ترین چیز بگذرد اکتشاف میکند.
برای آگاهی از امکان جست و جو باید ذهنا درگیر باشی. ذهنا درگیر نبودن در بدبختی بودن است.
فیلم ها درگیر جست و جو هستند اما گند میزنند. جست و جو همیشه با بدبختی به پایان میرسد. آنها دوست دارند یک آدم را نشان دهند که در جایی غریب خود را میابد. اما او چه میکند؟ او با کتابخانه دار محلی دوست میشود، سعی میکند به کودکان محل ثابت کند چه آدم خوبیست و موفق میشود انتقامی بگیرد. در عرض دو هفته آنقدر غرق روزمرگی میشود که همان بهتر که مرده بود.
شما با لبخند میپرسید: دنبال چه هستی، خدا؟
من شک دارم که پاسخی بدهم، از آنجا که بقیه ی آمریکایی ها این مسئله را برای خودشان حل کرده اند، و برای پاسخ به آن باید برای خودم هدفی در نظر بگیرم که دیگران همه به آن رسیده اند – و بنابراین سوالی را برانگیزم که هیچ کس به پاسخ آن کوچکترین علاقه ای ندارد. چه کسی می خواهد بین صد و هشتاد میلیون آمریکایی آخرین نفر بمیرد؟ چون از آنجا که همه میدانند آمارها نشان میدهند که ۹۸ درصد آمریکایی ها به خدا معتقدند و بقیه ی دو درصد بی خدا و یا بی طرفند – که جایی برای یک دهم درصد جست و جو گر هم باقی نمیگذارد. من خودم از شرکت در آمارگیری لذت میبرم و خوشم می آید پاسخ های هوشمندانه به تک تک سوالات بدهم.
حقیقت این است که برملا کردن نادانی خودم است که مرا از فاش کردن موضوع جست و جو باز میدارد. از آنجا که اولا من حتی نمیتوانم به این ساده ترین و اساسی ترین سوال پاسخ بدهم: که آیا من در جست و جویم صد مایل جلوتر یا عقب تر از دیگر هم وطنان آمریکایی ام هستم؟ به این معنی که آیا این ۹۸ درصد آمریکایی آنچه را که من در جست و جویش هستم یافته اند یا آنقدر در روزمرگی شان فرو رفته اند که فکر جست و جو به ذهنشان هم نمیرسد؟
به شرفم قسم پاسخش را نمی دانم.
اتوبوس که از روی پل : یک تپه ی آسفالتی که منظره ی خوبی از نیواورلئان را دارد، به سمت پایین میرود من متوجه میشوم که با اخم به زن جوان محترمی در لباس نایلونی تیره زل زده ام. خب شکی نیست که او متوجه من شده: او بارانی اش را به شدت تکان میدهد و به من نگاهی از سر ناراحتی می اندازد- یا اینکه این را من تصور کردم؟ پس کلاهم را برداشته و به او لبخندی میزنم که بگویم می توانیم دوست باشیم. اما فایده ای ندارد. من او را برای همیشه از دست دادم. او با صرو صدای لباس سلوفونی اش از اتوبوس پیاده میشود.
من در اسپلیندیل میان بوی قهوه ی در حال جوش و زغال، از اتوبوش پیاده شده و به سمت خیابان رویال پیاده میروم. بهترین قسمت محله بخش پایینیست.نرده های آهنی بالکن ها مانند تور گندیده آویزانند. کاتج* های فرانسوی کوچک پشت دیوارهای بلند پنهانند. از میان کوچه های عمیق عرق ریز آدم چشمش به حیاط هایی که تبدیل به جنگل شده اند می افتد.
من امروز خوش شانسم.از میان کوچه ی پایرتز یک بلوک جلوتر کی بیرون می آید: ویلیام هولدن.
هولدن از رویال گذشته و به سمت کانال میرود. کسی هنوز متوجهش نشده. توریست ها یا سرگرم دیدن آنتیک فروشی ها هستند یا عکس گرفتن از بالکن ها. شکی نیست او دارد به گالاتوار برای صرف ناهار میرود. مردی جذاب است با قیافه ای خوب عادی، خیلی برنزه است و دست در جیب راه میرود و کتش را روی یک شانه اش می اندازد. در حال حاضر دارد از کنار زوجی رد میشود که حالا بین من و او قرار گرفته اند. الان چهار تایمان داریم راه میرویم و بیست فیت کمتر بینمان فاصله است. دو ثانیه طول میکشد که زوج را ورانداز کنی. آنها بیست، بیست و یک ساله و در ماه عسلشان هستند. جنوبی نیستند. احتمالا اهل شمال شرق. مرد ژاکتی با وصله های روی آرنج ، شلواری پیپ استم* به تن وکفش های سفید کثیف به پا دارد، و طرز راه رفتنش مانند پسرهای شمالی دبیرستانی که زیاد به شهرهای ساحلی سفر میکنند است. هر دو قیافه هایی معمولی دارند. مرد لب هایی کلفت، موهای کوتاه قرمز و پوستی همخوان با آن دارد. زن قیافه ای موش مانند دارد. آنها واقعا خوشحال نیستند. مرد نگران است که ماه عسلشان زیادی سنتیست، که آنها مانند بقیه ی آدم های در ماه عسل هستند. او حدس میزند شکی نیست مفرح خواهد بود اگر از شناندوآه ولی* به سمت نیوئورلئان رانندگی کنند و از دست ماه عسل روندگان آبشار نیاگارا و ساراتوگا فرار کنند. حالا هزار و پانصد مایل دور از حانه آنها خود را میان زوج های اهل ممفیس و شیکاگو می یابند. مرد نگران است، او از هر طرف تهدید میشود. هر غریبه ای که رد میشود برایش یک نگرانیست و هر درگاهی یک تهدید.او فکر میکند: مشکل چیست؟ زن به دلیل دیگری ناراحت است.، زیرا مرد ناراحت است و او نمیداند چرا.
جالا آنها هولدن را میبینند. زن به همراهش سقلمه میزند. مرد برای لحظه ای به خود می آید اما دیدن هولدن به او کمکی نمیکند. برعکس. او فقط به تفاوت واقعیت جذاب هولدن و وجود سایه وار و لرزان خودش پی میبرد. واضح است که حالا از قبل غمگین تر است. لابد فکر میکند: عجب گیری افتادیم، انگار داریم در هالی وود به ستارگان سینما خیره میشویم.
هولدن به دنبال کبریت دست به جیبش میزند. او پشت چند خانم که در حال نگاه کردن به مبل و مان فلزی مغازه ای هستند در پیاده رومکث کرده. آنها شبیه خانم های خانه دار هتیزبرگ هستند که برای خرید اینجا آمده اند. هولدن از آنها میپرسد: کبریت دارید؟ آنها به علامت نفی سر تکان داده و سپس او را میشناسند. و بعد از آن خجالت و گیجی برایشان پیش می آید.اما هیچ کس نمیتواند یک کبریت برای هولدن پیدا کند. حالا زوج در ماه عسل به آنها رسیده اند. پسر فندک تعارف میکند، و در پاسخ تشکر هولدن سری تکان میدهد و بدون اینکه اظهار آشنایی کند رد میشود. هولدن برای لحظه ای بین آندو حرکت میکند: او و پسر صحبت کوتاهی میکنند، به آسمان نگاهی انداخته و سر تکان میدهند. هولدندستی به شانه ی آنها میزند و به راهش ادامه میدهد.
پسر موفق شد.او به وجود خودش مانند وجود هولدن به واسطه ی مانند خانم های خانه دار هتیزبرگ نبودن صحه گذاشته. او شهروندی مانند هولدن است: آنها دو مردند در این دنیا. در یک آن دنیا به او لبخند میزند. کسی از کوچه و پاسیواو را تهدید نمیکند. زنش هم هوایش را دارد. او بازویش را دور گردن زن گذاشته و سرش رانوازشی میکند. زن هم تفاوت را احساس میکند. او نمی دانست که مشکل چه بود یا اینکه چگونه آن بر طرف شد اما میداند که حالا مشکلی نیست.
هولدن به سمت تولوز پیچیده و در حال رفتن نور می پراکند. موجی از واقعیت اغراق شده با او در حرکت است و هرکه در مسیر آن است متوجهش میشود. حالا همه متوجه اویند. او میان توریست ها و بارمن* ها و دخترانی که در بار ها کار میکنند و به سمت در این اماکن میدوند موجی ایجاد میکند.
ستارگان سینما مرا جذب میکنند اما نه به دلایل معمول. من علاقه ای به صحبت با هولدن یا امضا گرفتن از او ندارم. واقعیت عجیب آنها مرا شگفت زده میکند. پسر یانکی خوب به این واقعیت آگاه است حتی اگر تظاهر به نادیده گرفتن هولدن کند. واضح است که او هیچ چیز را بیشتر از آنکه هولدن را به شکلی کاملا معمولی به خانه ی پدری اش دعوت کند دوست ندارد. اومیتوانست بگوید: ” بیل می خواهم تو را با فیل آشنا کنم. فیل، ایشان بیل هولدن است.” و سپس با بی خیالی در بهترین تیپ سفر دریایی به آرامی قدم بزند.
در خیابان کانال وقت ناهار است. یک دسته آدم در حال گذرند اما کسی متوجهشان نیست. هنوز یک هفته به ماقدی گراس ( سه شنبهی چاق) مانده و این یک دسته ی جدید است، یک دسته ی زنان اهل جنتیلی. کرو* دسته ای آدمند که در زمان کارناوال دور هم جمع شده و راهپیمایی و بالماسکه راه می اندازند.هرکسی میتواند یک دسته راه بیندازد.البته دسته های قدیمی مشهور مانند کوموس و رکس و شب دوازدهم هستند. اما یک دوجین دیگر هم هستند. چند روز پیش یک گروه سوریه ای از الجزیره یک دسته به نام آیسیس ساختند. این دسته ی امروز باید دسته ی لیندا باشد. من قول دادم بیایم ببینمش. تراکتورهای قرمز موج را دنبال خود میکشند: ماکت ها قژقژ کرده و کنواس و کاغذها میلرزیدند.فکر کنم لیندا در میان یک جین گله داران زن در دامن های کوتاه پلیسه و سندل های مرکوری با بندهای ضربدری روی ساق های لختشان است. اما آنها ماسک دارند و من نمی توانم مطمئن باشم. اگر باشد پس پاهایش آنقدرها هم جذاب نیستند. هر دوازده پا لرزانند وپوستشان پر دانه است. چند مرد می ایستند که دخترها را تماشا کنند و یادگاری بردارند.
باد گرمی از جنوب میوزد و ابرها را با خود آورده و در خود غرشی دور را حمل میکند: اولین رعد سال. خیابان زیباست. مردم در گوشه ی انتهایی کوچک و کهن به نظر میرسند که آسمان پهن و ابرهای در باد آنها را مانند مردم در عکس های قدیمی کوتوله جلوه میدهند. اشتباه میکنم یا مه ای پر از ناراحتی، یک بخار نازک شیطانی خیابان را فرا گرفته؟ مردها به دفتر هایشان برمیگردند، خریداران به ماشین هایشان، توریست ها به هتل هایشان، آه ویلیام هولدن ما به این زودی به تو نیاز داریم. به این زودی همه چیز بدون تو دارد نابود میشود.
شگفتی عمیق تر میشود. من برای ده دقیقه می ایستم و با ادی لاول گفت و گو میکنم و در نهایت وقتی ما دست میدهیم و از هم جدا میشویم من حس میکنم که نمیتوانم ساده ترین سوال راجع به اینکه چه اتفاقی افتاد را پاسخ دهم. همچنان که به ادی گوش میدهم که مفهوم و مبسوط درباره ی این چیز و آن چیز: زنش تل، خانه ی قدیمی ای که دارند بازسازی میکنند، صحبت میکند، زمینه به یک شکل روشنی از سرمایه گذاری، پروژه های خانوادگی ، خانه های قدیمی دوست داشتنی، نمایشنامه خوانی های کوچک و اینها در می آید. به ذهنم میرسد: آدم اینطور زندگی میکند. تبعید من در جنتیلی بدترین نوع فریب خود بوده.
بله، نگاهش کن. همچنان که حرف میزند روزنامه ی لوله شده ای را بهرانش میزند و چشمانش به من نگاه کرده و همچنین رفت و آمد پشت سر را پاییده و کوچکترین حرکات را زیر نظر دارد. یک کامیون سبز به خیابان بوربن میپیچد: چشمانش آن را میبینند، نشانه اش میگیرند، براندازش میکنند و سپس رهایش میکنند. مردی وارد ساختمان میسون بلانش میشود.: چشمانش او را میشناسند، حتی میدانند اینجا چه میکند. و همچنان خوب صحبت میکند. لبهایش مردانه حرکت میکنند : کلمات را به تصاویری زیبا تبدیل میکنند. جر و بحث ها را هدایت میکنند و در هنگام مکث های کوتاه موقرانه نگاه داشته شده اند. جذابانه شبیه لبهای غنچه شده ی چارلز بویر – در حالی که شبکه ای سفید از آب دهان مانند روغن شفاف یک ماشین در گوشه هایشان نقش بسته. حالا سکه هایی که در عمق جیبش جا دارند را به صدا در می آورد.رازی اینجا نهفته نیست. او مانند یک سگ شکاری واضح در حال متر کردن یک محل است. او همه چیز را درک می کمند و همه چیز برای درک شدن هستند.
ادی آخرین بخش دسته را می نگرد؛ قسمتی مشکوک با یک کورنیوکوپیا* ی له شده.
«بهتر است ما بهتر از این عمل کنیم.«
«حتما«
« تو نپتون را میرانی؟»
«نه»
من چهار تا دعوتنامه ی مناسبت نپتون را به ادی میدهم. همیشه مشکل مشتریان بیرون از شهر هست؛ معمولا تگزان ها و مخصوصا زنانشان. ادی از من بابت این و یک چیز دیگر تشکر میکند.
« می خواهم بابت فرستادن آقای کويئله ازت تشکر کنم. واقعا خیلی ممنونم.«
«کی؟»
«آقای کوئیل پیر«
«بله، یادم آمد.« ادی به طرز رازآلودی در خود فرو رفته؛ چشمانش از عمق برق می زنند. « نگو که…»
ادی سر را به علامت مثبت تکان می دهد.
«که اعتبارش را به این زودی راست و ریست کرده و مرده؟»
ادی همچنان در خود فرو رفته سر تکان میدهد. او با دقت مرا می پاید و منتظر فرصت است تا من موضوع را هضم کنم و او خبر را بدهد.
«به نام خانم کوئیله؟»
باز تکان سر؛ فکش بسته است.
«چقدر؟»
همان نگاه رقصنده. اینبار تقریبا وحشیانه. « کمی کمتر از نهصد و پنجاه هزا» زبانش می چرخد و دنبال گودی گونه اش می گردد.
من به طرزی حواس پرت در حالی که میبینم ادی به اندازه ی یک راهب جدی شده می گویم « مرد پیر خوبی بود.»
« یک چیزی را به شما بگویم. من از اینکه با او آشنا شدم بسیار مفتخرم. هرگز کسی را، پیر یا جوان، به اندازه ی او تشنه ی آگاهی ندیده ام. او دو ساعت با من درباره ی چگونگی کریستال شدن شکر صحبت کرد و این گفت و گو کلش عاشقانه بود. من بسیار مشتاقش بودم.»
ادی به من می گوید که چقدر از عمه ام و دختر عمه ام کیت خوشش می آید. چند سال پیش کیت نامزد برادر او لایل بود. دقیقا عصر روز عروسیشان لایل در یک تصادف جان باخت. همان تصادفی که کیت از آن جان بدر برد. حالا ادی می آید دقیقا روبرویم بایستد. موهای نخی اش در نسیم پرواز می کنند. « من هرگز به کسی نگفتم که واقعا درباره ی این زن چه فکری می کنم.» ادی یک طوری کلمه ی زن را آزادانه تلفظ می کند که قرار است بعد از آن یک تعریف بیاورد « من به خانم امیلی و کیت بیشتر از هر زن دیگری در دنیا – جز خواهر و مادر خودم- احترام می گذارم. کار های نیکی که این زن انجام داده.»
« این خیلی عالیست، ادی.»
او کمی درباره ی اینکه چقدر کیت مانند نل زیباست و این چیزها حرف می زند – و این شوک برانگیز است چون دختر عمه ی من نل لاول اصلا زیبا نیست. « لطفا سلام من را به ایشان می رسانی؟»
« البته حتما»
دسته به اتمام رسیده. تنها چیزی که باقی مانده ضربه های درام است.
ادی در حالی که روزنامه اش را به ران پایش می کوبد میپرسد: «تو چکارها می کنی؟»
من در حالی که متوجهم که ادی گوش نمیکند می گویم « کار خاصی نمی کنم.»
« مرد به دیدن ما بیا. می خواهم ببینی نل چکار کرده.» نل با سلیقه است. این دو نفر مداوم در حال خریدن خانه های قدیمی درمحله های درب و داغان و و بازسازی آنها با پرده کرکره در حمام، در سالن در آشپزخانه، آجرهای قدیمی و حوض در باغچه، و فروختن آنها در عرض چند ماه به چند برابر هستند.
ابر دارد به رنگ آبی درمی آید و در حال به سمت ما به پایین آمدن است. خیابان از نظر پنهان شده. آجرهای ساختمان ها در نور زرد رنگ جمع شده ای می درخشند. به ساعتم نگاهی می اندازم: کسی در خانه ی عمه ی من دیر نمی کند. در لحظه دست ادی به جلو می آید.
«تبریکات مرا به عروس و داماد برسان.»
«حتما.»
« والتر واقعا مرد خوبیست.»
«البته.»
«ادی قبل از اینکه دستم را ول کند یک اینچ به جلو می آید و با صدای مخصوصی درباره ی کیت سوال می کند.
« او این روزها خوب به نظر می رسد ادی. خیلی خوشحال و مطمئن.»
دستم را برای پایان محکم می فشارد « خیلی خوشحالم مرد. به دیدن مان بیا.»
«حتما.»
۲
مرسیر من را به داخل راه می دهد: « مواظب باش.» او وانمود میکند که متعجب است و لنگ لنگان عقب می افتد. امروز مرا « آقای جک» خطاب نمی کند و می دانم که این از روی عمد است. کاریست متاثر از خوبی ها و بدی هایش را کنار هم سنجیدن. فردا وزنه ممکن است به آن سمت حرکت کند ( نگفتن امروز بالانس ایجاد کرده) و دوباره مرا « آقای جک» خطاب خواهد کرد.
یک جوری امروز مرسر را بهتر از قبل میشود دید. معمولا او را به خاطر پایبندی اش سخت تر می شود دید. او قبل از اینکه عمه ام به نیو اورلان بیاوردش، برای پدربزرگم در فلیسیانا کارمی کرد، به او یاد داده اند به ما پایبند باشد و ما به او. اما واقعیت این است که من و مرسر اصلا به هم پایبند نیستیم. احساس من به او نوعی ناراحتیست است که ممکن است او میان بردگی و تصور آن جا بزند. من منتظر مرسر می مانم و نه او منتظر من.
مرسر در حالی که حس میکند بالانس بر ضد من کج می شود می گوید؛ « کسی به من نگفت شما می آیید. تاره داشتم آتش روشن می کردم٫»
مرسر سیاه پوست خاکی رنگ سینه سرفه ای با سر تراشیده و سبیل موقر آدولف منجویی است. من متوجهم که صورتش به هیچ وجه وفادارانه نیست. بلکه به اندازه ی یک دربان پولمن اخمو است. عمه ام او را از فلیسیانا آورد، اما از آن موقع چندان تغییری نکرده. نه تنها حالا یک مرد شهریست، بلکه خدمتکار خانم کاترر هم هست و از این رو ریاست خانم های سیاه جامائیکایی و اخیرا هندوری نیواورلئان را بر عهده دارد. او حواسش به جایگاهش هست و منقطع صحبت می گند ؛ «آر» هایش را و «اینگ» هایش را دقیق ، و «ایز» هایش را به سبک هارلم تلفظ می کند.
بر خلاف نور خاکستری آن بیرون ، سالن خانه روشن است اما گرم نیست. پنجره ها تا سقف بازند و خاکستری بیرون به درون در حال ریزش.
مرسر زغال در آتش می ریزد. کت سفیدش که به اندازه ی زره سخت است سروصدا می کند. چروکی در پایه ی جمجمه اش ایجاد می شود. او زغال را در حالی که دستش آرام و دقیق روی شعله ها حرکت میکند. سرش به عقب برگشته و سنگین از دهان نفس می کشد؛ در حال گذاشتن ذغال آنرا نگه می دارد و سپس آنرا با صدای هیسی بیرون می دهد، در آتش میریزد.
شاید بر گشته باشیم به فلیسیانا. این همان صدای صبح های زمستان بیست سال پیش در فلیسیاناست وقتی که غروب های سرد تاریک با صدای دسته ی زغال بر و نفس کشیدن عجیب غریب مرسر اعلام می شوند.
اتاق اتاق زیباییست و از هر جهت؛ با دیوارهایی از کتاب وشومینه ای که مانند جواهر می درخشد و پرتره های در حال سیاه شدن، اتاق شادیست. گوشه های لوستر برق قرمزی در انعکاس آتش می زنند. روی میز چوب ساتن مجله های ماهیانه و روزنامه های زمخت هفتگی و مانند همیشه، یک فولیو* ی زندگی بزرگ بودا، پهنند. عمه ام اذعان خواهد کردکه احساسا یک اپیسکوپولین، طبعا یک یونانی و از روی انتخاب یک بودیست است.
مرسر دارد با من حرف می زند: « اما اونها کارخونه و آه – بند و بساط تولیدی که ما داریم ندارند.»
پس مرسر می خواهد در مورد کارو بار فعلی من حرف بزند. من با علاقه به آن تن میدهم گر چه می دانم او بیشتر از من در این باره اطلاعات دارد.
او طوری که نه رو به من باشد نه رو به آتش با نوعی سرگشتگی ایستاده. او دسته ی زغال بر را گرفته و یک پایش را به سمت در گذاشته طوری که نه بیرون رفته و نه داخل مانده.
مرسر در این سالهای اخیر کمی محو شده. دیگر آسان نمی توان گفت او کیست. عمه ام به راستی به او علاقه دارد و او را بازمانده ی با ارزشی و نوعی ارتباط با سالهای دور گذشته میبیند. او درباره ی وفاداری مرسر به دکتر ویلز، که چقدر روزها پس از ترک او، به خانه ی او با صورتی خیس از اشک میرفت سخن می گوید. من به این شکی ندارم. با این حال می دانم که مرسر با گرفتن رشوه از خدمتکاران و فروشنده ها از او مداوم دزدی می کند. اما نمیشود او را دزد خطاب کرد ومسئله را تمام شده فرض کرد. مرسر آدم پرانگیزه ایست. خودش را چطور می بیند؟ وقتی موفق می شود به خودش نگاه کند، خود را آدم فوق العاده ای میبیند؛ آدمی که خود را درعلم و سیاست آگاه نگه می دارد. برای همینمن همیشه در حرف زدن با اوراحت نیستم. از اینکه می بینم تصویرش از خودش محو می شود و دیگر نه خود را بازمانده ای از گذشته و نه آدمی آگاه به مسائل روز ببیند بدم می آید. آنوقت چشمانش خیس شده و صورتش پشت سبیلش درهم می رود. کریسمس گذشته رفتم در اتاقش بالای گاراژ پیدایش کنم. اوآنجا نبود. و به جایش روی تخت یکنسخه ی خوب دستمالی شده ی روزیکوروشنبهنام « چطور از قدرت های پنهانی تان استفاده کنید» بود. حرامزاده ی مفلوک..
در حالی که مرسر از مسائل روز حرف می زند، من به شومینه نزدیک می شوم. آنجا کاتررها در سال « برخورد مهیب» هستند. جولز رکس بود، کیت ملکه ی نپتون و عمه امیلی کاپ پیکایون را برای خدمتش به دولت برد. همه گفتند کیت ملکه ی بسیار خوبی بود، اما او خوب نبود. کیت وقتی موهایش را فرمیکند و لباس شب می پوشد قیافه ی قدیمی ای پیدا می کند. قیافه اش در عکس خیلی ساده و بی مزه است.
عکسی اینجاست که هرگز از دیدنش خسته نمی شوم. ده سال است که آنرا اینجا روی طاقچه نگاه می کنم و سعی می کنم درکش کنم. حالا برش می دارم و آنرا روبروی نور آسمان در حال تاریک شدن می گیرم. دو برادر دکتر ویلیز و قاضی انسر در حای که دست بر شانه ی همدیگر گذاشته اند، و پدرم در سمت راست، در حالی که هر سه در امتداد کوه در مقابل جنگل ایستاده اند، قرار دارند. مکان در سوئیس است. چند سال بعد از جنگ جهانی اول آنها برای اولین بار به هم پیوستند و به یک تور بزرگ رفتند. فقط جای الکس بولینگ خالیست – او در قاب سوم است؛ یک مرد بسیار خوشتیپجوان با صورتی مانند صورت روپرت بروک گالاهارت که معمولا آنرا در عکس های سربازان جنگ جهانی اول می تولن یافت. مرگ او در آرگونه ( پنج سال پیش) متاسب خوانده شد زیرا الکس بروک اول با روبردو ویت در حمله ی هود در گینز میل در ۱۸۶۲کشته شد. پدرم یک نوع کت برادری پوشیده و یک کلاه کیتی استراوی سفت بر سر دارد. قیافه ی او از قیافه ی برادران متفاوت است. الکس هم خیلی جوان تر است، گرچه او یکی از آنهاست. اما پردم نه. نمی شودگفت چرا. برادر بزرگ تر و الکس در هویت خود آرامند. هر یک در پوست خود ، همانطور که درختان کاج در عکس در پوستشان گنجیده اند، گنجیده است: قاضی آنسه با سبیل افتاده و گونه های سرد لاغرش – آنکه نگاه سختی دارد و هنوز بابت اینکه یکی از شهرداران لوئیزیانا را یک دارکوب پدرسگ خواند از او یاد می شود: دکتر ویلز، که سری مانند شیر دارد، یا سری مچاله، یک نخبه ی روستایی که نوعی آناستوموسیز روده را که هنوز از آن استفاده می شود اختراع کرد، و الکس آرام در رویای جوانی اش و مرگ قهرمانش که قرار است فرا برسد. اما پدرم جزع آنها نیست. پاهایش را باز گذاشته و دستانش دور نیزه ای در پشتش گره خورده، کلاهش کمی عقب رفته و تره ای از موها را روی پیشانی اش دارد. چشمانش حالتی گرفته اند که نمی توانم درک کنم ؛ با آنچه که بزرگان قبل از او آنرا بی دلیل هوشمند تصور میکردند، تفاوتی ندارد. او با کله ی گرد و یقه ی پیچیدی رومی اش شبیه یک آقاست. و همچنان، از هر نظر، جزعی از آنهاست. او در آر سی ای اف در ۱۹۴۰ اعزام شد و قبل از اینکه کشورش وارد جنگ شود خود را به کشتن داد. و در کرت. و در دریای سیاه. و توسط یک سرباز آلمانی. و با یک کپی از « پسر شراپشایر» در جیبش. دوباره چشمانش را بررسی میکنم, هر یک یک یا دو لکه در کلیت محو بیضی شکلی، بدون شک آنها کنایه آمیز ند.
مرسر در حالی که همچنان یک پا بیرون و یک پا داخل با گمگشتگی ایستاده می پرسد: « درس است آقای جک؟»
« درسته خلع سلاح یک جانبه یک فاجعه است٫»
“ عجب حرفها» عمه ام با لبخند و آغوش باز به داخل می آید، و من از روی آسودگی سوت می کشم و متوجه می شوم که با لذت در حالی که منتظر یکی از آن حمله های مخصوص او ، از آن حمله هایی که بخشی بازیگوشانه و بخشی واقعی هستند، در حال لبخند زدنم. اومرا قدرتشناس، عضوی از شیطان، تهنا باقیمانده ی یک نسل اشرافی می خواند. چیزی که آنرا بامزه می کند این است که این واقعیت دارد. در یک لحظه همه چیز را فراموش می کنم؛ سالها در جنتیلی و جتی کنکاش خود را. طبق معمول از همانجا که تمام کرده ایم شروع می کنیم. دست آخر اینجا جاییست که من به آن تعلق دارم.
عمه ام خیلی زحمت مرا کشیده. وقتی پدرم مرد، مادرم که پرستاری خوانده بود به بیمارستانش در بیلوزی برگشت. عمه ام پیشنهاد داد که خرج تحصیل مرا بپردازد. از اینرو بیشتر پانزده سال گذشته ی من در خانه او سپری شده است. او واقعا عمه ی بزگم است. با این حال او از برادرانش آنقدر کوچکتر است که می توانست خواهر پدرم – و یا دختر هر سه برادر باشد، از آنجا که حتی طبق عقیده ی خودش او مورد علاقه ترین و بهترین دختر آنها بوده، یک نسخه ی از انسانهایی بسیار محکم و جنگجوست، که بی شک به این دلیل هرگز جدی گرفته نشده، حتی در شورشش – چون وقتی جنوب را ترک کرد در خانه ی توافقی ای در شیکاگو به کار مشغول شد و، مانند اکثر خانم های اشراف زاده ی جنوبی دارای ایده های سیاسی پیشرفته ای شد. بعد از سالها زندگی مانند « پرتده» ای که برادرانش او را بار آوردند و حتی از اوتوقع داشتند باشد – حرفه اش وقتی در مقام یک داوطلب سلیب قرمز در جنگ داخلی اسپانیا، جایی که نمی توانم تصور کنم او چیزی جز یک خانم بسیار خیراندیش یانکی که اسپانیایی ها درکش نمی کنند- مشغول به کار شد، به اوج خود رسید. در عرض شش ماه با جولز کاترر ازدواج کرد که بیوه ی بچه داری بود، و در منطقه ی گاردن ساکن شد و به مقام و منسبی که برادرانش داشتند رسید. او دیگر یک «پرنده» نیست. گویی با مرگ برادران برجسته اش بالاخره او آنچه که آنها بودند و آنچه جامعه از او به دلیل زن بودن دریغ کرد، محکم در ظاهر و باطن، شده است. با موهای آبی خاکستری اش و صورت مشتاق و چشمان بدجور خاکستری اش او در سن شصت و پنج سالگی همچنان به نوعی یک شاهزاده ی جوان است.
همانی که فکر می کردم اتفاق می افتد. در یک آن ما می رویم پایین و به سمت راهرو و به اتاق کارش جایی که او مرا برای «گفت و گو» هایش فرا می خواند.
چیزی که واضح است این است که خبر بدی راجع به کیت می خواهد بدهد. اگر صحبتی درباره ی خودم بود عمه ام به من نگاه نمی کرد. او به باقی مانده ای کندو مانند که از میزش مانده، با انگشتی بر لب، خیره میشد. در عوض چیزی نشانم می دهد و در صورتم به دنبال عکس العمل می گردد. چون دارد نگاهم می کند سخت است که عکس العمل نشان دهم. گنگ است. در بین مان قطعا کارتنی پر از شیشه های خاک گرفته است – شیشه ها؟- بله قطعا اما من پلک می زنم و مطمئن نیستم.
« این شیشه های ویسکی را میبینی؟»
« بله خانم»
او یک شیشه ی بیضی قهوه ای دستم می دهد: « و این مارک؟»
« بله»
« می دانی اینها ازکجا آمده اند؟»
« نه خانم»
« مرسر آنها را بالای طاقچه پیدا کرد. آن طاقچه» او به بخشی از سقف اشاره می کند. « داشت مرگ موش آنجا می گذاشت٫»
« در اطلق کیت؟»
« بله. نظرت چیست؟»
« آنها شیشه ی ویسکی نیستند»
« شراب، رزی کولی. بطری های شراب را اینطور تخت می سازند.»
« آنرا بخوان٫» او به سمت شیشه ی در دستم سر تکان می دهد.
« سودیوم پنتوباربیتال. یک گرین و نصفی. این بطری عمده فروشی است.»
« می دانی کجا پیدایش کردیم؟»
« در جعبه؟»
در آشغال سوز. این هفته این دومین بطری است که پیدا می کنیم.»
من ساکتم. حالا عمه ام پشت میزش روی صدلی می نشیند.
« به والتر یا جولز چیزی نگفته ام. چون خیلی نگران نیستم. حال کیت خوب است. و قرار است بهتر هم بشود. او و و والتر خوشحال خواهند بود. اما هر چه نزدیک تر می شود او هم عصبی تر می شود.«
« یعنی می گویید می ترسد یک تصادف دیگر اتفاق بیفتد؟»
« او نگران یک مصیبت کلی است. اما این چیزی نیست که مرا نگران می کند.»
« چی شما را نگران میکند؟»
« نمی خواهم دوباره در خانه ول بچرخد.»
« مگر در مرکز شهر با شما کار نمی کند؟»
« نه دو هفته ای می شود.»
«ناراحت است؟»
« آه نه. اینطور هم نیست. کمی می ترسد٫»
« هنوز پیش دکتر مینک می رود؟»
« نه مقاومت می کند. فکر می کند اگر برود دکتر مریض می شود.»
« از من می خواهی چه کار کنم؟»
« او به مهمانی « بال» نمی خواهد برود. این اشکالی ندارد. اما مهم است که به آنجایی نکشد که دیدن آدم ها برایش سخت و سخت تر شود.»
« او اخیرا با کسی ملاقات نکرده؟»
« هیچکس جز والتر. تنها کاری که در دنیا از تو می خواهم انجام دهی این است که او را به خانه ی لجیرها ببری و دسته را از بالکن جلو با او تماشا کنی. این یک مهمانی نیست. ورود و خروجی اعلام نمی شود. چیزی ندارد که برایش آماده شوید. می روید، حرف زده یا نزده، بر میگردید.»
« انقدر حالش بد است؟»
« حالش اصلا بد نیست. می خواهم مواظب باشم که بد نشود.»
« والتر چی؟»
« او یک کاپیتان است. نمی تواند از کارش بزند. و راستش من خوشحالم از این بابت. می دانی واقعا چه کاری از تو می خواهم؟»
« چی؟»
« می خواهم تمام کارهایی را که توی نامرد قبل از اینکه ما را ترک کنی می کردی انجام دهی. باهاش دعوا کن، باهاش بخند- بچه اصلا نمی خندد. تو و کیت روابط خوبی داشتید. نه؟ سام هم همینطور. میدانی سام یکشنبه می آید که در جلسه صحبت کند؟»
« بله.»
« می خواهم سام با کیت حرف بزند. تو و سام تنها کسانی هستید که او به حرفتان گوش می کند٫»
« عمه ام نسبت به من دست و دل باز است. منظورش این است که سام کارها را راست و ریست می کند. فقط از من می خواهد که تا آمدن اوکنترل مسئله را داشته باشم.
۳
دیدن عمو جولز سر ناهار یک شوک مطبوع است.پاییز گذشته یک حمله ی قلبی جدی کرد، که از آن جان بدر برد، تا حدی که از کریسمس گذشته چرت زدن هایش را به فراموشی سپرد. او بین کیت و والتر می نشیند، و رفتارش انقدر خوب است که حتی کیت هم لبخند میزند.سخت میشود باور کرد مشکلی وجود دارد؛ مخصوصا مسئله ی بطری ها زیادی غیر قابل هضم است. عمو جولز از دیدن من خوشحال است.
در یک سال گذشته من تنها استعداد واضح خودم را پیدا کردم؛ پول در آوردن. من توانستم بیشتر سهامی را که عمو جولز خریده بفروشم. علاوه بر این، او عقیده دارد که من ارقام خرید و فروش ژانویه را پیش بینی کردم و حتی گفته که بر اساس پیش بینی های من یکی دو تا سهام خرید و فروش کرده. او از این بابت خرسند است، همیشه با من با چنان چشمکی خوش و بش می کند که گویی ما به لیگی تعلق داریم و هر آن ممکن است مچملن را بگیرند.
او و والتر درباره ی فوتبال گفت و گو می کنند.هدف بزرگ زندگی عمو جولز این است که تیم فوتبال تولین را به نقطه ی اوجش برگرداند. من از شنیدن این گفت و گو لذت می برم، زیرا خودم هم فوتبال دوست هستم، و به خصوص از اینکه عمو جولز راجع به دوره های درخشان جری دالریمپل و دان زیمرمن و بیلی بنکر حرف می زند.وقتی درباره ی دفاع ایستادن «ال اس یو» در سال ۱۹۳۲ حرف میزند گویی صحنه ی ایستادن شاه آرتور در غروب خونین رنگ در مقابل آقای مدراد و خائنین را شرح می دهد. والتر مدیر تیم بوده و به این دلیل او و عمو جولز حسابی رفیقند.
عموجولز مرد محترمیست. بالای صورت اسب کرلوئیش یک دسته ی موی خاکستری ضخیم که مانند پسر دانشگاهی ها کوتاه شده نشسته است. بلیزش طوری بدنش را قاب کرده که به نظرم خوشایند است. خیلی به اومی آید. بلیزهای من همیشه یک چیزیشان است؛ یا یقه شان زیادی تنگ است و یا کمرشان زیادی گشاد. یقه ی بلیزهای عمو جولز گردن تیره اش را خوب بغل می کنند؛ آستین هایش مانند دستمالی تا زده و کمی از آستین کتش بیرون زده اند؛ و جلوی بلیزش؛ گاهی هوس میکنم صورتم را در آن تکه ی سفید مر غوب نخی فرو ببرم. عمو جولز تنها مردی است که در دنیا می شناسم که پیروزی اش کامل و بی حد است. او کلی پول در آورده، کلی دوست پیدا کرده، او رکس سه شنبه ی چاق بوده، و با گشاده دستی خود و پولش را به دیگران میبخشد. اویک کاتولیک نمونه است، اما سخت می توان در یافت که چرا به خود زحمت می دهد. زیرا دنیایی که اودر آن زندگی می کند؛ شهر مردان آنقدر خوب است که شهر خدا در مقابلش نمی تواند چیز خاصی به او ارائه کند. من دنیای او را می توانم خوب از دید او ببینم و درک میکنم که چطور اومی خواهد آنرا دست نخورده نگاه دارد؛ یک دنیای آسوده که مخلوطی است از لطافت دنیای قدیم ورسوم کاری دنیای جدید که در آن آدم های مهربان سفید و آدم های بی خیال سیاه دارای قابلیت خوب رفتار کردن با یکدیگر هستند. هرگز سایه ای از روی صورتش نمی گذرد، جز مواقعی که کسی موضوع بازی پارسال ال اس یو ی تولین را مطرح کند.
من به ملاقاتم با ادی لاول اشاره کرده و سلامش را می رسانم.
عمه ام مانند همیشه اش آه می کشد « بیچاره ادی» و مانند همیشه اضافه می کند: « چه فاجعه ایست که احترام، به خودی خود، باید انقدر قیت کمی در بازار داشته باشد.»
عمو جولز در حالیکه لبش را نازک و دراز میکند میپرسد: « او باز به ناتچز رفته است؟»
والتر وید گوش تیز کرده و عمدا گوش می کند. اوهنوز به نحوه ی سخت فهم صحبت کردن بولینگ ها عادت نکرده. منظور از « او» خواهر ادی به نام « دیدی» است و منظور از « رفتن به ناتچز» یکی از ماجراهای زندگی دیدی است. چند سال پیش، وقتی دیدی با شوهر اولش بود، با چند زوج دیگر به زیارتگاه ناتچز رفته بودند و گویا زن و شوهرهای همدیگر را مبادله کرده اند.
عمه ام با ناراحتی می گوید : « آه بله، چندین بار.»
ولتر در حالی که لبخند خسته ای می زند می گوید: « من فکر می کردم زیارت در ماه آوریل اتفاق می افتد.»
کیت به سوی دستانش که روی رانهایش هستند اخم میکند. او امروز قیافه ی چشم قهوه ایش را دارد. گاهی مردمک چشمانش به دیسکی تبدیل می شوند. یاد یک دفعه ی قبلی افتادم که عمه ام از من خواست با او صحبت کنم. وقتی کیت ده ساله و من پانزده ساله بودم، عمه ام نگران کیت بود. کیت دختر خوبی بود و نمره های خوبی می گرفت، اما هیچ دوستی نداشت. در زنگ های تفریح به جای بازی کردن ساکت می نشست و درس می خواند تا کلاس شروع شود. یک نوع نطقی که فکر کردم عمه ام از آن خوشش می آید برای کیت آماده کردم. « اگر فکر میکنی تو تنها آدم خجالتی دنیا هستی، باور کن، اشتباه می کنی. بگذار برایت تعریف کنم چه اتفاقی برای من افتاد.» و از این حرف ها. اما کیت فقط با چشمان قهوه ای ای که به همین شکل مانند دیسک شده بودند به من نگاه کرد.
مرسر در حالی که در هر نقطه که می ایستد نفسش را حبس کرده و بعد آنرا با صدای خفه شده گی ای بیرون می دهد چوب های ذرت را پخش می کند.
والتر و عمو جولز سعی میکنند مرا قانع کنند که سوار نپتون شوم. عمه ام با بی اشتیاقی به من نگاه میکند. او جدای از شوخی هایش، احترام زیادی برای دسته ها ی کارناوال سالیانه قائل است. برای اینکه آنها برای داد و ستد و همچنین زندگی اجتماعی مفیدند. ژست لورنزویش؛ با گیجگاه روی سه انگشت ، را می گیرد.
اومانند همیشه اش می گوید: « چه آدم فاسد و منحرفی». در حالی که فکرش جایی دیگر است صحبت می کند. فکرش مشغول کیت است. « از توبره خورده و احمق بار آمده.»
من در حال خورن سوپم می گویم « هر چه هستم به شما رفته ام.»
غذا خوردن کیت مکانیکی به نظر می رسد. طوری به حواس پرتی نگاه می کند انگار او را روی اتومات گذاشته اند. والتر حالا از خودش مطمئن است. نگاهش طوری هیز شده است.
“ فکر نکنم باید بگذاریم او براند خانم کاترر. درسته؟ ما داریم کارهای داد و ستد را انجام می دهیم و او دارد پنج درصد خود را مانند دلالان خیاباندرایید جمع می کند. »
عمه ام کمی بیشتر در خود فرو رفته و تبدیل به خود لورنزو می شود.
او در حالی که با دقت کیت را می پاید می گوید « اینجا دوتا آدم متمایز داریم.» و حواسش اصلا به ما نیست. « بربرهایی در این طرف دروازه، و چه کسی از غرب حمایت می کند؟ دون جان از اتریش؟ نه، آقای بولینگ دلال و آقای وید وکیل. آقای بولینگ و آقای وید، پاسداران عقیده, صندلی های آگاهی، آینه های عدالت. خداوندا، اگر کمی روحیه در فسق و فجورشان نشان می دادند دلم نمی سوخت. اما نگاهشان کن؛ روزنکرانس و گیلدنسترن.»
دوباره یادم می آید که والتر چقدر در کالج مهیب بود و چقدر سن دار تر به نظر می آمد. والتر با شقیقه هایی تو رفته بیمار طور به نظر می رسد، اما در واقع کاملا سالم است.
او پوستی خاکستری کوسه مانندی و چشمانی بسته مانند دارد, و دسته ای مو به سبک مک آرتور روی پیشانی اش شانه شده. او اصلیتش به کلارکزبرگ در ویرجینیای غربی برمی گردد. بعد از جنگ به تولین رفته و در نیواورلئان ساکن شد. حالا در سن سی و سه سالگی شریک یک شرکت وکالت به نام «وید اند لا لیلو» که متخصص قراردادهای نفتی اند است.
عمه ام از والتر سوأل می کند: « آقای وید آیا شما صندلی آگاهی هستید؟»
« بله مادام خانوم کاترر.»
من مجبورم بخندم. آنچه که مضحک است این است که والتر همیشه به بهترین شکلی که یک وکیل خوب جوان می تواند یک زن پیر را دست بیندازد ،اجازه میدهد او را دست بیندازند. در حالی که عمه ام او را واقعا دست می اندازد. خانم های مسن در ویرجینیا هرگز اینطور نبوده اند. اما عمه ام به طرز غریبی دارد به کیت نگاه می کند و متوجه موقعیت نیست. سر کیت آنقدر پایین می آید که موهای جمع شده ی قهوه ایش روی گونه اش می افتد. سپس در حالی که چشمان والتر گشاد و گشادتر می شود، لبخندش گرگ وار شده – او شبیه سربازیست که برای پیدا کردن مین در زمین مین گذاری شده استخدام شده- کیت صدای کلیکی از دهانش در آورده و یکهو اتاق را ترک می کند.
والتر به دنبالش می رود. عمه ام آه می کشد. عمو جولز خود را در صندلی رها می کند. او خوش شانسی این باور را دارد که هیچ اتفاق بدی در خانه ی او نخواهد افتاد. اتفاق های خوب و بد در خانه می افتند اما او در مقابل همه شان به راحتی لبخند می زند. حتی وقتی کیت درمانده شده بود، او آنرا به عنوان یک اتفاق معمولی که برای دختران حساس می افتد پذیرفته بود. اعتمادش به عمه امیلی است که این باور را ایجاد می کند. تا وقتی او خانم خانه است، بدترین اتفاقات، حتی خود مرگ هم چیز خاصی به نظرش نمی آید.
حالا عمو جولز ما را ترک می کند که به دفتر کارش برود. عمه ام در سالن با والتر صحبت می کند. من در اتاق غذاخوری خالی نشسته و به چیزی فکر نمی کنم. والتر برای دسر به من می پیوندد. بعد از آن، در حالی که مرسر میز غذا را جمع می کند، والتر به سمت پنجره رفته و در حالی که دست در جیب دارد، به بیرون خیره می شود. من آماده ام که خاطر او را از بابت کیت آسوده کنم، اما گویا دسته ای از نپتون است که فکر او را مشغول کرده و نه کیت.
یک نوع هیجان در صدایش هست که آنرا از صحبتش با عمو جولز به همراه آورده: « کاش به آن فکر می کردی بینکس. ما حالا یک گروه خیلی خوب داریم.» اگر ده سال پیش بود می گفت « یک سری آقایون آس» در دهه چهل ما اینطور مردان خوب را خطاب می کردیم. « شاید تو با من موافق نباشی. اما این بهترین گروهی است که تا حالا برای کارناوال داشته ایم. ما سوپراستار نیستیم. اما در ضمن یک سری پیرمردان گوزو هم نیستیم. و». – با عجله در حالی که به عمو جولز می اندیشد اضافه می کند: « پیرمردانمان از ده تا از ثروتمند ترین و بهترین خانواده های نیواورلئان هستند.» والتر هرگز نمی گوید پولدار، و به جایش کلمه ی ثروتمند، آنطور که او آنرا بیان می کند، نشانه ی زندگی ای سرشار و غنی است که روبانی از آزادی دور آن پیچیده شده، دارد. « باهاش واقعا حال می کنی جک. جدی می گم. واقعا. من بهت می تونم قول بدهم که تک تک ما از برگشتن تو خوشحال خواهیم بود.»
« واقعا ممنونم والتر.»
والتر هنوز همان طور که در دانشگاه لباس می پوشید لباس می پوشد، و با همان ادب می نشیند، و می ایستد و لم می دهد. او هنوز در تابستان و زمستان جوراب کلفت می پوشد تا مچ پای لاغر رگ دارش را پنهان کند و پاهایش را روی هم می اندازد تا ساقش را چاق تر نشان دهد. در دانشگاه او از آن پسرهای کلاس بالا بود که مدل هستند. او بدون هیچ تلاشی از جامعه ی « فی بتا کاپا» ها و بدون اینکه علاقه ای داشته باشد سرگروه کلاسش بود. اما بیشتر از هر چیز خوش سلیقه بود. ما سال پایینی ها او را در «خانه ی برادری » می دیدیم که کلاه بر سر و یک زانوی لاغر در بغل نشسته و اینگونه این روش نشستن با کلاه بر سر مد شد.
کلاه باید یک نوع کلاه خاص قهوه ای که وسطش در بالا و به شکل سه ضلعی بود و فقط وقتی بعد از مدت ها جای انگشتان روی آن افتادند میشد از آن بخشش آنرا گرفت و از سر برداشت، بود. او خوشش می آمد که برای اعضای جدید نامی انتخاب کند. یک سال از نامگذاری «کله» خوشش آمد. او آنها را ردیف کرد و نشست، یک پا روی صندلی با زانوی بالا و با ناخن شصتش کلاهش را بالا زد؛ « تو که آنجا نشسته ای تو شبیه کله علفی هایی به نظرم، توکه حرف می زنی تو کله تیری هستی، تو کله گوشتی، تو کله کیسه ای، تو کله سوزنی» برای یک سال بعد از آنکه به انجمن برادری پیوستم مداوم امیدوار بودم که او از من بابت گفتن چیزی که به نقطه ی حساس بزند خوشش بیاید، و مرا در دایره اش راه بدهد؛ انجمن برادری در انجمن برادری. پس وقتی قبل از رسیدن به آخرین عضو؛ پسری از مونرو که پیشانی اش برآمده بود و چشمانش پایین بودند، مکث کرد؛ « و تو – من گفتم: « او کله کوسه ایست». والتر یک ابرو بالا برد و گوشه های دهانش پایین آمد و به سمت اعضای دایره اش سری مطمئن تکان داد. من را راه دادند.
عضو دایره بودن مزایا و مضراتی داشت. چون آدم باید دور و بر او حسابی مراقب می بود، که هم گنده دماغ باشی و هم خوش برخورد، که بی خیال باشی اما یک نوع خاص بی خیالی، کنایه زن و در عین حال دوست داشتنی، و بین زن ها و مردها یکسان محبوب باشی. اما خوب یا بد، من خوشحال بودم که با او دوست بودم. یک شب، بعد از اینکه او به «گولدن فلیس» که آخرین مقام در پاراگرافی از اسامی مقام هایی که او برنده ی آنها شده بود است، دست یافته بود، با او به سمت خانه قدم میزدم. او گفت « بینکس« – بالاخره حالت تلخ حرف زدنش را با من کنار گذاشته بود؛ « یک رازی را به تو می گویم – باور کنی یا نه، این مقام هیچ معنی ای برای من ندارد.» « چی برایت اهمیت دارد والتر؟» او مکث کرد و ما برگشتیم و به ساختمان روشن دانشگاه طوری خیره شدیم گویی شهرهای دنیا زیر پایمان پهن بودند. « مهم این است بینکس، که فروتن باشی. که برای گولدن فلیس انتخاب شوی و و همچنان در این باره فروتنی کنی.» هردو یمان نفس عمیقی کشیدیم و در سکوت به سمت « دلتا هاوس» قدم زدیم.
وقتی تازه وارد دانشگاه شده بودم خیلی برایم مهم بود که در یک انجمن برادری باشم. اما اگر هیچ کدامشان از من دعوت به عضویت نمی کردند چه؟ در هفته های اول برادران مرا به دلتا هاوس دعوت کردند که ببینندم. من و یک کاندیدای دیگر؛ بویلن ( کله جوراب) باس دست بر زانو روی یک مبل نشسته بودیم و برادران دورمان ایستاده و طوری با ما رفتار میکردند گویی ما باکره هستیم و در عین حال مانند گوسالگان به ما نگاه می کردند. در این لحظه والتر به من علامت داد و من با او به طبقه ی بالا رفتم و ما یک گفت و گوی محرمانه در یک اتاق خواب کوچک کردیم. والتر به من علامت داد تا روی تخت بنشینم و خودش مدت طولانی ای ایستاده بود. در حالی که حالا دست در جیب در حالی که روی پاشنه اش جلو و عقب می رفت کنار پنجره ایستاده و به بیرون، مانند ساموئل هیندز در فیلم ها، نگاه می کرد.
اوگفت: « بینکس، ما همدیگر را خوب می شناسیم. درسته؟» ( هر دوی ما به یک مدرسه در یورکشایر رفته بودیم.) من گفتم: « درسته والتر. تو می دانی که من آدمی نیستم که از آن حرف های کلیشه ای درباره ی این انجمن به تو تحویل دهم. درسته؟» « می دانم والتر. ما اینجا به دنبال این صحبت ها نیستیم بینکس. اجباری نداریم.» « می دانم نیستید.» او خوبی های « اس ای ایز»، «دلتا سیس»، «دکز» و «کی ایز» را لیست کرد. « همه ی آنها پسران خوبی هستند بینکس. من در همه شان رفقای خوبی دارم. اما وقتی به توصیف اعضا می رسد، به کالیبر آنها، به پیوندی که میان ماست، به معنی این سمبل کوچک-» او یقه اش را برگرداند و من داشتم فکر می کردم آیا واقعا دلتا ها سمبلشان را موقع دوش گرفتن در دهان می گذاشتند- « چیز زیادی نمی توانم بگویم بینکس.» سپس کلاهش را در آورد و در حال ایستادن برآمدگی آنرا نوازش می کرد. « در واقع اصلا چیزی نمی گویم. به جایش فقط یک سوال از تو میپرسم و سپس ما میرویم پایین. آیا تو یک احساس خاصی نداشتی وقتی وارد این خانه شدی؟ من سعی نمی کنم آنرا توصیف کنم. اگر حسش کرده باشی میدانی دقیقا چه منظوری دارم.. اگر نکرده باش-!» حالا والتر بالای سر من ایستاده و کلاهش را روی قلبش گرفته. « حسش کردی بینکس؟» من همانجا به او گفتم که هیچ چیز مرا از عضویت در انجمن دلتاها خوشحال تر نمیکند، اگر منظور او این بود. ما دست دادیم و او چند تا از برادران را به اتاق راه داد. « رفقا می خوام آقای جان بیکرسون بولینگ را بهتان معرفی کنم. او از آن بولینگ های از پا در آمده اهل فلیسیانا پریش هست – شاید اسمشان را شنیده باشید. بینکس پسر شهرستانی پر از کرم قلابداریست اما باید جنبه های خوبی در او باشد. من فکر می کنم او انجمن ما را سرافراز می کند.» همه مان دست دادیم. آنها بچه های خوبی بودند.
از دست بر قضا من آنها را سرافراز نکردم. از پس این برآمدم که چهار سال به دانشگاه بروم و حتی یک مدرک هم کسب نکنم. وقتی سالنامه منتشر شد زیر عکس من چیزی جز چند حرف نبود؟؟؟- که به جا هم بود زیرا من چهار سال را؛ نشسته روی ایوان خانه ی برادری، سرگردان و رویاپرداز، خیره به درخشش خورشید از میان درختان، گمگشته در راز زنده یافتن خود در چنین زمان و مکانی، گذرانده بودم – و در کنار؟؟؟ خلاصه ی کاراکتر من « ساکت اما با شوخ طبعی تیز» بویلن بس اهل بستروپ هم کمتر ناامیدکننده نبود. او پسر قد بلند شهرستانی با گردنی دراز و سیب آدمی بود که داروخانگی می خواند، و چهار سال حتی یک کلمه حرف هم نزد و حتی انجمن برادری اس هم او را نمی شناختند. جمله ی کاراکتر او این بود:« یک دوست خوب.»
والتر دوباره راحت ایستاده. او نگاه از پنجره برداشته و باز بالای سر من ایستاده و گیجگاه باریک تو خالی اش را خم میکند.
« تو بیشتر رفقا را می شناسی. نه؟»
« بله، در واقع من همچنان متعلق به-»
« همان دسته ای هستند که به تیگر اوشینیه میروند. چرا ماه پیش نیامدی؟»
« خیلی از شکار خوشم نمی آید.»
به نظر می آید والتر چیزی را روی میز برانداز می کند. او دولا شده و شصتش را در امتداد میز میکشد. « فقط به این چوب نگاه کن. همه اش یک تکه است، توسط خدا.» از وقتی نامزد شده من متوجه شدم که او بیشتر به خانه علاقه مند شده ; روی دیوارها می کوبد، کف را اندازه میگیرد, گلدان ها را سبک سنگین میکند. او راست می ایستد. « نمیدانم تو چت شده. فقط میدانم که من در لیستت هستم.»
« موضوع این نیست.»
« پس چیست؟»
« چی چیست؟»
« چرا یک زنگ به من نمیزنی؟»
من به شیوه ی ترش بیمعنی ده سال پیشمان می گویم: « که راجع به چی حرف بزنیم؟»
والتر شانه ی مرا سخت می فشارد: « یادم رفته بود تو چه پخ بی همتایی هستی. و به طرز مرثیه خوانی می گوید: « نه، حق با توست. که راجع به چی حرف بزنیم. خدایا، مشکل دنیا چیه بینکس؟»
« مطمئن نیستم. اما امروز صبح نشسته در اتوبوس یک چیزی به ذهنم رسید-»
« تو آنجا در جنتیلی چه کارها می کنی؟» مردم معمولا از من میپرسند که مشکل دنیا چیست و همچنین اینکه من در جنتیلی چکار میکنم، و من همیشه سعی میکنم پاسخشان را بدهم. اولین سوال، سوال جالبیست. هرچند متوجه شده ام که هیچکس نمی خواهد پاسخش را بشنود.
« کار خاصی نمیکنم. به بیوه ها و کله سیاه ها اوراق می فروشم.»
“که اینطور؟» والتر شانه هایش را پایین انداخته و دست بر عضله ی پشتش میکشد. او درحالی که مینشیند چشمش را بر قرنیزمیدواند، تا بهترین زاویه ی نشستن را پیدا کند.
بعد از جنگ بعضی از ما خانه های قابقی ای در خلیج ورمیلیون در نزدیکی تایگر اوشینیه خریدیم. والتر همه ی کارها را مهیا کرد. فقط اومی توانست یک آشپز و خدمتکار که در آن مناطق زندگی کنند پیدا کرده و یا یک سری راهنمای دو رگه دست و پا کند. اما این کار به نظر من موفقیت آمیز نبود. در واقع خیلی حوصله سربر بود. و دست آخر خبر زیادی از ماهیگیری و شکار نبود و بیشتر پوکر و مشروب خواری بود. والتر عاشق این بود که با پنج شش تا از رفقا هفته به هفته به خلیج رفته و دست از ریش تراشیدن بردارد و کل وقتش را پوکر بازی کند. اوواقعا از این لذت میبرد. ساعت سه صبح از پشت میز در حال ناله بلند میشد و در حالی که خود را ماساژ میداد و از پنجره به تاریکی خیره میشد برای خودش مشروب میریخت.« لعنت خدا، این کل شب است، نیست؟ این تفریح عالی ای نیست بینکس؟ فردا همینجا قرار است روشامبوی اردک برنیم. راستش را بگو تا حالا غذای بهتری در گالاتوار چشیده ای؟» « نه، خیلی خوب است والتر.» « بینکس نظر واقعیت را بگو.» « خیلی خوب است.» او جیک خدمتکار را یکبار از دردسری نجات داد و از اینکه او در کنارش باشد خوشش می آمد. جیک کنار میز پوکر مینشست. والتر در حالی که به سمت من یا یکی دیگر از برادران با سر اشاره میکرد میپرسید: « جیک نظرت در مورد این رفیق مان چیست؟» او دوست داشت فکر کند که سیاهان حس ششم دارند و سیاه او حس ششم خیلی قوی ای دارد. جیک سرش را طوری راست میگرفت گویی دارد مرا با حس ششمش برانداز میکند. « باید مراقب این یکی باشید! فعلا که خوب است!» و به نوعی از حس ششم هم قوی تر بود زیرا جیک می توانست در عین حال که به من توهین نمیکند والتر را راضی کند. خانه ی قایقی ایده ی خوبی به نظر می آمد اما من افسرده شدم. واقعیتش این است که من از زنها بیشتر خوشم می آید. وقتی در خلیج بودیم مدام به این فکر می کردم که دلم می خواهد با مارسیا یا لیندا در ساحل خلیج می بودم.
اگر واقعیت محض را بگویم، من همیشه در حضور والتر خجالت میکشم. وقتی با او هستم حس میکنم با طناب قدیمی ای کشیده می شوم؛ نیازی برای توقعات دوستی دوستی ها را برآورده کردن، ونزدیکی ای یگانه را برقرار کردن. راستش ما حرف زیادی برای گفتن به هم نداریم. تنها یک سکوت همدردانه ی عمیق بینمان است. ما رفیق هستیم، درست است، اما یک نوع رفاقت خجولانه داریم. احتمالا تقصیر من است. الان سالهاست که دوستی نداشته ام. من تمام وقتم را مشغول کار کردن، پول در آوردن، به سینما رفتن و در جست و جوی هم مشربی با زنها هستم.
آخرین باری که دوستی داشتم هشت سال پیش بود. وقتی از اورینت برگشتم و زخم هایم درمان شد، با دونفری که فکر میکردم ازشان خوشم می آید دوست شدم. ازشان خوشم آمد. هر دو آدم های خوبی بودند. یکی شان سرهنگ بازنشسته بود مثل خودم، از دانشگاه کال من، آدمی لاغر و نحیف که اهل شعر و گردش بیرون شهر بود. دیگری آدم متفاوت دیوانه ای بود از ولدوستا، یک برل ایوز کلیشه ای جوان با گیتار و ریش. فکر کردیم خوب است برویم کوهنوردی. پس از گاتلینبرگ در اسموکیز راه افتادیم به سمت مین در جاده ی آلپاچیان. همه مان خوب اهل نوشیدن و صحبت کردن بودیم و می توانستیم درباره ی زنها و شعر و مذاهب شرقی با سبک خوبی بحث کنیم. خوابیدن در پناهگاه یا در زیر ستارگان در چمن های سرد و بعد پریدن در قطارها ایده ی خوبی به نظر میرسید. راستش مطمئن بودم این کاریست که می خواهم انجام دهم. اما مدت زیادی نگذشت که افسرده شدم. وقت هایی که خوش بودیم, مانند اوقاتی که دور آتش می نشستیم یا با دخترانی هم مشرب میشدیم، حس می کردم که از من می پرسیدند: « نظرت چیست بینکس؟ درستش همین است پسر، نه؟» گویی از روی دخترانشان سر بالا گرفته تا این را به من بگویند. به یک دلیلی در افسردگی ای عمیق فرو رفتم. فکر کردم عجب رفقای خوبی هستند، و چقدر لیاقت خوشحالی را دارند. کاش می توانستم خوشحالشان کنم.اما زیبایی دره های آبی تیره، به جای اینکه ما را خوشحال کند، قلبمان را میشکست. دست آخر از من پرسیدند: « چت شده بینکس؟» بهشان گفتم: « دوستان خوبم من ازتان خداحافظی میکنم و برایتان آرزوهای خوب. من فکر میکنم باید به نیواورلئان برگردم و در جنتیلی زندگی کنم.» و از آن وقت در آنجا تنها و در شگفتی، شب و روز در شگفتی، زندگی کرده ام . شگفتی ای که حتی لحظه ای هم مرا ترک نکرده. گاهی دوستانم به من سر میزنند، ژولیده با ریش و دوچرخه هاشان مانند جوانان تفاوت-گرا, و میروند به خیابان تا موسیقی گوش کنند و زن هایی برای همخوابگی پیدا کنند و من همچنان برایشان آرزوی خوب میکنم. اما خودم با خانم شزنایدر خانه میمانم و تلویزیون روشن میکنم. نه اینکه خیلی از تلویزیون خوشم بیاید، اما حداقل حواس مرا از شگفتیم پرت نمیکند. برای همین خودم را به دردسرهایی که آنها می اندازند نمی اندازم. برای اینکه حواس را پرت میکند و من پنج دقیقه هم حواسم از شگفتی ام پرت نمی شود.
۴
والتر پیشنهاد میکند که عمو جولز را به شهر برساند. از میان درهای اتاق نشیمن من می توانم عمه ام را که کنار آتش نشسته ببینم که گیجگاهی را بر انگشتانش تکیه داده. نور سفیدی که از بیرون میبارد روی صورت بالا گرفته اش افتاده. او چشمانش را باز می کند و چشمش که به من می افتد بدون صدا و با حرکات لب کلماتی را ادا می کند.
کیت را در طبقه ی همکف در حالی که دستمالی را بر روی شومینه ی فلزی میکشد، پیدا میکنم. از کریسمس او و والتر مشغول تمیز کردن در خانه شده اند، رنگی که در عرض صد سال روی دیوارها وکمد های قدیمی جمع شده را برای بیرون آوردن رنگ آجر زیرشان پاک می کنند. مول اینکه برای پوشاندن لاغری و نحیفی اش لباسش را با بولیز و شلواری عوض کرده. او جز در ران پایش جثه ی یک بچه ی ده ساله را دارد. گاهی از نشیمنگاهش حرف میزند، آنرا به سبک خیابان بیلی قلمبه می کند و بر روی آن میزند و این مرا شرمسار میکند چون واقعا خوش ترکیب است. خوش فرم و رازآلود؛ بدون اینکه بشود درباره اش جوک ساخت.
از اینکه مرا با شادی تحویل می گیرد آسوده خاطر میشوم. او یک پایش را خم کرده، یک گونه بر رانو مشغول تمیز کردن بخشی از شومینه میشود. من هم در کنار پایش در شلوغ پلوغی های باز مانده از تابستان گذشته تکه چوب های شکسته، توپ های کراکت پاره شده و تاب درختی های در حال پوسیدن، مینشینم. بخشی از شومینه که او در خال تمیزکردن است دارد سفید میشود. « خب؟ قرار نیست چیزی به من بگویی؟»
« بله اما فراموش کردم چه بود.»
« بینکس. بینکس، تو قرار است همه جور چیزی به من بگویی.»
« درسته.»
« آخرش این منم که به تو می گویم.»
« این که بهتر است.»
« چطور از پس خودت در دنیا برمی آیی؟»
« اسمش این است؟ راستش نمی دانم. ماه پیش سه هزار دلار درآوردم. سود کمتر.»
« چطور یک جنگ را بدون کشته شدن از سر گذراندی؟»
« هرچه بود ربطی به کارهای تو نداشت.»
« اممم آه آه» این رد و بدلی بین ماست که حالا بیشتر جوک است تا دعوا. « و چطور با مادر انقدر منطقی تا می کنی؟»
« حس منطقی ای به او دارم.»
« او معتقد است تو یکی از انواع او هستی.»
« چه نوعی هست؟»
« یک بولینگ واقعی. جولز فکر می کند تو حسابی اهل کاری. اما تو من را گول نمیزنی.»
« تو میدانی.»
« بله.»
« چه نوعی؟»
« تو مثل منی. اما بدتر. خیلی بدتر.»
او حالش در حد قابل تحملی خوب است. نیازی نیست که توجه زیادی به او نشان داد. من دسته ی یک مبل شکسته را وارسی میکنم. یک حضوری در آن هست. شبحی از بیست سال تابستان های فلیسیانا. من روی تکه حصیر باریکی نشسته و دست بر زانو می گذارم.
« یادم آمد برای چه آمدم. به لجیر برای دیدن دسته می روی؟»
کیت یک پایش را دراز میکند که سیگارش را پیش بکشد. عادت سیگار کشیدنش را خوب حفظ کرده. او بسته را به دست میگیرد و سیگاری بیرون کشیده و آنرا محکم به انگشتش می زند و با زیپوی زرد قدیمی ای که مانند ساعت جیبی ای رنگ و رو رفته است روشن میکند. دسته ای از موهایش را عقب زده و پوکی به سیگار زده و دود خاکستری را در حالی که تکه تنباکویی از روی زبانش برمیدارد بیرون میدهد. او مرا یاد دختران دانشگاه قبل از جنگ می اندازد که پنج شش تایی در ماشین سربازی نشسته و به نظر من مسن آمده و خشک و جدی در مقابل مردان و همجنسانشان، که چگونه به سیگار هایشان پناه می بردند: کندن سلفون ها، صدای زیپو ها و بیرون دادن دود از ریه هایشان با صدای آه ممتد هیس داری .
« ایده ی اوست؟»
«بله.»
کیت شروع به جنباندن سر کرده و آنرا ادامه میدهد. « تو حتما حسابی جا خوردی؟»
« نه زیاد.»
« تو هرگز داینامیک مادر را درک نکردی.»
« داینامیکش؟»
« فکر میکنی من و او راجع به چی حرف میزنیم؟»
«چی؟»
«تو. از حرف زدن راجع به تو خسته شده ام.»
حالا به او نگاه میکنم. صدایش ناگهان بار منطقی اش را به خود گرفته.کیت از زمانی که کار امور اجتماعی اش را شروع کرده گاهی یک نوع صادقانه حرف زدن دارد که در آن تاریخچه ی موارد را به شکلی علمی و حوصله سر بر عنوان میکند. « و در تمام مدت واضح بود که زن بیچاره حتی یک بار هم اورگازم نشده.» من فریاد میزدم « چنینچیزی ممکن است؟» و ما با حس جدید رفاقتمان با هم سر تکان میدادیم. رفاقتی علمی که آنقدر منطقی نیست که در آن نتوان بر اشکالات و نادانی های دنیا ترحم کرد.
چیز جدیدی در شیوه اش در مقابل مادرخوانده اش نیست. و من هم حقیقتا مخالف آن نیستم. گویی این کشف جدید امکان تنفر، به حد کافی به درد او خورده است. او تحت تاثیر آن به آسودگی ای رسیده. باعث شده که زیرزمین محل دوستانه تری به نظر برسد. سبب این نفرتش تغییری در نحوه ی کنکاش او در نظرات است. در چند ماه گذشته او به سمت پدرش کشیده شده( زیرزمین قرار است تبدیل به اتاق تلویزیون او شود). در ابتدا او دختر پدرش بوده. سپس در جوانی اش شخص مادرخوانده اش ، این زن تیز و خوشمشرب و بیش از هرچیز باهوش، در دوره ی بسیار حساسی از سرکشی او وارد شده. مادر خوانده اش برایش به نقطه ی محوری تمام آن نیروهایی که قبل از آن تنها به شکل نارضایتی حس شده بودند، تبدیل شده اگر روش های پدرش به کارش نمی آمدند، خوش طبعی تسلیم وارش، غیر جدی بودن کاتولیکی اش، جوک های کوچک بی معنی اش، حماقتش درباره ی خدایش, خدای مهربان، خواهش های مداوم احمقانه به او برای خوب بودن، هوای خواهرها را داشتن، و راه او را در پیش گرفتن، روش احمقانه ی باور درونی و خوش خلقی بیرونی او – اگر اینها برایش فایده ای نداشت، او نمی دانست چقدر کم فایده اند تا زمانی که خود را در دایره ی این زن مسحور کننده یافت. مادرخوانده اش او را تحت نظر خود گرفته و آزادش کرده بود.در آن زن مسن تر، مسن تر از یک مادر و همچنان خواهر مانند ، او بهترین و جذاب ترین رفیق و شورشگر را یافت. دنیای کتاب و موزیک وهنر و ایده ها به رویش باز شد. و اگر بعدها مادر خوانده اش نگران کارهای سیاسی او میشد – شورش معنوی یک چیز بود, پرواز روح ماورای افق های باریک مسائل کوچک و درون بلندای ادبیات و زندگی؛ همچنین سوسیالیسم دخترانه ی سارا لورنس مشکلی نداشت، اما توطئه ی سیاسی اینجا و الان در نیواورلئان با «گردن کثیف*» های محلی کتابفروشی ها و سخنورانی خاص از میان کارمندان اجتماعی که عمه ام خوب می شناختشان – این چیز دیگری بود. اما با این حال، حالا که اینها در گذشته بودند، آنقدر هم بد نبود. در واقع، همینطور که زمان گذشت، ممکن است حتی به نوعی پژوهشگری انسان تلقی شوند. چقدر خوب یادم است، مادرخوانده اش به او گفت، روزهایی که ما واگنریان*ها، برام* پیر را هو می کردیم- «اوه» برای روزهای پرهیجان و شورش جوانی. اما حالا خود او، عمه ام است که در دام این نفرت کیت افتاده. واضح است که روزی کیت به پای او می رسید و او را ارزیابی می کرد، همانطور که به پای پدرش رسید،، و به اینکه زمانی پدرش را به عنوان مرد اصیل لوئیزینیایی ای دریابد، که اگر با او به کلیسا نمی رود، حداقل برایش یک اتاق تلویزیون بسازد.واضح است که باید فیلهارمونیک طبقه ی بالا را کنار می گذاشت و به ژیلت کاوالکید طبقه ی پایین روی می آورد. برای من تفاوتی نمی کند که او الان از کدام والدینش خوشش یا بدش بیاید. اما من نگران کمبود منابعش هستم. حالا نحوه ی کنکاشش او را به کجا میبرد؟ بعد از عمو جولز چی؟ میترسم که به مادرخوانده اش برش نگرداند، بلکه به بنبستی که باید در آن به این نحوه ی کنکاش پی ببرد. دلم می خواهد به او بگویم: « خب از او متنفر شو. و عاشق جولز شو. اما همینجا متوقفش کن و یک ضربه ی دیگر نزن.»
می گویم: « پس به لیجرز نمی روی؟»
او سیگترش را در جاسیگاری گذاشته و به دستمالکشی اش برمی گردد.
میپرسم: « و به مراسم بال نمی روی؟»
« نه.»
« نمی خواهی والتر را کاپیتان دسته ببینی؟»
کیت برمی گردد و چشمانش دیسک مانند می شود: « چطور جرآت میکنی والتر را مسخره کنی!»
« مسخره نکردم.»
«فکر کردی ندیدم شما دو تا سر ناهار دستش انداخته بودید؟ عجب جفتی هستید شما.»
« فکرکردم جفت من و تو بودیم.»
« من و تو هیچ نوع جفتی نیستیم.»
به این می اندیشم.
کیت با ناراحتی می گوید: « روز خوش.”
۵
من و عمه ام حرف میزنیم، به سبک قدیمی مان. در بین مکث های میان موزیک. او در حال نواختن شوپن است. خیلی خوب نمی نوازد. ناخن هایش بر روی کلیدها می خورند. اما در حال نواختن یکی از قطعه های مورد علاقه مان؛ اتود ای فلت است. من به موزیک مشکوک شده ام. وقتی به عبارتی میرسد که من و او روزی در آن به هم پیوند می خوردیم، و من در آن مانند دختری جوان ذوب میشدم، من خودم را سفت میکنم.
او درباره ی کیت چیزی نمی پرسد بلکه درباره ی مادرم می پرسد. عمه ام در واقع خیلی از مادرم خوشش نمی آید؛ با این حال ، با در نظر گرفتن موقعیت، که پدرم پزشک بود و مادرم پرستار و با او ازدواج کرد، تا آنجا که می تواند با او مدارا می کند. تا حالا حرف بدی راجع به او نزده و در واقع سعی خود را هم می کند که با او خوش رفتار باشد. حتی می گوید پدرم خوش شانس بود که همچین زن خوبی گیرش آمد، که با این حرف در واقع به نوعی می گوید که پدرم مسئله را به شانس واگذار کرده بود. تنها چیزی که درباره اش از مادرم گله دارد، گاه از خودش هم نه، از پدرم، این است که پدرم در ازدواج با او بی تخیلی از خود نشان داد. گاهی با خودم فکر می کنم مادرم که بود، و من که هستم که به انتخاب شانسی یک سوپروایزر پرستار دکتران در بیلوکسی بستگی داشته ام. پدرم وقتی از دانشگاه پزشکی و دوره ی جراحی اش در بوستون برگشت تا با پدربزرگم در محله ی فلیسیانا کار کند برای استخدام یک پرستار درخواست داد. روز بعد او منتظر شد ( ومن هم منتظر شدم) که ببیند چه کسی از در وارد می شود. در باز شد و زنی، اینطور که بعدا معلوم شد، اگر یک پایی و کاملا زشت نبود، مادر من میشد، وارد شد. مادر من کاتولیک است؛ چیزی که در دایره ی عمه ام آنرا کاتولیک پایبند مینامند, که یعنی او کاتولیک دینداریست، زیرا من فکر نمی کنم او پایبند باشد. به همین دلیل است که منهم، حداقل اسما، کاتولیک هستم.
بعد. از مرگ پدرم، عمه ام مرا به مدرسه ی آمادگی فرستاد؛ در دوران کالج من در خانه ی او زندگی می کردم. مادرم بعد از بازگشت به کار در بیمارستان بیلوکسی، ازدواج کرد و حالا در ساحل خلیج جایی که شوهرش به فروشندگی اتومبیل مشغول است، زندگی می کند. من شش خواهر و برادر ناتنی با فامیل اسمیت دارم. گاهی در تابستان من با مارسیا یا لیندایم به کمپ ماهیگیری آنها در بویو د آلماندز سری میزنم.
حالا عمه امیلی با ناخن هایی که به کلیدها می خورند به آهنگ برمیگردد, نوای شیرین غم انگیز صده ی نوزدهم که هم آنقدر که میتواند خوب است و هم به اندازه ی کافی خوب نیست. برای محافظت از خودم عکسی را از روی شومینه برمی دارم.
عمه ام در میان وقفه می پرسد: « می آید؟»
« کیت؟ نه.»
« خب. مهم نیست.»
دوباره عکس را در نور می گیرم. آسمان در حال تاریک شدن است و باد تاره ای در حال وزیدن.
از اومیپرسم: « عزیزم پس چرا تو نرفتی در عکس؟»
« تو آنجا نبودی؟»
« البته که نه. میدانی آنها می خواستند چکار کنند؟»
« چکار؟»
« بروند به مجارستان شکار گنجشک. من گفتم به خاطر خدا، در فلیسیانا هم میتوانید گنجشک شکار کنید. خلاصه، شنیدم یک خبرهایی در مونکن بود. یک جور توطئه ای که من از فکرش خوشم نمی آمد. نهایتا آنها رفتند دنبال شکار گنجشکشان در مجارستان و من رفتم دنبال توطئه ام در مونکن. » او به من که در حال جابه جا کردن عکس هستم نگاه می کند. « پس مانند آنها را دیگر نخواهیم یافت. دوره ی همه چیزدانها تمام شده. فقط جولز، من و سام یرگر مانده اند. چقدر خوب بود باز سام را میدیدیم.»
البته این حرف پوچیست. عمو جولز اصلا همه چیزدان نیست. و درباره ی سام یرگر؛ سام فقط در بعدازظهرهای طولانی یکشنبه و در حضور عمه ام همه چیز دان است. اوهمه را از این روبه آن رومیکند. او هنوز مرسر را یک غنیمت قدیمی میبیند. عمو جولز را کرئول کاتو – تنها بازمانده ی قهرمانان- در حالی که عمو جولز در واقع یک کنی کجون است که مستقیم از دل بایو لافورشه آمده. به زرنگی یک دلال مارسی ای و آدم بسیار خوبیست، اما همه چیزدان نیست. اوهمه ی تکه های پراکنده ی گذشته وهر نکته ی خاکستری و بی خاصیتی که در آدمها باشد را به شکل تصویر واضحی قهرمانانه یا ترسو، والا ویا پست در می آورد. او آنقدر قدرتمند است که گاهی آن آدم و یا گذشته تغییر شکل می دهند. آنها آن چیزی می شوند که او میبیند. عمو جولز به نقطه ای رسیده که خود را همه چیزدان در میان جین *ها و بیورگارد در میان لی *ها یافته است. گاهی مرسر را از یک غنیمت قدیمی نمی توان تشخیص داد. صادقانه، من نمی دانم، و مرسر هم نمی داند، که واقعا مرسر چه هست.
طوفانی که کل روز در حال جا افتادن بود ناگهان بالای سرمان وزیدن گرفت. رعد غرید و پیچید. ما به بالکن رفتیم تا تماشا کنیم. باد تند خلیجی برگهای موز را ریشه ریشه کرده وو غنچه های مرده ی کاملیا را در حیاط پخش کرد.پرده های باران برای لحظه ای توسط خانه باز میشد و دوباره به هم می پیوست. زباله های باقی مانده از درختان کافور در پشت بام صدا می کردند. ما بازو در بازو مانند مسافرانی که در تفرجگاهیند راه می رفتیم.
«بعد از آلمان، من اصرار کردم که به انگلیس برگردیم. دلم می خواست باز لیک کاونتی را ببینم.»
«پدر هم رفت؟»
« جک؟ وای، نه. او دو تا از دوستانش از شارلوتویل و پیرینستون را ملاقات کرده و آنها هلتراسگلتر* به سمت راین رفتند. راه افتاد با یک بطری لیبفرامیلش زیر یک بغل و یک ویلهلم مایستر زیر بغل دیگرش.» ( من برای بار صدم فکر می کنم اما اینها نمی گنجد؛ شاگردت پرنس و این مرد سوال برانگیز جوان روی طاقچه.)
او با صدایی متفاوت می گوید: «جک،» و ناگهان دریای سیاه دویصت مایل دورتر و چهل سال عقب تر می رود.
« بله خانم.» گردنم ناگهان با گرفتگی ناجور اما نه ناخوشایند معادشناسانه ای تیر میکشد.
به راه رفتنمان ادامه میدهیم. عمه ام با دقت قدم برداشته و انگشتان پایش را با لبه ی موزاییک ها هماهنگ میکند. او انگشتی بر لبش می فشارد، اما نمی توان گفت دارد لبخند می زند یا ملول است.
« دیشب یک ایده ای به ذهنم رسید که امروز صبح همچنان خوب به نظر می رسید. نظرت چیست؟»
« چی؟» گردنم مانند یک سگ بول تریر تیر می کشد.
« هفته ی پیش در گریت بوکز با دکتر مینور پیر گفت و گویی کردم. اسم تو را نیاوردم. او آورد. از من پرسید که تو چکار می کنی. وقتی بهش گفتم، گفت چه حیف چون – و دلیلی نداشت اگر حقیقت نداشت اینرا بگوید- تو ذهنی تیز و طبع علمی جستجوگری داری.
می دانم می خواهد چه بگوید. عمه ام مطمئن است من «استعدادی در تحقیق» دارم. این واقعیت ندارد. من اگر استعدادی در تحقیق داشتم، مشغول تحقیق بودم. در واقع من خیلی باهوش نیستم. نمراتم معمولی بودند. مادر و عمه ام فکر میکنند من باهوشم چون من ساکت و متفکر هستم – و چون پدر و پدربزرگم باهوش بودند. آنها فکر میکنند من باید تحقیق می کردم چون به درد کار دیگری نمی خورم – که من یک نابغه ام که کارهای معمولی ارضایم نمیکنند. یک تابستان تحقیق را امتحان کردم. علاقه ام به توازن اسیدی در به وجود آمدن سنگ کلیه جذب شد، واقعا مسئله ی جالبیست. فکر کردم بشود به واسطه ی تغییر پی هیچ خون در خوک ها سنگ های اکسلیت بوجود آورد، و حتی شاید حلشان کرد. یکی از دوستانم، پسری اهل پیتزبورگ به نام هری استرن، و من کلی مطالعات در این باره انجام دادیم و نتایج را به مینور معرفی کردیم. او علاقه مند شد، هرچه لازم داشتیم بهمان داد و ما را کل تابستان آزاد گذاشت. اما بعدش اتفاق عجیبی افتاد.من به طرز غریبی تحت تاثیر بعدازظهرهای آزمایشگاه قرار گرفتم. نور آفتاب آگوست، از میان پنکه نور های بزرگ خاک آلود تابیده و به شکل میله هایی زرد، اتاق را می پوشاندند. ساختمان قدیمی در گرما سر و صدا می کرد. ازبیرون صدای دانش آموزان تابستانی که فوتبال بازی می کردند می آمد.در عرض یک بعداز ظهر نور زرد خورشید از روی عکس های دسته جمعی گروه علوم میگذشت. حضور ساختمان مرا جادو کرد، برای دقایقی طولانی من روی زمین نشسته و تکه های نور آفتاب را که بالا و پایین می آمدند تماشا می کردم. من سعی کردم هری را متوجه این حضور کنم اما او درک نمی کرد و مشغول کارش بود. او اصلا تحت تاثیر یگانگی زمان و مکان نبود. او می توانست هرجایی باشد. برایش تفاوتی نداشت چه در حال کار بر روی یک خوک در چهار عصر در نیواورلئان چه در نیمه ی شب در ترینسیلوانیا بود. او در واقع مانند یکی از آن دانشمندان در فیلم ها بود که جز مسئله ی در ذهنش چیزی برایش مهم نبود – این آدمیست که «استعداد تحقیق» دارد و نامش شنیده خواهد شد. حتی اگر او دلیل و درمان سرطان را کشف میکرد من نمی خواستم جای او باشم.چون که از رازی که اطرافش قرار گرفته همانقدر آگاه است که ماهی ای که در آب شنا میکند از اطرافش. او می تواند هزاران سال تحقیق کند و هرگز متوجه آن نشود. تا اواسط آگوست برایم هیچ فرقی نمی کردکه خوک ها سنگ کلیه می گرفتند و یا نه ( اتفاقا نگرفتند)، این در مقایسه با راز آن بعدازظهرهای تابستانی. از هری عذر خواستم. او هم کاملا راضی بود، از آنجا که نشستن من روی زمین کمکی به او نمیکرد. من به کوارتر رفتم جایی که در آن بقیه ی تعطیلات را به کشف روح تابستان و هم صحبتی دختری جذاب و گیج اهل بنینگتونکه خود را شاعر می دانست سپری کردم.
“دلم می خواهد که به رفتن به دانشگاه پزشکی در این پاییز فکر کنی. خودت می دانی که همیشه در پس ذهنت بوده. من اتاق دانشجوییت در خانه ی کاریج را آماده کرده ام. صبر کن تا ببینیش – یک آشپزخانه و چند قفسه ی کتاب به آن اضافه کرده ام. کاملا مستقل خواهی بود. حتی نمی گذاریم به داخل خانه بیایی. نه- این نیست که من کاری برای تو بکنم. ما آنجا به تو نیاز داریم. کیت دارد چیزی را می گذراند که من نمیفهممش. جولز، جولز عزیزم حتی باور ندارد که اتفاقی افتاده. تو و سام تنها کسانی هستید که او به حرفشان گوش می کند.»
به سمت گوشه ی بالکن می آییم و باد گرمی به صورتمان می خورد. آدم می تواند جزیره را از جنوب استشمام کند. باران آرام می شود و چرخ ماشین ها روی آسفالت صدای هیسی در می آورند.
« اینکار را می کنیم. تا هوا گرم شود می رویم به سمت فلت راک. کل فامیل، از جمله والتر. او قولش را داده. یک تابستان داغ خوب را در کوهستان می گذرانیم. بعد در سپتامبر برمی گردیم اینجا و مشغول کار می شویم.»
دو تا ماشین به سرعت به سمت پریتانیا می آیند؛ کسی با صدایی نکره فحش میدهد. صدای پای ما مانند صدای شلیک گلوله در زیرزمین زیرمان میپیچد.
« نمی دانم.»
« بهش فکر کن.»
« بله خانم.»
او لبخند نمی زند. به جایش مرا متوقف کرده و نگه می دارد.
با شیرینی ای که مرا معذب میکند میپرسد: « پسر، چیزی که از زندگی می خواهی چیست؟»
« نمی دانم خانم. اما هروقت مرا لازم داشتید به آنجا نقل مکان می کنم.»
« اعتقاد نداری که باید از مغزت استفاده کنی و سودی داشته باشی؟»
« نه خانم.»
او منتظر میشود که من بیشتر بگویم. وقتی چیزی نمی گویم، گویی که ایده اش را فراموش کرده. از دست ردی که به سینه ی او میزنم ناراحت نشده، بازویش را در بازویم انداخته و به راه رفتنمان ادامه میدهیم.
در حالی که سرش را تکان میدهد و همچنان لبخند شیطنت آمیزش بر لبش است می گوید: « دیگر وانمود نمیکنم که از کار دنیا سردر می آورم. دنیایی که من میشناختم روی سرم خراب شده. از چیزهایی که برای ما ارزش داشت انتقاد میشود و رویشان تف انداخته میشود.» به سمت خیابان پریتانیا با سر علامت میدهد. « تو در زمانه ی جالبی زندگی خواهی کرد- گرچه نمی توانم بگویم من از ندیدن آن ناخوشنودم. اما باید جالب باشد- پایین رفتن سرزمین غروب. این ماییم. و می توانم بگویم دوست جوانم غروب است. خیلی دیر است.»
برای اوهم مسئله در حال آب شدن است. اما برای او این آب شدن حتی بهجاست. او آشوب در پیش رو را درک می کند. وقتی به آن از دید اونگاه میکنم کاملا واضح است.وظیفه ی من در زندگی ساده است. باید به دانشگاه پزشکی بروم. زندگی دراز مفیدی را در کمک به هم نوعانم سپری کنم. مشکلش چیست؟ تنها کاری که باید بکنم این است که آنرا در یاد نگه دارم.
« – ذهن تو خوبتر از آن است که آنرا دور بیندازی. من خوب نمی دانم ما در این چرخه ی پوچ در گوشه ی تاریکی از جهان چهمی کنیم. این رازیست که خدایان آنرا با من در میان نگذاشته اند. اما به یک چیز با تمام سلول های بدنم اعتقاد دارم. آدم باید با روشنایی اش زندگی کند و این زندگی را به نحو احسنت انجام دهد. خوبی در این دنیا محکوم به شکست است. اما آدم باید تا لحظه ی آخر برایش مبارزه کند. پیروزی این است. اگر کمتر از این انجام دهیم از انسان کمتریم.»
او درست می گوید. جواب مثبت خواهم داد. « راستش برنامه ام این بود که به زودی جنتیلی را ترک کنم، اما به دلیل دیگری. یک موضوعی هست-» ادامه نمیدهم. ایده ام درباره ی کنکاشم پوچ به نظر می رسد.
شوکه میشوم از اینکه عمه ام پاسخ احمقانه ام را میپذیرد.
می گوید: « البته! تو داری کاری را میکنی که قبل ها هر مردی میکرد. پدرت وقتی دانشگاه را تمام کرد به یک سال سفرش «واندرجار» رفت، یک سال خوب در گشت و گذار در راین و لوری، دست یک دختر خوشگل در یک دست و یک دوست خوب در دست دیگرش. وقتی تو دانشگاه را تمام کردی چه شد؟ جنگ. و من برای آن به تو افتخار میکنم. اما همین کافیست که یک مرد را خالی کند.»
واندرجار، قلبم میریزد. گویا ما همدیگر را نمیفهمیم. اگر بگویم منچهار سال گذشته را قبل از اینکه «سرو سامان» بگیرم در واندرجار سپری کرده ام، همانجا به خودم شلیک میکنم.
«منظورت چیست خالی کند؟»
« طبع علمیت، عشقت به کتاب و موزیک. یادت نیست چطور عادت داشتیم در عصرهای طولانی زمستان، بعد از اینکه جولز به رخت خواب میرفت و کیت به رقص، با هم حرف بزنیم! ما خورشید را با حرف زدن محاکمه می کردیم و آنرا به زیر آسمان میفرستادیم. یادت می آید یوروپایدز و جان کریستوفر را کشف کردیم؟»
“ تو برایم آنها را کشف کردی. توسط تو بود که-» ناگهان خوابم می گیرد. برای یک پا را جلوی پای دیگر گذاشتن باید تلاش کنم. خوشبختانه عمه ام تصمیم می گیرد که بنشیند. من با دستمالم یک نیمکت فلزی را پاک می کنم و همچنان بازو در بازو مینشینیم. او دستی به شانه ام می زند.
« می خواهم حالا قولی به من بدهی.»
« بله خانم.»
« تولدت یک هفته ی دیگر است.»
« اینطور است؟»
« تو سی ساله میشوی. فکر نمی کنی یک مرد سی ساله باید بداند از زندگی چه می خواهد؟»
« بله.»
« به من می گویی؟»
«آن موقع؟»
« بله. چهارشنبه ی آینده بعد از اینکه سام رفت. قول میدهی بیایی؟»
« بله خانم.» او انتظار زیادی از ملاقات سام دارد.
در حالی که من آستینم را بالا میزنم که ساعتم را نگاه کنم، او نفسش را حبس میکند.
« برگردیم سر کار و بار و به طور کلی هیچ و پوچ.»
از چشمانش می خوانم که سردرد دارد: « عزیزم اول دراز بکش و اجازه بده گردنت را ماساژ بدهم.»
بعد، وقتی مرسر ماشین را میاورد و در جلوی خانه پارک میکند، عمه ام یک گونه ی گرم و خشکش را به گونه ی من میچسباند: « تو چقدر به من آرامش میدهی. من را یاد پدرت می اندازی.»
« به نظر نمی آید او را به یاد بیاورم.»
« او شیرین ترین بود. چقدر خوشحال. دخترها چقدر عاشقش میشدند. و چه ذهنی. او ذهنی مانند فولاد داشت، ذهنی کاوشگر مانند ذهن تو.» ( گرچه من هرگز در چیزی کاوش نکرده ام، او همیشه این را می گوید.) « او در نیواورلئان بهترین بود.»
( و آنا کاستان را انتخاب کرد.)
مرسر که حالا کت و کلاهش را عوض کرده، در را با خشم نگه میدارد و طوری خیابان را با عصا بالا و پایین می رود که بگوید من شاید یک شوفر باشم اما پادو نیستم.
عمه ام وارد ماشین شده اما دست مرا هنوز ول نکرده.
می گوید: « او اگر کار تحقیق انجام میداد خیلی خوشحال تر میبود.» و دستم را ول می کند.
۶
باران بند آمده. کیت از زیر پله ها صدا می کند.
او خیلی سرحال است. او آجری را که زیر کفپوش اتاق پیدا کرده وحفاظ پنجره هایی را که والتر آورده بود در یک کپه آشغال بهم نشان می دهد. اینکه در موقع پاک کردن رنگ به حفاظ پنجره ها تا حدی صدمه خورده آزارش می دهد.
« این قسمت را با پارتیشن جدا خواهند کرد. فواره و جا گلدانی در اینجا قرار میگیرد.« وقتی پارتیشن را به سمت باغچه گسترش دهند، بخشی از دیوار به شکل مخفیگاه کوچک جذابی درخواهد آمد. متوجهم که او چرا اینقدر جدیست. راستش به نظر میرسد که اگر او در جای مناسبی باشد، یک جای محفوظ متشکل از آجر و مو و آب روان، میتواند زندگی اش را بکند. « خیلی حس خوبی دارم.»
« چرا این حس را داری؟»
« یک طوفان بود» کیت مبل شکسته را مرتب میکند و مرا به سمت دسته ای حصیر میکشد. « طوفان وزیدن گرفت. تو و مادر هی راه رفتید و راه رفتید، و من برای خودم نوشیدنی ای درست کردم و از هر لحظه اش لذت بردم.»
« برای رفتن به لجرز آماده ای؟»
او در حالی که با شصتش ور میرود می گوید: « آه این کار را نمی توانم بکنم.» و با حالتی عصبی در حالی که امیدوار است من بروم میپرسد: « کجا می روی؟»
« به خیابان مگرین.» می دانم او به پاسخم گوش نمی کند. تنفسش سطحی و ناهماهنگ است، گویی به هر نفسش فکر کند. « اینبار خیلی بد است؟»
او شانه بالا می اندازد.
« به بدی دفعه ی پیش؟»
« نه به آن بدی.» او دستش را به شکلی معمول بر زانو می کوبد. بعد از مدتی می گوید: « والتر بیچاره.»
« مشکل والتر چیست؟»
« می دانی او اینجا چه میکند؟»
« نه.»
« او دیوارها را متر میکند. اومتر فلزی ای در جیبش دارد. او درک نمیکند چرا دیوارها اینقدر کلفتند.»
« می خواهی با او ازدواج کنی؟»
« نمی دانم.»
« مادرت فکر میکرد چیزی که هنوز آزارت میدهد آن تصادف است.»
« توقع داشتی به او چیز دیگری بگویم؟»
« که این مسئله آزارت نمی دهد؟»
« که آن زندگی ام را به من داد. این راز من است، همانطور که جنگ راز توست.»
« من از جنگ خوشم نمی آمد.»
« چون بعدش همه گفتند: او چه تجربه ی سختی را پشت سر گذاشت و چقدر هم خوب از پسش برآمده. خوب بعدش من هم خوب از پسش برآمدم. من سرباز خوبی میشدم.»
« چرا می خواهی سرباز باشی؟»
« جنگیدن چقدر ساده باید باشد. چقدر باید جالب باشد که میان آدم هایی باشی که برای اولین بار ترسیده اند و تو خودت برای اولین بار دشمنی از گوشت و پوست داری که باید از آن بنرسی. عجب تفریحی. آیا این راز قهرمانان نیست؟»
« من نمی دانم. من قهرمان نیستم.»
کیت ایده می گیرد. « خوشحال ترین لحظه ی زندگی ات را بیاد می آوری؟»
« نه. مگر اینکه زمانی که از ارتش بیرون آمدم باشد.»
« من یادم است. پاییز هرارو نهصد و پنجاه و پنج بود. من نوزده ساله بودم و قرار بود با لایل عروسی کنم و لایل مرد خوبی بود. داشتیم از سمت پاس کریسشن به سمت ناچز رانندگی می کردیم که خانواده ی لایل را ببینیم و قرار بود روز بعدش به سمت آکسفورد برای دیدن یک بازی برویم. پس به ناچز رفتیم و روز بعد به آکسفورد رفتیم و بازی را دیدیم و به رقص رفتیم. معلوم است که لایل باید بعد از رقص به سمت خانه رانندگی میکرد. ما تقریبا به بندر گیبسون رسیدیم وسپیده دم بود اما زمین پر از مه بود. جاده هنوز در نقاط شیبدار تاریک بود. لایل از ماشسنی در یکی از شیب ها گذشت. یک کوپبودکهکلمه ی اسپرای روی درش نوشته شده بود.» کیت این را با صدای تحلیلگرش و به نوعی به دلیل عجیب بودنش با اشتیاق می گوید. « اسپرای آخرین چیزی بود که دیدم. لایل مستقیم رفت در یک کامیون پر از پنبه جمع کن. من باید انقدر به پایین رفته بوده باشم که مثل توپ در خودم جمع شدم. وقتی بیدار شدم جلوی در یک خانه دراز کشیده بودم. حتی یک خراش هم نداشتم. شنیدم کسی گفت که مرد سفید پوست کشته شده. فقط یک چیز به ذهنم می رسید. نمی خواستم مرا به سمت خانواده ی لایل در ناچز ببرند. دو تا پلیس پیشنهاد دادند مرا به بیمارستان ببرند. اما حالم خوب بود- یکی بهم آمپولی زده بود. رفتم و به لایل نگاه کردم و همه فکر کردند من رهگذرم. توی یک گونه اش سنگ رفته بود. بیست سی تا ماشین در جاده پارک شده بودند و بعد یک اتوبوس آمد. من سوار اتوبوس شدم و به ناچز رفتم. کمی خون روی بولیزم بود. پس وقتی به یک هتل رسیدم آنرا دادم برای خشک شویی، حمام کردم و صبحانه ی بزرگی سفارش دادم. همه اش را خوردم و روزنامه ی یکشنبه را خواندم. ( هنوز یادم هست چه قهوه ی خوبی بود.)وقتی بولیزم برگشت، آنرا پوشیدم، به ایستگاه رفتم و قطار ایلنوی سنچرال را به سمت نیواورلئان سوار شدم. تخت خوابیدم و عص در خیابان کارولتون پیاده سدم و به سمت خانه رفتم.»
« خوشحال ترین لحظه کدام بود؟»
« در اتوبوس بود. آنجا ایستادم تا در باز شد. سپس سوار شدم و ما رفتیم از صبح روشن تا پایین از میان دره های عمیق به سردی و تاریکی خانه ای بهاری.»
کیت اخم میکند و انگشتانش را روی حصیر میکوبد. بوق دیزلی بر روی رودخانه صدا می کند. بالای سر موتور ماشینی مشغول کار است. مرسر فکر میکند که مجبور است کم روغن استفاده کند- من دقت کرده ام که نیگروها علاقه ای به ماشین آلات ندارند. کیت در حالی که یکهو برمیخیزد و میرود، میگوید: «ببخشید.» آن کلمه ی کوچک یانکی خوب به دردش می خورد: او در خفا میرود. لوله ی آبی صدا میدهد و با صدای تقی می ایستد.وقتی کیت برمیگردد سرو گردن میکشد و بازویش را به شکل کابوی ها تکان میدهد. نور در حیاط می درخشد و خانه ی خالی بالای سرمان مانند صدف دریایی میغرد.
« منظورت این است که با والتر ازدواج نمی کنی؟»
کیت در حالی که خمیازه ی بلندی میکشد می گوید: « احتمالا نه.»
« قرار است امشب او را ببینی؟»
« نه.»
« چرا با من نمی آیی؟»
او بازویش را تکان میدهد و می گوید « نه. اینجا میمانم.»
۷
آنقدر آرام می آید که اولش فکر میکنم پسر نیگرویی که قوطی های پوست صدف را به خیابان می آورد و گه گاه همه ی صدف ها را در یخ خورد شده پهن میکند، است. بار صدف بین رستوران و آشپزخانه است، نوعی راهروکه خدمتکاران در آن تردد میکنند. لامپ زردی از سقف آویزان است، اما در بخش خدمات باز است و راهرو پر از تاریکی عصرانه است.
کیت انگشتانش را روی بار فلزی می کوبد و به شکلی انتزاعی به پسری که آشغال های صدف را از روی موزاییک ها پاک میکند خیره شده. خدمتکار شروع به گذاشتن صدف ها جلوی او میکند.
« من نمی توانم به لیجرز بروم و نمی توانم با والتر عروسی کنم.»
من آبجو می نوشم و به او نگاه میکنم.
« من حقیقت را بهت نگفتم.خیلی بد است.»
« همین الان؟»
« بله.»
« می خواهی اینجا بمانی یا بیرون برویم؟»
او به شکلی انتزاعی که اگر غریبه ای در حال تماشایش باشد نفهمد چیزیش میشود، میگوید: « به من بگو.»
« می خواهی با مرله تماس بگیرم؟»
« نه، آن یکی نه.»
آن یکی راهیست که قبلا برای پشت سر گذاشتن مشکل یافتیم. باید مربوط به این باشد که او تبدیل به پسر کوچکی شده و من به حد کافی به او توجه نمی کنم. او صدف قهوه ای ای میخورد که به اندازه ی دریا سرد و شور است. قبلا بدتر از این او را هم دیده ام.
« میرویم به سینت چارلز و دسته را تماشا میکنیم. بعدش یک فیلم هست که می خواهم ببینم.»
او سر تکان می دهد و متوجه یک خدمتکار می شود، با لبهایی از هم جدا شده و در حال خشک شدن نگاه میکند، مانند پسری که با پدرش یا برادرش آمده جایی و به او اجازه داده شده بدون اینکه دیده شود نگاه کند.
ما سر وقت به دسته ی نپتون پایین شهر میرسیم. جمعیت از سمت دریاچه به سمت رودخانه ی سینت چارلز آمده. حالا کاملا تاریک است. چراغ های خیابان در برگ های خیس چنار زنده رده های طلایی ایجاد کرده اند. باد جنوبی بوی قهوه را از باراندازهای تیشاپی تولاز با خود همراه دارد. پلیس ها جمعیت را از روی مانع هدایت میکنند. نیگروهایی از خیابان لوئیزیانا و کالیبورن به سمت محوطه می آیند؛ بعضی از آنها بر دوششان بچه هایی را حمل میکنند که بتوانند از میان جمعیت نگاه کنند.
کامیون خدمات عمومی با برجش اینجاست و مشغول اندازه گیری فضای خالی زیر درختان چنار و بریدن بعضی شاخه های خیس آویزان است. ما منتظر دیدن مشعلداران هستیم و آنها از راه میرسند. دسته ای شش هفت نفره از نیگروهای حیرت آور که عباهای کثیف کو کلوکس کلن پوشیده اند وهرکدام با خود شعله ای صورتی و سفید به همراه دارد. مشعل ها غوقایی به وجود می آورند. مشعل داران با هماهنگی از گوشه ی جمعیت در حال جرقه باران کردن آنها در حرکتند. آنها با عصبانیت به یکدیگر می نگرند تا در صف حرکت کنند، صورتهای سیاه جدیشان از درون کلاه های کثیف به هر طرف میچرخند. کیت به آنها میخندد. آنها برای نیگروهای تماشاچی خنده دارند، اما رفتار بی هراسشان، و رفتار تحقرآمیزشان با جمعیت، برایشان مفرح هم هست.
فریاد میزنند: « آه ببین، نگاهش کن! خوب چیزی نیست!»
دسته زیر برگها با سر و صدا حرکت می کند. بعضی پدرها نردبان با جعبه نشیمن های نارنجی که به بالای نردبان وصل شده و سه نفر در آنها جا می شوند، آورده اند. این افراد خوش شانس با دهان باز به نفراتی که ماسک پوشیده اند از نزدیک طوری که تقریبا دستشان به آنها میرسد، خیره شده اند. ماسک پوشان با دماغ پوش چشمی های سیاه مانند جنگجویان صلیبی اند. اما این تماشاچیان به طرز غریبی خوش سیرت هستند. به جلو خم میشوند و مشتی گردنبند و یا دستبند را پرتاب کرده یا آنها را به سمت رنگین پوستان در نقاط بی طرف راهی میکنند. گروه های دبیرستانی لوئیزیانا و تگزاس دسته را دنبال می کنند. پسران نیگرو به دنبال جمعیت می دوند که به دسته برسند و غنیمت هایی که بالا انداخته می شود جمع کنند.
کاپیتان دسته و یک دوک سوار بر اسب به سمت ما می آیند.
از کیت میپرسم آیا می خواهد والتر را ببیند.
«نه.»
« پس بهتر است برویم.»
وحشت در خیابان ها با بازی ریچارد ویدمارک در خیابان تیشوپی تولاس در حال پخش است. فیلم در نیواورلئان ساخته شده.ریچارد ویدمارک یک بازپرس سلامت اجتماعیست که متوجه می شودکه بیماری وبا در شهر شیوع یافته. کیت با للهای جدا از هم و خشک تماشا میکند. او فرهنگ سینما رفتن مرا میفهمد اما به روش عتیقه ی خودش. صحنه ای هست که در آن محله ی دور و بر سینما دیده میشود. کیت به من نگاهی میکند- قرار است که موقع دیدن فیلم حرف نزنیم.
بعد از فیلم در خیابان او به دور و بر محل نگاهی می اندازد « بله، الان تصدیق شده.»
او به موضوعی درباره ی فرهنگ فیلم دیدن من اشاره میکند که من آنرا تصدیق کردن نامیده ام. این روزها وقتی کسی در جایی زندگی میکند، در محله ای، آن برایش تصدیق نشده. احتمالا او در آنجا در غم زندگی میکند و پوچی درونش وسعت می یابد تا آنجا که تمام محله را در بر میگیرد. اما اگر آن محله را در فیلمی ببیند، این امکان را می یابد، حداقل برای مدتی، که به عنوان کسی که در جایی و نه هر جایی زندگی می کند، زندگی کند.
او به نظر بهتر می رسد اما نیست. دارد خودش را گیر می اندازد، اینبار به واسطه ی رفیق من بودن، بهترین رفیق ها و کاملا آگاه به کنکاش های کوچک من. برخلاف همه چیز او خود را، حتی حالا، در حال بازی کردن نقش می یابد. در کابوس طولانی او، این دوستی حالا قدیمی ما خود، قربانی یک دگرگونیجادویی که توسط آن او بی برو برگرد هرچیزی را که لمس میکند به وحشت می کشد، شده است.